۱۲ تیر، ۱۳۸۹

قاعده بازی



22 سال پیش ارباس‌ پرواز 655 را درحالیکه درفاز اوجگیری بود هدف قرار دادند، 290 نفر را کشتند و ده‌ها خانواده را متلاشی کردند و گفتند: "فکر کردیم F-14 بوده"، یعنی رزمناو وینسنس با آن سیستمهای راداری پیشرفته‌اش هواپیمای مسافربری که چند برابر یک جنگنده حجم دارد را اشتباه گرفته‌بود. خود آنها هم بعنوان سازنده‌اش می‌دانستند که اصولن F-14 قابلیت حمل موشکهای هوا به زمین هم ندارد، واگرهم قصد حمله می‌داشت درارتفاع پایین به رزمناو نزدیک می‌شد، ولی خب کلن روش پیام دادن آمریکایی‌ها از زمان واقعه هیروشیما و ناکازاکی چه تغییری کرده‌بود؟ پیام شنیده‌شد و چند روز بعد قطعنامه پذیرفته‌شد.

دودهه بعد چند جوان آمریکایی در نقاط مرزی مشترک ایران وعراق بازداشت می‌شوند و اعلام می‌شود: "فکر می‌کنیم جاسوس‌اند"...
می‌بینی در چه دنیایی زندگی می‌کنیم.

[+]

۳۰ خرداد، ۱۳۸۹

خونریزی‌‌هایم

تک و توک دوستان مهاجرت نکرده‌ای دارم
تلفنی دارم که دو‌سه روز یکبارجواب می‌دهم

برای روزمرگی‌هایم
وبلاگ دنج و راحتی دارم

انگشتان مشغولی دارم و
ساز ارزان‌قیمتی واشتیاق زنده‌ای

برای شبهای تابستانی‌ام
فولدری کانتری دارم و
چندشیشه‌اي آبجوی بدون الکل

مرا می‌خوانی ای ‌برادر؟
می‌دانی مشغول مردنم یا متولد شدن؟
یا فقط درحال آه کشیدنم

ساعت به ساعت اضافه می‌کنند فیل.ترهایشان را
برای خوبترنگه‌داشتنم،
راه نفس باریکی دارم ومیل شدیدی به پرواز،
اما کجا را برای پریدن دارم؟

اقیانوسی از نیازها وآرزوهای سرکوب شده‌دارم و
کوه‌هایی از ارزشهای تحمیلی سی‌ساله
زبان زخم‌شده‌ای دارم و
عادت لیس زدن زخمهای قدیمی‌ام

هنوز برای ادامه دادن
تمایل رو به ‌زوالی دارم،
یادم داده‌اند بدون انتظار ادامه دادن را

صبحها به هزارزحمت
جمع می‌کنم گلهای پژمرده روزقبل را و
می‌شویم با گلاب
سنگ قبرخوش‌بینی‌هایم را

ای ‌برادر، هنوزهم گوش می‌دهی؟
می‌دانی که مشکلی ندارم
فقط درحال خونریزی‌ام

یک جفت پوتین کهنه دارم و
کوره‌راهی درپیش و
ریشه‌های خسته‌ای که هرروز سعی می‌کنند
پا گرفتن درین شوره‌زار را


- برداشتی آزاد از ترانه‌های "کسی خانه نیست" پینک فلوید و"من فقط درحال خونریزی‌ام" باب دیلن.

۲۰ خرداد، ۱۳۸۹

My Flyin' Shoes*

**

ازآن دست انسانهایی هستم که تا از ازکارافتادگی وسایل و ملزوماتم مطمئن نشوم دنبال جایگزین نیستم. این است که اطرافم پرشده از عتیقه‌هایی که نه از کارافتاده‌اند و نه قابل بازنشسته‌شدن. ازطرفی یکجورهای غریبی به ضبط شدن خاطرات واتفاقات دراین ظاهرن وسایل بی‌روح معتقدم. مثلن دقیقن یادم هست بعدازظهری که با مادرم رفتیم و ساعت مچی‌‌ام را خریدیم. یا فردایش درمدرسه که بین بچه‌ها بحثی شدیدی درجریان بود که آیا سنگ موردنظر الماس است یا نه، ویکی‌شان بطرز برق‌آسایی دستم راگرفت و سنگ را روی شیشه ساعت کشید تا از خلوص الماس همه را مطمئن کند. حالا هم برایم مهم نیست که چهارده سال از عمرش گذشته و درین مدت چندتایی بهترش راهدیه گرفته یاشم. بستن بندش قبل از بیرون رفتن ازخانه تبدیل شده به آئینی برای همراه داشتن یادگارمادرم.

اما می‌خواهم از آن بار اولی بگویم که فارست ویتاکر را در گوست داگ دیدم. شیفته اتاق کوچکش شدم و سبک زندگی‌اش. وقضیه وقتی جدی شد که مجذوب پوتینهایش و آن طرز راه رفتنش در خیابان شدم و دریک حرکت جوگیرانه خودم را صاحب یک جفت بوت مشکی کردم. دانشگاهم شهرستان بود وکارم دریک شرکت پیمانکاری پروژه. سایت کارفرماهایمان هم که اکثرن تهران نبودند. اینطور بود که با کفش نو دائم در جاده‌ بودم بین کارودانشگاه و عجب اعتماد بنفسی می‌داد این کفش. دیگر پای پروژه که می‌رفتم و انواع واقسام مشکلات را می‌دیدم خیلی راحت همه را لیست می‌کردم و می‌دادم دست نماینده کارفرما. هنوزم یادم می‌آید آن زمستان 81 را در کارخانه‌ای در حومه فیروزکوه. روزها تیمهای مکانیک و برق روی دستگاه CNC در حالت خاموش کار می‌کردند و شب آنها به خوابگاه می‌رفتند و تازه می‌توانستم دستگاه را روشن کنم و پروگرامینگ کنترلر را شروع کنم. هیتر سوله خراب بود و درآن سرمایی که به -40 می‌رسید من بودم و کفش گرمم و بخاری برقی که فقط یکی از سه شعله‌اش قابل روشن کردن بود و آقای اِبی.

القصه، بعد از دو-سه سال دیگر فقط برای بالا رفتن از کوه وکمر می‌پوشیدمش و بغیر از قرارهای سه‌شنبه بعدازظهرهای کلکچال، (که دیگر درحالت اتوپایلوت مسیر را بالا می‌رود) با هم از تل‌تختِ پاسارگاد بالا رفتیم، طاق بستان کرمانشاه، گاوازنگ زنجان، کندوان و قلعه بابک تبریز، ماسوله و قلعه رودخان و الموت رفتیم و خلاصه که می‌شود گفت این کفش هشت‌ساله دیگر خاطرات اکثر سفرهای دهه سوم زندگانیم را ضبط کرده و کم‌کم باید بفکر یکی‌ جدیدش برای دهه بعدی بگردم.


* ترانه‌ای کانتری از townes van zandt
** این عکس دونفره را درآن فضای خلوت که می‌بینم که یک حالت وارستگی‌ دارد، یک‌ چیزی ازجنس صدای ترومپت دارد، فرمایش آقای آلن دوباتن را بیاد می‌آورم درباب سفربه مکانهای گوناگون: "گاهی افکار بزرگ به مناظرعظیم نیازدارند وافکارجدید به مکانهای جدید."

۱۱ خرداد، ۱۳۸۹

I'm not there

چند روزی‌است که صورت پانسمان‌شده وچسب‌خورده آقای نیکلسون در محله چینی‌ها را پیدا کردم. مجرای سمت راست بینی‌ام تنگ شده بود و راه نفسم رابسته بود. مجبور شدم تن به عمل بدهم، یعنی تقریبن همان روتینی که چندسال پیش برای اصلاح انحراف بینی شدیدم انجام دادم.
توی اتاق عمل رادیو روشن است. موسیقی پخش می‌شود و فضای تاکسی حکمفرماست. می‌خواهم فکر کنم با آمدن دکتر و شروع شدن عمل یک مقدار اوضاع جدی‌تر شود. درمورد صفحه فلزی که به پایم وصل کردند می‌پرسم معلوم می‌شود برای ارتینگ است و بخاطر سوزاندن احتمالی رگها بابرق. تصمیم گرفته‌بودم بعد از تزریق بیهوشی سعی کنم تاثیرش را بخاطر بسپارم و هرچند ناممکن، وضعیت حواسم را تا بیهوشی کامل مانیتور کنم. کلن به هشت ثانیه نکشید. پلک راستم اول پایین آمد و تلاشم برای بالابردن دوباره‌اش فایده‌ای نداشت. ولی چشم چپم بیشتر باز ماند. الان که فکر می‌کنم ازاین آزمایشِ علمی می‌شود اینطور نتیجه گرفت که سمتِ چپِ بدنِ منِ راست‌دست، درمواقع بحران که سیستم عصبی رو به تحلیل است فرمان‌پذیری بهتری دارد، یا می‌توان گفت قسمت راستِ بدنم که سالها تحت کنترل خوب عمل می‌کرده بمحض شناسائی کوچکترین ضعف در سیستم هوشیاری سریعتر رفتاری متمایل به ناپایداری وسرپیچی از خودش نشان می‌دهد.
به‌هوش که ‌آمدم همه چیز تار بود و کم‌کم محیط رنگ وفرم گرفت. خانه آمدیم. شب خوابم نمی‌برد. یعنی کلن چندوقتی‌است که خوابیدن برایم تبدیل شده به پروسه‌ای طولانی. نهایت سعی‌ام را می‌کنم که برای چند شب هم که شده عادت همیشگی تماشای سیمپسونز قبل از خواب را کنار بگذارم. قدرت انفجاری هومرسیمپسون را درمقابل سطح تحمل ضعیف نخ بخیه نمی‌شود دست کم گرفت. شروع می‌کنم به خواندن مطلبی مربوط به بنجامین فرانکلین، مخترع برقگیر. صفحه اول تمام نشده که باب دیلنِ درونم می‌خواند: I'm not there, I'm gone،
لحظه خواستنی سنگین شدن چشمها کم‌کم ازراه می‌رسد.


۳۱ اردیبهشت، ۱۳۸۹

Spanish Moss

همیشه وقت گوش دادن آهنگها، بخصوص اوایل آهنگ، یاد خیری می‌افتم که به نحوی شنیدنش را پیشنهاد کرده، خواه جایی در وبلاگش لینک کرده باشد قطعه را یا بصورت فله‌ای برایم کپی کرده‌ باشد. یعنی ناخودآگاه یادآوری می‌شود برایم که عجب انتخابی و چه سلیقه‌ای و بعد رها می‌کنم خودم را در موسیقی به امید تاثیرو تغییری در نوع موسیقی دلخواهم.

حدود یکی دو سال پیش این آقای Childish یک قطعه‌ای گذاشته بود در راپسودی به اسم Hair Like Spanish Moss که دل هر شنونده‌ای را با خود می‌برد. یعنی می‌شد برای چند دقیقه چشمانت رو ببندی و تصور کنی پیچش انبوه خزه‌های اسپانیایی و حرکت ملایم آرشه ویولن را. منتها مساله اینجا بود که وقتی دوسوم آهنگ جلو می‌رفت دریک لحظه تمام صداها قطع می‌شد و برای یکی دو دقیقه سکوت بود و ته‌مانده حس ریتم و حسرت باقی‌ قطعه و یادآوری دوباره دانلود یک‌دانه کاملش دراولین فرصت.

خلاصه که چند وقت پیش بالاخره کاملش را پیدا کردم. ضمن اینکه پیشنهاد می‌کنم این ترک از آلبوم Tool Box را بشنوید، باید بگویم که نزدیک به 70-80 قطعه‌ فایل صوتی که دراین وبلاگ و راپسودی گذاشته‌ام و تمامن به google-page لینک شده بود بخاطر غیرفعال شدن این سرویس ازطرف گوگل دیگر قابل استفاده نیستند. بعضی از فایلهای تصویری هم بهمین خاطر نمایش داده نمی‌شود. لودکردن مجدد فایلها و تغییر لینکها هم که یک عمر دوباره می‌خواهد. درنتیجه فعلن مجبورم از سرویس 4shared استفاده کنم.



Hair Like Spanish Moss
Calexico





۲۹ اردیبهشت، ۱۳۸۹

جنایاتِ اِی‌بی‌سی


علاقه من به فیلمهای جنایی برمی‌گردد به دوره‌ای که چهارشنبه شبها یکی از تنها دوشبکه تلویزیونی موجود "کارآگاه کاستر" را پخش می‌کرد. حدس می‌زنم باید حوالی سالهای 69 یا 70 باشد. دوبله عالی و چهره سرد و مربعی جناب کاستر کافی بود تا همیشه بالشی زیر سر بگذارم و با خیال راحت داستان را دنبال کنم و تردیدی از شکست‌ناپذیر بودن این کارآگاه آلمانی بخودم راه ندهم.
مجموعه‌های جذاب دیگر قرنِ کارآگاهان بود و یکی هم رقیبان شرلوک هلمز. که اگر یادم می‌آید در تیتراژ ابتدایی نرِیتور یک همچین متنی را می‌خواند:"دردوران ویکتوریایی بریتانیا، کارآگاهان خصوصی بسیاری فعالیت می‌کردند که همگی رقیبان شرلوک هلمز بودند."

اما دوران طلایی پخش این تیپ مجموعه‌ها اوایل دهه 70 بود، (حدس می‌زنم سالهای 73-72) که موجی از سریالهای کارآگاهی-جنایی برپایه آثار کلاسیک در تلویزیون براه افتاد.
سریال شرلوک هلمز با بازی جرمی بِرِت و باصدای بهرام زند پنجشنبه‌ها ساعت 8 از شبکه سه پخش می‌شد. فکر می‌کنم اولین اپیزودی که نمایش داده‌شد "مترجم یونانی" بود. یادم می‌آید که تا قبل ازدیدن این قسمت اصلن اسمی از شرلوک هلمز نشنیده‌بودم و دقیقن بخاطر دارم که انقدر داستان این اپیزود برایم جالب بود که کلش را ایستاده جلوی تلویزیون دیدم. صدای بهرام زند هم که کولاک کرده‌بود. یعنی آن همه حالات ناگهانی و هیجانات آنی که جرمی برت بنمایش می‌گذاشت را به بهترین نحو ممکن انتقال می‌داد. بعدها درمصاحبه‌ای بهرام زند گفته‌ یود که این کار بهترین دوبله عمرش بوده. اما ازآنجا که صحبت درباره شرلوک هلمز پست خاص خودش را می‌خواهد می‌خواهم از چهارشنبه‌ها حول و حوش ساعت 10 شب بگویم که شبکه یک سریال "پوآرو" را پخش می‌کرد. یعنی واقعن این دوتا سریال آخر هفته‌هایمان را نورانی می‌کرد. اصلن الان که فکر می‌کنم می‌بینم آن موقعها تلویزیون کیفیتی داشت برنامه‌هایش.
اما کاراکترهای اصلی این دو مجموعه که به فاصله یک روز پخش می‌شدند با هم تفاوتهای شخصیتی و تکنیکی داشتند. هرچقدر پوآرو اتو کشیده و مبادی‌آداب بود، برعکس هلمز ذره‌بین به دست به آنی روی خاک وخل دراز می‌کشید و گاهی با چهره‌ای گریم کرده چند شبانه روز را برای پیدا کردن سرنخ درشیره‌کش خانه می‌گذراند، اما علی‌رغم باریک و لاغر بودنش، بدنی قوی داشت و گاهی درجریان تعقیب پرونده شخصن بصورت فیزیکی درگیر می‌شد، ولی اندام دوار پوآرو اجازه همچین کارهایی را نمی‌داد. با اینهمه این دو سریال شباهتهای ساختاری زیادی داشتند.

شرلوک هلمز دستیارش دکتر واتسن بود و هاس‌کیپِرش خانم هادسن، درپرونده‌ها اکثرن با بازرس لسترِد از اسکاتلندیارد همکاری می‌کرد و معمولن پس از رمزگشایی هر ماجرا درآخر سر، تمام سرنخ‌ها و استدلالهایش را برای ذهن‌های متوسط واتسن و لستراد و البته شاید مخاطب رو می‌کرد. نقش واتسن را هستینگز برای پوآرو بازی می‌کرد، خانم لِمون منشی و از اسکاتلندیارد هم سربازرس جَپ انجام وظیفه می‌کرد. پوآرو هم سنت رمزگشایی آخر ماجرا را حفظ کرده‌بود.
اما مساله اینجا بود که گاهی همین رمزگشایی که می‌بایست از سطح ابهامات داستان کم کند به مبهم بودن قضیه هم اضافه می‌کرد. یعنی پوآرو درآخر داستان از اتفاقات و صحبتهایی حرف می‌زد که به نظر می‌رسید نمایش داده نشده‌اند. واین شک با دیدن تکرار همان قسمت کم‌کم به یقین تبدیل می‌شد. ووقتی در چند قسمت دیگر از سریال پوآرو از حوادث پخش نشده حرف می‌زد دیگر با مفهومی بنام سانسور آشنا شده‌بودم. جالبی کار اینجاست که پوآرو بوسیله آن سخنرانی پایانی نه فقط مجرم داستان را به همه شناسایی می‌کرد بلکه برای مخاطب ایرانیش هم جنایتکار دیگری بنام آقای سانسورچی معرفی می‌کرد.
بعد یک قسمتی بود بنام "جنایات ای‌بی‌سی" که یک قاتل زنجیره‌ای شروع کرده بود به کشتن افراد بترتیب حروف الفبا. یعنی طوری که تمام شواهد نشان می‌دادند کارِ احتمالن یک دیوانه تمام عیار باشد، در انتها معلوم شد هدف قاتل اصلی تنها یکی از مقتولین بوده و بقیه برای رد گم کردن به قتل رسیده بودند. نتیجه‌ اخلاقی این اپیزود برای بیینده اینطور بود:"بهترین راه برای پنهان کردن کسی اینه که بین آدمهای دیگه پنهانش کنی و بهترین راه برای پنهان کردن یه جنایت، بین جنایتهای دیگه است." که تعبیرش برایم اینطور بود که آقای سانسورچی به زعم خود جنایتش را قاطی باقی جنایتهای داستان گم و گور کرده‌بود.
القصه، بعد از تکرار شدن این روتین کم‌کم به این نتیجه رسیدم که اگر نکته‌ای یا ارتباطی را متوجه نمی‌شوم دلیلی بر کمبود قوای استنتاجی من نیست و احتمالن کار سانسور است. بعدها این قانون کلی برای تمام فیلمها و سریالهایی که از تلویزیون می‌دیدم بطور ناخودآگاه جا افتاد.
این رویه ادامه داشت تا‌ آمدن تکنولوژی دی‌وی‌دی. دیگر می‌شد تقریبن هرفیلمی را انتخاب کرد و چند روز بعد با بهترین کیفیت از آقای فیلم‌ی تحویل گرفت. اما چلنجِ بعدی وقتی بود که مثلن بعد از چهار ساعت فیلم، در سکانس پایانی "روزی روزگاری درآمریکا" نودلز که در شیره‌کش خانه است (و دیگر صدای زنگ تلفن تیتراژ ابتدایی را نمی‌شنود) روی تخت دراز می‌کشد و برمی‌گردد طرف دوربین و لبخند می‌زند، و فیلم تمام می‌شود. یا "ایزی رایدر" که یک شوک اساسی وارد می‌کند آن صحنه آخریش، یا "پاریس، تگزاس" که اصلن آدم تا مدتها درگیرش می‌شود که چی کشیدی تو تراویس، یا بار اولی که "در دیوانه‌ای از قفس پرید" را دیدم از خودم می‌پرسیدم که چرا فرار چیف ازآن دیوانه‌خانه باید آنطور باشد و فرارمک‌مورفی اینطور. یا "بازگشت" زویاگینتسف، که کلن معما بود این فیلم.

اینطور بود که بخاطر ماهیت دی‌وی‌دی، دیگر نمیشد رمزورازهای فیلمها را به سانسور نسبت داد و شب با خیال راحت سر روی بالش گذاشت. دیدن چندباره می‌خواست و نقدخوانی و همصحبتی با آدمهای سینمایی و البته بازهم تضمینی برای پاک شدن علامت سووال ایجادشده وجود نداشت.
واینها همه و همه تاوانی بود که باید بخاطر دست‌کم گرفتن هنرهفتم پرداخت می‌شد هر چند که هنوز هم فکر می‌کنم ریشه همه عادتها و مشکلات از جنایات اِی‌بی‌سی‌ بود.


*بخاطر قدیم چهارشنبه‌های عزیز.


۱۶ اردیبهشت، ۱۳۸۹

Gas, 1940

"موضوع این است که برای رسیدن به مکزیک، تنها کاری که باید بکنید اینست که وسایلتان را جلوی در توی ماشین بگذارید و آنقدر رانندگی کنید تا به آنجا برسید، بهمین سادگی."

ادوارد هاپر






فیلان‌شاه

"...پس از سلطان شاه‌گیل پنج حاکم دیگر اسحاقی به ترتیب: شرف‌الدوله، خیلو، دباج، رستم و فیلان‌شاه بر فومن واطراف آن حکومت کرده‌اند، که متاسفانه اطلاعات ما محدود به اسامی آنان است و هیچ اطلاعی از عملکرد یا حتی تاریخ حکومت آنان نداریم."

قلعه رودخان، تاریخچه و معماری
آذر صادقی‌نژاد مقدم


از عبارت فوق می‌توان اینطورنتیجه گیری کرد که حدود800-900 سال پیش، پادشاهان با مشکل ته‌کشیدن واژه‌‌های پارسی جهت انتخاب نام دست به گریبان بوده‌اند. دراین میان حاکمی با برگزیدن نام فیلان‌شاه نه تنها توانست بخوبی ازپس این مساله بربیاید، بلکه موجبات یادآوری آیندگان از مشارالیه بعنوان کول‌ترین حاکم ایرانی را نیز فراهم آورد.

۱۳ اردیبهشت، ۱۳۸۹

Angeles

طناب دار دور گردنش است و دارند حکم اعدامش را می‌خوانند، زنی که شرح تجاوزها و دزدی‌هایش را می‌شنید به اَنجل آیز می‌گوید "همون بهتر که یه همچین آدم کثیفی اعدام شه" بعد اَنجل آیز از دور بلاندی (ایستوود) را می‌بیند که منتظر تمام شدن قرائت حکم است تا طناب را از دور با تیر بزند، برمی‌گردد و به زن می‌گوید:
"حتی همین آدم کثیف و پستی که می‌بینی فرشته نجات خودش رو داره"

نگارنده در کمال همذات‌پنداری با "توکو" ماه‌هاست که منتظر شنیدن صدای شلیک بلاندی‌ است.




Angeles
Elliott Smith

۱۲ اردیبهشت، ۱۳۸۹

So, so you think you can tell*

همه چیز از دو-سه ماه پیش شروع شد. مسیر کلکچال را بسمت پایین می‌آمدم که اطراف زانوی پای چپم کم‌کم شروع به درد‌گرفتن کرد. از شدت درد و جایش حدس می‌زدم مشکل از کجا می‌تواند باشد. وقت گرفتم و رفتم پیش ارتوپدی که دوسال قبل زانوی راستم را درمان کرده بود. برایم عکس نوشت. وقتی عکس را برایش بردم گفت که بله کشکک زانوی این پایت هم مثل آن یکی جابجا شده واین بمعنی تعطیل کردن برنامه‌های کوه، بستن زانو‌بند برای شش ماه، 20 جلسه فیزیوتراپی، قرصهای تقویتی و ورزشهای منظم است. تمام شرایط برایم قابل تحمل بود غیر از تعطیل کردن برنامه هفتگی کوه. دکتر بعد از شنیدن اصرارهایم اجازه داد چند هفته یک بار برنامه کوه را ادامه بدهم به شرطی که باتون همراه ببرم که فشار روی پا نیاید و مسیر را زیگ‌زاگ حرکت کنم.

ولی مشکل از وقتی شروع شد که فیزیوتراپی ‌رفتم. با اینکه 2 سال پیش هم تجربه فیزیوتراپی را داشتم و بار اولم نبود، اما اینبار جلسات درمان خیلی سخت برایم می‌گذشت. یعنی یک حالت ایستایی و رخوتی را حس می‌کردم که بصورت تدریجی رسوب می‌کند و هیچ حس وحالی را برای انجام هر کار ساده‌ای برای بقیه روزم باقی نمی‌گذاشت. اینطور بود که روزهای فیزیوتراپی‌ام تبدیل به روزهای‌ مرده و بی‌خاصیت می‌شد. گاهی هم که در کنار جماعت پیرزن و پیرمرد منتظر نوبت می‌ماندم، مجبور بودم داستانهایشان را گوش بدهم،‌ از مقدار حقوق بازنشستگی گرفته تا ازکارافتادگی و درد کمر وپا.
یکبار درهمین اتاق انتظار یک خانمی از من درمورد دکترم سووال ‌کرد، اسم و شماره تلفنش را دادم، بعد شروع کرد داستان زندگیش را تعریف کردن، که بازنشسته آموزش و پرورش است و تنها زندگی می‌کند و بچه‌هایش فلان‌جا هستند... وهمینطور که داشت به صحبتش ادامه می‌داد و به بِلابِلا‌هایش گوش می‌دادم به داستان این دو-سه ماه گذشته خودم فکر می‌کردم که سررسیدم پر از تاریخهای ویزیت شده‌ بود و گاهی دریک روز درمطب سه دکتر حاضر می‌شدم. از متخصص پوست ومو و پلاستیک بگیر تا روانکاو، ارتوپد و دندانپزشک. بعلاوه آن 10 روزعیدی که بخاطر مسمومیت غذایی مهمان سِرم و تزریق اورژانس چندتا بیمارستان بودم.

نوبت من شد. واین بمعنای معاف شدن از شنیدن حکایتهای هزارویک شب خانم بود. رفتم داخل کابین. روی تخت خوابیدم. فیزیوتراپیست آمد واز حالم پرسید، طبق معمول هیتِر را روی پا تنظیم کرد و رفت تا یک ربع دیگر برای وصل کردن برق برگردد. نگاهم به سقف بود و هدفون درگوش. همینطورکه پایم کم‌کم گرم می‌شد، منتظر بودم، منتظر ته‌نشین شدنِ تدریجیِ همان حسِ بلوزِ همیشگی.

*کاش اینجا بودی.