۰۸ دی، ۱۳۹۱


Goin' Home
Neil Young 

وقتی یک رابطه طولانی و ریشه‌دار به جایی برسد که جای کمک به تکامل طرفین دیواری بکشد بر افق روبرویشان، وقتی روزبه‌روز کوچک کند دنیایشان را، دیگر مدتهاست تاریخ مصرفش سرآمده. اما تصمیم برای جدایی قسمت ساده داستان است. جداماندن، ادامه دادن، استوار ماندن و برنگشتن است که  انرژی می‌گیرد. چیزی که مساله را بغرنج می‌کند این است که دیگر آن مرهم درد، آن که درین شرایط می‌شد رویش حساب کرد نه فقط دیگر نیست، که خودش اصل مشکل شده.   
 شاعر دراینجا از رفتن به خانه می‌گوید. برگشت به آن زندگی واقعی، خودی که رسیدن به آن با دیگری امکان پذیر نیست. اما شروع از صفر، جلو رفتن و درافتادن با وسوسه‌های نگاه به‌عقب، کار هرکسی نیست.
درابتدای ترانه، ژنرال کاستر -مشهور به قاتل سرخپوستها- بربالای تپه‌ای به تصویر کشیده شده اسلحه‌ای بردست، باد در موها و محاصره بین سرخپوستها. نگارنده بعد از مدتها سرکردن با این ترانه به این نتیجه رسیده است که قصد شاعر از بازسازی این صحنه به ظاهر بی‌ربط با مضمون ترانه، پیشنهاد راه‌حلی محکوم به شکست است: چاره سیل خاطره‌ها، زمزمه‌ها، یادها، یادآوری‌ها و دریک کلام بومیان مقیمت،بی‌رگی و قساوتِ کاستر است.  اینجا نیل یانگ با آن کلاه کابویی‌اش، هارمونیکا را کنار گذاشته و ساز الکتریک به دست بر بالای استیج، تجسم ژنرال کاستر وینچستر دردست است. همانی که عاقبت در آخرین رشته نبردهایش "لست استند" حریف سرخپوستها نشد و  از پا درآمد. 
روح زمانه که کشته شد، دیگر بخشی از هویتمان، ریشه‌مان هم از بین رفته.  

[+]

۲۳ آذر، ۱۳۹۱


It's four in the morning, the end of December...

می‌گویند بایستی در حال و هوای مضمون یک اثر هنری باشی تا بگیردت. گاهی هم حداقل بودن در جایی آن نزدیکی‌ها برای یک حواس تندوتیز کافی است.
کوهن از شعر به موسیقی رسید. برعکس دیلان. چندتایی رمان و مجموعه اشعار منتشر می‌کند و خیلی دیر -بعد از سی‌سالگی - به سمت موسیقی می‌رود. اما شناخت اولیه من از لِنی به عنوان خواننده بود تا شاعر. 
دوسال پیش همین روزها بود که آمدم این ولایتٰ، زادگاهش. در کتابخانه مکتب‌خانه‌مان ردیفی یافتم مخصوصش. پر از کارهای خودش و نقدشان. ترم اول کلن یک چندتایی کتاب مربوط به رشته خودم امانت گرفتم و بقیه همه کتابهای آن ردیف. بعد از خرید سازِآکوستیکم، مشغول "هاله‌لویا" شدم. آن چهار ماه نکبتِ ترمِ اول خیلی‌سخت گذشت. حال و هوای کارهایش با آن زمانهایم سنخیت عجیبی داشت و سرگرم بودن به اشعارش جزء معدود کارهایی بود که ارضایم می‌کرد. و شاید وسیله‌ای برای دوام آوردنم. کم‌کم دیگر کوهن خواننده و آهنگساز برایم کم‌‌رنگ شد و بیشتر به عنوان شاعر شناختمش. یک‌سری از آثارش واقعن سنگین بودند و فقط با خواندن نقدها و تحلیل‌ها قابل درک‌کردن بود. ترانه‌هایش بمرور برایم شخصی شدند. فقط ماند آرزوی دیدنش. شنیدن زنده کارهایش. هرچند آدرس خانه‌اش را هم به عنوان آلترناتیو پیدا کرده بودم. چندسال قبل در یکی از اجراهایش ازحال رفته‌بود و می‌ترسیدم با آن سن بالا دیگر توان تور گذاشتن و اجرا نداشته باشد. چند وقت قبل اخباری پخش شد مبنی برکلاه‌برداری مدیر برنامه‌هایش و طبعن مشکلات مالی پیرمرد. وقتی آلبوم جدیدش "Old Ideas" بیرون آمد احتمال تورگذاشتنش بیشتر شد. بالاخره حدود دوهفته پیش بود که طبقه دوم "بِل سِنتر" نشسته بودم، خیره به استیجی که با تصویر نقاشی‌های خودش از کتابِ اشتاق تزئین شده بود، و منتظر. جای خیلی‌ها را خالی کردم.
با چند دقیقه تاخیر اعضای بند بالا آمدند. سالن تاریک شد و پیرمرد به حال دو وارد شد و درجا با "دنس می..." را شروع کرد. باور کردنی نبود. صدایش طبعن کمی افت کرده بود، با این‌حال دینامیک و انرژی‌ش حداقل بیست سال جوانتر می‌زد. غیر از سه-چهار قطعه از آلبوم جدیدش بقیه همه از کارهای شناخته‌شده‌اش بودند. کنسرت نزدیک به سه‌ساعت طول کشید و دیگر قطعه‌ای نبود که مشتاق شنیدنش باشم و اجرا نکرده باشد. اما حالتهایش در حین اجرا جالب بود. مثلن وقتی پارت وکالش تمام می‌شد و نوبت گروه کرش می‌شد یا اگر نوازنده‌ای قطعه سلویی داشت، کلاهش را برمی‌داشت و به سمتشان می‌ایستاد. اما آسِ گروهش پیرمرد دیگری بود از بارسلونا بنام "خاویر ماس" که سازی دوازده‌سیمه داشت با قیافه و صدایی شبیه "عود". تکنوازی پنج دقیقه‌ای‌اش در مقدمه ترانه "Who by fire"  حال و هوای کار را شرقی کرد و جمعیت را بهم ریخت. با همین ساز یک‌اجرای تازه‌ای هم از "پارتیزان" داشت، کولاک. کوهن هم هرموقع نوبت به اجرای خاویر می‌شد کلاهش را برمی‌داشت و می‌رفت جلویش زانو می‌زد. خلاصه که بنظرم این دونفر صحنه‌گردان مجلس بودند. یک‌جا هم کوهن بی‌مقدمه شروع کرد به دکلمه کردن ترانه " A Thousand Kisses Deep". و خب اینجا بود که تنها صدایی که درسالن می‌پیچید آوای آسمانی این بشر بود. همین‌جور که داشت بیت به بیت ترانه را می‌خواند چنان جوی بر سالن ایجاد شده بود که من ترسیدم اگر امر کند که خودمان را پایین بیندازیم توان سرپیچی از دستور نباشد. 
کنسرت تمام شد و اگر هوا خوب می‌یود پیاده برمی‌گشتیم. تا چند روز حس و حال خوبی داشتم. یک‌چیزی در مایه‌های اثر سونای بخار با رایحه اکالیپتوس.   

۱۰ آبان، ۱۳۹۱




C'est la vie
Have your leaves all turned to brown
Will you scatter them around you
C'est la vie
[+]

1- بنا به عادت قرارهای بعدازظهر سه شنبه جمشیدیه، آمدم خانه جدید را نزدیک تنها تپه شهر –مونت رویال- گرفتم بلکه برنامه سابق احیا شود. عکس بالا برای دوهفته پیشش است. این روزها را می‌شود درحالی که پا تا مچ دفن در برگ است درش پیاده‌روی کرد. مناظرش طیف رنگ است. به تصویر کشیدنش نقاشی می‌خواهد و ترکیب بی‌شمار رنگ. هر چند کمتر از یک ماه دیگر یک تکه ذغال برای کشیدنش کافی است. این تغییر دراماتیک مناظر گاهی نیاز به هفته و ماه هم ندارد. هفته پیش جمعه بود یا شنبه، بعد از ظهر بعد از چندساعت بارندگی رنگین کمان کاملی درست شده بود که همه اهل ساختمانمان را کشانده بود بیرون. به ده دقیقه نکشید که کم‌کم محو شد. افق صورتی شد و هوا تاریک. 
قدیمها گذر زمان را موقع خالی کردن آب کولر حس می‌کردم. اما اینجا موقع جابجائی لباسهای تابستانی و پشمی.
  
2- سر خیابان این خانه، سینمایی است که عمدتن فیلم کلاسیک نمایش می‌دهد. برنامه‌های هفتگی دارد برای مرور کارهای فیلمسازان و بازیگران. چند ماه پیش لورنس عربستان را نمایش داد. بعدش کارهای کوروساوا را کاور کرد و مارلون براندو. دوهفته پیش که از کنارش رد شدم دیدم نوبت به کوبریک رسیده و شاینینگ. یعنی تقریبن تمام کارهایی که دوست داشتم روی پرده ببینم را درعرض چندماه اکران کرده بود. مثل این بود که آرشیو فیلمهایم را از آن انباری سه راه طالقانی برداشته باشند بیاورند اینجا و طبق آن برنامه پخش بریزند. اما با جیب خالی و کوه کارهای عقب‌مانده و فکر مشغول فقط نگاه حسرت‌بار می‌ماند و سری که می‌خواهد به دیوار کوبانده شود. همخانه سابقم عادت داشت درین مواقع بپرسد: "این بود آرمانهای ما؟"

3- روز ایده‌آلم با راک شروع می‌شود. ظهر وعصر به فولک و غروب و معمولن بعد از شام به کانتری و اگر خیلی خوش شانس باشم بلوز به آخرین لحظات قبل از خواب می‌رسد. اما گاهی این روند معکوس می‌شود. گاهی صبح که چشمم را باز می‌کنم می‌دانم امروز سوخته است. بلوز، که نه آمدنش دست خودم است نه رفتنش. 


۱۰ مهر، ۱۳۹۱

"Well-spent day brings happy sleep"
Da Vinci

 خستگیِ دورخود چرخیدن و درجا زدن برایم ختم به خواب راحت نمی‌شود. از روزم باید راضی باشم و تعریف این رضایت برای هر روز کیفیت خودش را دارد. گاهی که حسِ جداشدن از رختخواب نیست، فکر ته خط، آخرشب را می‌کنم. جواب می‌دهد و کنده می‌شوم.  




The maestro says it's mozart 
But it sounds like bullshit

اینجا بخاطر زمستانهای خیلی سرد و تابستانهای خیلی گرمش، معمولن ساختمانها دو درِ ورودی سنگین دارند. عادتی که ملت دارند این است که موقع باز کردن در، دستشان را به در نگه‌ می‌دارند تا دست نفر پشت سر به در برسد و لازم نباشد دوباره بازش نکند. خیلی وقت‌ها هم این حالت بدون این که کسی پشت سر باشد اتفاق می‌افتد. یعنی عادت دارند در را که باز کردند قدمها را کند کنند و همینطور که جلو می‌روند دستشان به در کشیده شود که برای چند لحظه بیشتر باز بماند. و خب وقتی دستت پر از کیسه‌های خرید باشد این کمک بزرگی است. مساله دیگر طرز ایستادنشان روی پله‌برقی است. در ایران تابلوهای "راه‌رفتن ممنوع" کنار پله برقی معمول است. اینجا کسانی که ایستاده‌اند سمت راست پله‌برقی می‌ایستند و کسانی که عجله دارند از سمت چپ بالا و پایین می‌روند. این‌ است که اگر سمت چپ بدون حرکت بایستی، معمولن می‌خواهند که راه را باز کنی.

اما تفاوت اصلی درخیابان‌ها است که هر چهل-پنجاه متر سرهربلوک و تقاطع، چراغ عابرهایی بعضن طولانی مدت دارند که قانونن رد کردنش جریمه دارد. بهمین خاطر معمولن یک پیاده‌روی مختصر با توقفهای پیاپی همراه است. البته آخرهای شب یا در فرعی‌های خلوت خیلی‌ها منتظر نمی‌مانند. مشکل من این است که بعد ازاین همه مدت عادت نکردم به انتظار و سختم است. گاهی که حوصله ندارم نبود پلیس و خلوتی خیابان مجوز ردشدنم را می‌دهد. این داستان را برای آقای "ب" که آدم دنیادیده‌ای است تعریف می‌کنم. می‌گوید در آخرین سفرش به رُم، مهمان شرکت بزرگی بوده و سوار برماشین تشریفات داشتند می‌بردنش جایی. به چراغ‌قرمز که می‌رسند راننده نگاهی به چپ و راست می‌اندازد و چراغ را رد می‌کند. ادامه می‌دهد که "همین حالت را بارها در یونان هم دیده است و بعد از شباهت ایتالیا و یونان و ایران می‌پرسد. بدون مکث ادامه ‌می‌دهد که قانون برای کشورهای با تمدن زیر هزارسال‌ است. جاهایی که مردمشان هنوز صلاح خودشان را نمی‌توانند درست تشخیص بدهند. قانون بدرد همین‌ها هم می‌خورد. ماها که تمدن چند هزارساله داریم دیگر قوه تشخیصمان بصورت ژِنتیک انقدر رشد کرده که نیازی به قانون نداشته باشیم." دست آخر هم یک لبخند نیکلسن‌وار تحویلم می‌دهد. 
خب، نتیجه تئوری آیرونیکِ آقای ب این‌ شده که حس عذابِ وجدان وسرافکندگی درحین قانون گریزی، جای خود را به سربلندی و افتخار داده‌است.

  

۲۳ شهریور، ۱۳۹۱

از کل سنتوری یکجایش را خیلی دوست دارم. آنجا که دیگر به نزدیکی‌های ته خط رسیده. آمده در پارک یا نمی‌دانم کجا چادری زده و قابلمه‌ای گذاشته روی گاز پیک‌نیکی و مشغول سوسیس سرخ کردن است. گاهی هم بلند می‌شود برای کفترها چیزی می‌ریزد. از آن دور دو تا معتاد در هیبت زامبی نزدیک می‌شوند. می‌نشینند، زانوبغل می‌کنند و چشمشان را به قابلمه می‌دوزند. سنتوری هم می‌آید دست هرکدام‌شان لقمه‌ای می‌دهد. هنوز غذای نفر دوم را نداده که سه نفر دیگر هم به جمع اضافه می‌شوند. این جماعت برای سنتوری عاقبت مسیری است که درگیرش شده. آینه‌ای از آینده نزدیک. با این حال قسمت کردن غذا، خبر از زنده بودن عزت نفسش درعین فلاکت می‌دهد. 
هر بار که صدای چاووشی را می‌شنوم یاد این صحنه می‌افتم که هم‌زمان می‌خواند "رفیق من سنگ صبور غم‌هام..."

  

۱۹ شهریور، ۱۳۹۱

Rachel's Song 
Vangelis

چکه‌های آب
اراده رو به زوال
حفره‌ای در سنگ
 تردیدهای رِیچل


Scarborough Fair
Simon and Garfunkel

بوی شوید از برنج‌ درحال دم‌کشیدن بلند می‌شود، همزمان صدای سازآکوستیک در گوشم می‌پیچد.

۱۵ شهریور، ۱۳۹۱

نشانی از شر

سالهای آخر جنگ بود. یک بار شوهرخاله‌ام که دکتر بود از جبهه یک‌راست آمده بود خانه‌مان. یک سری آمپولهای سبز رنگ نشان‌مان داد که بصورت اتوماتیک کار می کرد. یک پیچ زرد رنگی یک طرف داشت که باز می‌کردی بعد با یک فشار کوچک سوزن بیرون می‌آمد و اتوماتیک مخزنش را پمپ می‌کرد. تعریف می‌کرد که این نوع سرنگ برای مواقع اضطراری ساخته شده و اکثر سربازها یکی درجیبشان دارند که در حمله‌های شیمیائی بعد از گذاشتن ماسک به خودشان تزریق می‌کنند. بعد یک تاکیدی هم روی قدرت سوزنش کرد که از هرجسم سختی عبور می‌کند و مهم نیست چه جور لباسی پوشیده باشی، سنگ هم جلویش باشد کار خودش را می‌کند.
گمانم پنج- شش سال بعد از آن ماجرا بود که یکی از این سرنگها را که احتمالن تاریخ مصرفشان هم گذشته بود گیر آوردم. می‌خواستم ببینم آیا سوزنش توان نفوذ در موزاییک کف اتاق هم دارد یا نه. این بود که فرش اتاقم را کنار زدم و سرنگ آتروپین دردست کف زمین نشستم تا قدرت سوزنش را در عمل ببینم. پیچ زرد را باز کردم و آمپول را عمود بر زمین گذاشتم. برای این‌که قدرتش بیشتر شود دستم را تا جایی که می‌توانستم بالا بردم و محکم کوبیدم رویش. سوزِش آنی کف دستم نشانه عاقبت اسف‌بار آزمایشم بود. ظاهرن آمپول را سرو ته گذاشته بودم. سوزنی که قرار بود زمین را سوراخ کند وارد دستم شده بود و قبل ازینکه بفهمم ماده تاریخ‌مصرف گذشته‌اش را هم تزریق کرده بود. درد آنچنانی نداشتم فقط بهت زده بودم که چطور شد که این‌طوری شد. از آن بدتر نمی‌دانستم به مادرم چه بگویم. همینطور که آمپول ازدستم آویزان بود رفتم آشپزخانه و گفتم: "شیمیائی شدم". مادرم سوزن را از دستم بیرون کشید و مدرک جرم را داخل کیسه فریزر انداخت و راهی خانه خاله شدیم. شوهرخاله‌ام هم مرام گذاشت و نپرسید از کجا آوردمش. یک قرص خواب‌آور داد و خوابیدم. صبح روز بعد از شوک بیرون آمده بودم. اما یادم می‌آید شب قبلش دهانم کامل خشک شده بود و هر قدرآب می‌خوردم فایده‌ای نداشت. ظاهرن یکی از عوارض کوتاه‌مدت آتروپین بود. 

 اقتضای کودکی و نوجوانی حماقت‌هایی است از جنسِ بارت سیمپسون. بکن‌نکن‌ها هم دراین دوره تاثیر معکوس دارد. این‌است که کلن بچه بزرگ‌کردن چقدر دل‌گندگی می‌خواهد.

۱۱ شهریور، ۱۳۹۱

یک سری دستورات و فرمولها هستند که برای همه کم‌ وبیش جواب می‌دهد. مثل "بهترین استراحت، تغییر کار است". وقتی روی یک‌ مساله‌ای خیلی‌وقت ‌می‌گذاری و احساس می‌کنی به بن‌بست رسیده‌ای باید برای مدتی رهایش کنی. بعد دوحالت پیش می‌آید: یا راه‌حل در یک موقعیتی که اصلن فکرش را نمی‌کردی به ذهنت می‌رسد یا وقتی دوباره بعد ازمدتی برمی‌گردی و از کل به جزء موضوع را بررسی می‌کنی، قبل ازاینکه به آن شاخه نهایی مشکل برسی، یک روش نزدیک‌شدن متفاوت، مساله را حل‌شدنی می‌کند.
اما یک سری روش‌ها آدم با آدم فرق دارد و شخصی است و درمورد همه جواب نمی‌دهد. زندگی آدم حسابی‌ها را که می‌خوانم معمولن یک خصوصیت مشترک درشان می‌بینم. خودشان را، رفتارشان را خوب می‌شناسند. اینها آدمهایی‌اند که ذره‌بین بر زندگی‌شان می‌اندارند و نسبت به احساساتشان شارپ‌اند و از رفتارشان فیدبک می‌گیرند. قابلیت‌هایشان را می‌شناسند. زندگی‌شان تکنیک‌ دارد. سبک دارد. طبعن سلیقه‌شان هم خاص است. اصالت فکرشان قابل احترام است.
بعنوان یک خواننده آماتور، یک تعداد کمی وبلاگ می‌شناسم که نویسنده‌هایشان سبک نوشتن خودشان را داشته‌اند و دارند. تاثیر آنچنانی از کسی نگرفته‌اند. نوشته‌های‌شان را هر جا بخوانم می‌شناسم. آنجا که اِبی از آن کهنه درخت می‌گوید که تنش "غرقه‌ی برف است" و از "حیثیت این باغ" می‌گوید، بنظرم مصداقش اینجاست.