برایم از مهاجرت میگفت، برایش از بازگشت محتوم گفتم به زادگاه. از سرت و تکریت، از قذافی و صدام گفتم. از عطر مرزه و ترخون گفتم که این شبها میروم بهاندازه یک گردو کف دستم میریزم، بهروش آتش درست کردن رابینسون کروزوئه دوکف دستم را روی یک کاسه به هم میمالم. چند قاشق ماست میریزم روی ریزههای سبزی و هممیزنم. هنوز مدتی از خالی شدن کاسه نگذشته که نفسم بوی علف میگیرد، پلکهایم سنگین میشوند و برمیگردم. برمیگردم به همانجا و بعد آی هو بیکام کامفتوبلی نامب
۰۲ اسفند، ۱۳۹۰
۲۳ بهمن، ۱۳۹۰
چند سال پیش که برای اسباب کشی رفته بودم دیدمش. جریان بستری شدن و شیمیدرمانیش را که درخبرها خواندم یادم آمد آنجا که داشتیم آخرین وسیلهها را میبردیم از قلعه تنهاییش بیرون آمد با چند گلدان شمعدانی در دست برای خانه جدید مادربزرگ.
۲۰ بهمن، ۱۳۹۰

Hey Little Sister
Why You So Innocent
And Winsom
لباسهایم را پوشیدم و دم در گفتم " پارک میای؟" میدانستم حتمن میآید. رفتیم و نشستیم کنار خانه هنرمندان جای همیشگی که بدمینتون بازی میکردیم. چند وقتی بود که میدیدم سرحال نیست و چشمهایش آن برق سابق را ندارد. به این راحتیها هم نمیشد دلیلش را فهمید. در آنشب نیمه تابستان بدجور ساکت بود و من حرافی میکردم به این امید که این یخ بشکند و شروع کند به گفتن آنچه که من میخواستم. میدانستم که راه ساده و مستقیم پرسیدن نتیجهای ندارد و باید بگذارم خودش بگوید. از وراجی بیزارم اما در موقعیتهایی روی دورش میافتم. جایی که طرفم عزیز است و بدجور میخواهم صدایش را بشنوم و روی دورش نیست و باید روی دور بیندازم. یا آن شبی که درجایی سرم بد جور گرم شده بود و فردایش دوستم زنگ زد که دیشب هربار ساقی میآمد حرفی بزند از هنرپیشه مورد علاقهاش شان پن، تو یک داستانی از کارهای مشترکش با نیکلسون میگفتی و نطقش را پاره میکردی.
القصه، دیدم کمحرف شده و ظاهرن مشکل پیچیدهتر از آن است که فکر میکردم. شروع کردم به تعریف گرفتاریهایم، شریک کردن در مشکلاتم بلکه شباهتی ببیند و خودش را تنها نبیند درتجربه آنچه برایش پیش آمده. شروع کردم به گفتن وگاهی میآمدم روی آب برای نفس گرفتن و دوباره میگفتم. کمکم موضوعات برایش جذاب شد و ریتمم را کم کردم و میکروفون را دادم دستش. گفت آنچه حدس میزنم مشتاق شنیدنش بودم. برایش از انتخابهایش گفتم و راهحلها را با هم بالا پایین کردیم. سعی کردم نور شمعی بندازم روی تکتک راهها و انتخاب را بخودش بسپارم و مطمئنش کنم هر کدام را انتخاب کند برای برداشتن قلوهسنگها، رویم حساب باز کند.
پیش چند نفر سفارشش را کردم و چند هفته بعد چمدانهایم را برداشتم و آمدم این سر دنیا. این روزها که میلهایش میرسد خوشحالم. میبینم که بعد از چند ماه زحمتهایش، جواب داده و دینامیک گذشتهاش را بدست آورده.
گاهی به پوستر آلبوم ویش یو وِر هیر که چسباندهام به دیوار اتاقم خیرهمیشوم. سی وخردهای سال پیش آن زمان که فوتوشاپی درکار نبوده بدلکاری را آتش زدند و کاور آلبومشان را ساختهاند. در پس زمینه مجموعه استودیوهای وارنر بروس است و مردی دستش را دراز کرده به سمت دیگری که زبانههای آتش وجودش را برداشته. یک برداشت میتواند این باشد که مرد سمت چپی حال دگرگون طرفش را میبیند اما بروی خودش نمیآورد و خیلی عادی و همیشگی رفتار میکند یا فیلم بازی میکند. یا میشود اینطور فکر کرد که مرد سمتراست مثل هنرپیشهای سعی در مخفی کردن حس خرابش دارد.
فکر میکنم دقت نکردن در تغییر حالات و عادت به روزمرگی در قبال همین چند نفر آدم نزدیک زندگی، توجیهبردار نیست.
برچسبها:
پینک فلوید
۰۷ بهمن، ۱۳۹۰
you are only coming through in waves
این نوشته داستان فیلم "A Single Man" را لو میدهد.
تیتراژ، صحنههایی از غوطه وری مردی درآب. قطع به صحنه تصادف. جنازه مردی همراه سگش روی برفها افتاده. جرج نزدیک میشود، بوسهای میزند و کنار مردی که بعدن معلوم میشود جیم است میخوابد. قطع به صحنه از خواب پریدن جرج.
داستان در سال 1962 اتفاق میافتد. جرج، که یک استاد دانشگاه است چند ماه قبل پارتنرش جیم را در یک تصادف از دست داده. فیلم داستان یک روز زندگیش است. کسی که بعد از هشت ماه از مرگ جیم، چشمی دارد که هر منظرهای را برای شناسائی نشانهها اسکن میکند. در اجزاء صورت اطافیانش، حالت لب، فرم چشم. در دنیای جرج هر پدیدهای قابلیت یادآوری خاطرهای از جیم را دارد. صبح، روبروی آینه آرزوی دوام آوردن تا شب را میکند، بمحض اینکه از اتاق خارج میشود بادیدن فضای خالی که هیچگونه ارجاعی نمیتواند داشته باشد یاد جیم میکند که زمانی آن فضا را پر کرده بود. یکچنین چشم و ذهن تمرین دادهشدهای مدام داغ دل تازه نگهمیدارد. کیفیت شکستهدلی مزمن را تضمین میکند. جیم برایش کسیاست غیر قابل جایگزین. اینجا کسی از ترس تنها بودن که نه، تنها ماندن، دنیایی از خاطره به دوش میکشد. اینجا کسی از رنج یادآوری مدام، لحظات موقتی آرامش و فراموشی را به ضرب و زور الکل و قرص میخرد. آخرهای فیلم آنجا که در رویایش از حالت غوطهوری خارج میشود و به سطح آب میآید ونفسی تازه میکند اما دیگر این کیفیت هشتماهه زندگی کار خود را میکند. پایان فیلم سیکل کامل میشود: جرج به زمین افتاده، جیم بالای سرش میرسد و بوسهای میزند.
دو-سه هفته پیش داشتم از "Serious Man" برای میرزا میگفتم و برایم ازاین فیلم گفت. بعد دیدنش به دوسال پیشم برگشتم، درآن جلسات هفتگی که پرسیدم این موجهای بیامان را چه کنم؟
تیتراژ، صحنههایی از غوطه وری مردی درآب. قطع به صحنه تصادف. جنازه مردی همراه سگش روی برفها افتاده. جرج نزدیک میشود، بوسهای میزند و کنار مردی که بعدن معلوم میشود جیم است میخوابد. قطع به صحنه از خواب پریدن جرج.
داستان در سال 1962 اتفاق میافتد. جرج، که یک استاد دانشگاه است چند ماه قبل پارتنرش جیم را در یک تصادف از دست داده. فیلم داستان یک روز زندگیش است. کسی که بعد از هشت ماه از مرگ جیم، چشمی دارد که هر منظرهای را برای شناسائی نشانهها اسکن میکند. در اجزاء صورت اطافیانش، حالت لب، فرم چشم. در دنیای جرج هر پدیدهای قابلیت یادآوری خاطرهای از جیم را دارد. صبح، روبروی آینه آرزوی دوام آوردن تا شب را میکند، بمحض اینکه از اتاق خارج میشود بادیدن فضای خالی که هیچگونه ارجاعی نمیتواند داشته باشد یاد جیم میکند که زمانی آن فضا را پر کرده بود. یکچنین چشم و ذهن تمرین دادهشدهای مدام داغ دل تازه نگهمیدارد. کیفیت شکستهدلی مزمن را تضمین میکند. جیم برایش کسیاست غیر قابل جایگزین. اینجا کسی از ترس تنها بودن که نه، تنها ماندن، دنیایی از خاطره به دوش میکشد. اینجا کسی از رنج یادآوری مدام، لحظات موقتی آرامش و فراموشی را به ضرب و زور الکل و قرص میخرد. آخرهای فیلم آنجا که در رویایش از حالت غوطهوری خارج میشود و به سطح آب میآید ونفسی تازه میکند اما دیگر این کیفیت هشتماهه زندگی کار خود را میکند. پایان فیلم سیکل کامل میشود: جرج به زمین افتاده، جیم بالای سرش میرسد و بوسهای میزند.
دو-سه هفته پیش داشتم از "Serious Man" برای میرزا میگفتم و برایم ازاین فیلم گفت. بعد دیدنش به دوسال پیشم برگشتم، درآن جلسات هفتگی که پرسیدم این موجهای بیامان را چه کنم؟
۳۰ دی، ۱۳۹۰
سهشنبهها بهترین روز برای رفتن به ماسوله بود و پنجشنبه صبح قبل ازینکه تبدیل به فاضلاب جمعیت شود بهترین زمان برگشتن. راه ماسوله از فومن میگذرد. ورودی فومن جادهای دارد تخت و دوطرف پر ازچنار. به فومن که میرسی قبل از آن میدان که راه قلعهرودخان و ماسوله جدا میشود، بساط سهشنبهبازار پهن است و کنارخیابان پراست از سبزی، میوه و انواع و اقسام خوراکیها و رنگها. درآن ترافیک دلخواه، باید شیشه ماشین را پایین داد و تا بوی عطرشان ببردت. این را همینجا داشته باشید.
چند ماه پیش دوست عزیزی از ولایت هلیفکس آمد. نشسته بودیم به حرف زدن از فیلم. حرف "حرفه، خبرنگار" آنتونیونی شد وآن سکانس معروفش. ماشین روباز در جادهای دوطرف پوشیده ازدرخت درحرکت است، دخترک میپرسد از چه فرار میکنی و جواب میشنود که پشت سرت را نگاه کن. دوستم تعریف میکرد آن جاده ورودی فومن برایش کاملن شبیه همان صحنه فیلم است. یادم نیست همان موقع برایش گفتم داستانم را یا بعدن فهمیدم. پاییز بود یا زمستان، آن زمانها که درحال شارپ کردن حواسم بودم. درحال راندن دراین جاده کمکم متوجه شدم حالم بهتر است، مثل حسی که درشهرکتاب داشتم دنبال کتابی میگشتم که کمکم حس خوبی دست داد و رفتم و اسم آلبوم درحال پخش را پرسیدم و خریدمش. فکر میکنم به آخر جاده رسیدهبودم، ماشین را کنار زدم و بدون اینکه پیاده شوم برگشتم ازعقب عکس گرفتم. عکس بالا یادگار همان لحظه است.
چند ماه پیش دوست عزیزی از ولایت هلیفکس آمد. نشسته بودیم به حرف زدن از فیلم. حرف "حرفه، خبرنگار" آنتونیونی شد وآن سکانس معروفش. ماشین روباز در جادهای دوطرف پوشیده ازدرخت درحرکت است، دخترک میپرسد از چه فرار میکنی و جواب میشنود که پشت سرت را نگاه کن. دوستم تعریف میکرد آن جاده ورودی فومن برایش کاملن شبیه همان صحنه فیلم است. یادم نیست همان موقع برایش گفتم داستانم را یا بعدن فهمیدم. پاییز بود یا زمستان، آن زمانها که درحال شارپ کردن حواسم بودم. درحال راندن دراین جاده کمکم متوجه شدم حالم بهتر است، مثل حسی که درشهرکتاب داشتم دنبال کتابی میگشتم که کمکم حس خوبی دست داد و رفتم و اسم آلبوم درحال پخش را پرسیدم و خریدمش. فکر میکنم به آخر جاده رسیدهبودم، ماشین را کنار زدم و بدون اینکه پیاده شوم برگشتم ازعقب عکس گرفتم. عکس بالا یادگار همان لحظه است.
۱۶ دی، ۱۳۹۰
بلندنظری مخصوص بخودش را دارد. دیگر بعد ازاین همه سال دستم آمده که وقتی موضوعی برایش جدی میشود باید جدی گرفتش. اینطور بود که چند سال پیش که دیدم دارد برایم از دخترهایی که میشناسد تعریف میکند فهمیدم که واقعن باید "دستی بجنبونم"، هرچند آخرش هم نجنباندم. نمیدانم چه سری هست به من که میرسد یاد عهد قدیم میافتد. شروع میکند یکییکی با جزئیات داستانهای گرههای زندگیش را تعریف میکند و من کمکم بدون اینکه بفهمم اینها را قبلن هم شنیدم دوباره موقعیتها را بازسازی میکنم خودم را جای تکتک کاراکترها میگذارم و گهگاه که میبینم دارد یک قسمت را کلی رد میکند از جزئیات میپرسم. اینطور میشود که هربار تنها میرفتم خانه مادربزرگ این روال تکرار میشود. زحمتمان را خیلی کشیده. یعنی زحمت خیلیها را کشیده. آرزو بهدل ماندم یک دفعه کاری بخواهد. کارها را آسان میگیرد و درعین حال خودش را از تحرک نمیاندازد. وقتی از دردپا، کمر، قند و چربی خون میپرسی جوابش معلوم است "شکر، هست دیگه." یادم میآید چند سال پیش مصاحبهای میخواندم از امیر نادری. یکحال خیلی خوبی داشت و از زمین و زمان میگفت از خاطرات لوبیاپخته خوردنش درلالهزار تا اتاق مشترکش با کیارستمی در کانون. بعد گاهی داستانش را قطع میکرد به یک جمله قصار از خالهجانش. یادم میآید جایی میرسید به اینکه با کسی مشکل پیدا کردهبود بعد میگفت بهقول خالهجان"مرد باید دشمن داشتهباشه". حالا حکایت من و مادربزرگجان هم همین شده. چند وقت پیش قبل از اینکه دوباره برگردم دیدمش. باآن حالت صمیمی مخصوصش حالم را پرسید و وقتی جوابی در مایههای "شکر، هستیم دیگه" شنید گفت "مثل خودم میمونی خیلی اهل ناله وشکایت نیستی".
۲۷ آذر، ۱۳۹۰
It's four in the morning, the end of December
I'm writing you now just to see if you're better
Montreal is cold, but I like where I'm living
And I'm sitting here doing nothing but aging
۲۶ آذر، ۱۳۹۰
Saw you riding on a moon cloud,
Saw you walking on a whirlpool,
From the corner of my eye,
I saw you
Saw you walking on a whirlpool,
From the corner of my eye,
I saw you
برایم تعریف میکرد ازکلاس بایو. که استادشان گفته در طبیعت شکارچیها برای نزدیک شدن به شکار تکنیک دارند. اینطور که فرکانس قدمهایشان را سینک میکنند با فرکانس بازوبسته شدن دهان شکارِ مشغولِ به غذا خوردن، به این امید که دیرتر متوجه نزدیکشدنشان شود.
از آن روز درماندهام، که این همه وقت مشغول چه علفی بودی که به صدای نزدیکشدن پاهای سینکنشده این شکارچی ناشی اعتناءی نکردی.
از آن روز درماندهام، که این همه وقت مشغول چه علفی بودی که به صدای نزدیکشدن پاهای سینکنشده این شکارچی ناشی اعتناءی نکردی.
۲۵ شهریور، ۱۳۹۰
*
تنهایم مگذار
بدون تکیهگاه وسرپناه
زیر این باران تند
تنهایم مگذار
تنهایم مگذار
رهایم مکن
حالا که جایی برای رفتن نمانده
حالا که سایهی واقعیت بر شانهام سنگینی میکند
حالا که جایی برای رفتن نمانده
حالا که سایهی واقعیت بر شانهام سنگینی میکند
رهایم مکن
رهایم مکن
دراین شب تاریک،
وقت زوزه کشیدن باد
رهایم مکن
دراین شب تاریک،
وقت زوزه کشیدن باد
رهایم مکن
در این دنیای دیوانه
باقلبی شکسته
رهایم مکن
تنهایم مگذار
حالا که پرده رویاها فروافتاده
تنهایم مگذار
حالا که دیگر روزگارم، روزگارمان گذشته
Lyrics: "Don't leave me now"
Supertramp (1982)
*Masuleh
۰۵ شهریور، ۱۳۹۰
Ride The Wild Wind
علاقه زیادی به سازههای بزرگ دارم و هرازگاهی مستند "مگاستراکچرز" را میبینم. دوسال پیش که رفته بودم قشم یک سکوی نفتی اماراتی به گل نشسته بود که میگفتند بخاطر طوفان شدید چند وقت قبل از جای خود کنده شده و به اینطرف آمده. آن موقع خیلی دوست داشتم روزی با هلیکوپتر روی سکو پیادهام کنند و یک ماهی محل کارم همانجا باشد. همین علاقه را هم به ناوهواپیمابر دارم. ادامه این روند کشید به چند سال پیش که مسیرم از منجیل میگذشت و برای اولینبار مزرعه باد و توربینهای بادیش را از نزدیک دیدم. آنموقع هنوز آزادراه قزوین-رشت ساخته نشدهبود، هرچند بعدن هم که ساختهشد برای ادامه مسیراز منجیل تا رودبار آزاد راه قطع میشد به جاده قدیم. خود منجیلیها میگویند دستگاه حفاری تونل پیمانکار انحراف داشته و بهمین خاطر آزادراه دراین قسمت دوباره به جاده قدیم انداختهشده. اما بنظرم ملاحظاتی وجودداشته. یعنی اگر آزادراه کامل ساخته میشد دیگر آنهمه فروشگاه فراوردههای زیتون منجیل و رودبار باید بساطشان را جمع میکردند.
بگذریم، وقتی از آزادراه وارد جاده قدیم میشویم همان اوایل منجیل، میشود بالای کوهی در سمت راست جاده سایت بادی هرزویل رادید و تیغه پرههای بیست و سه متری درحال چرخش را از دور تشخیص داد. سمت چپ هم نرسیده به سد، سایت بادی منجیل است که یک مسیر انحرافی دارد تا بالای تپهای که تاپ ویو فوقالعادهای است مشرف به سدِ منجیل. آنجا میشود ماشین را پارک کرد وپیاده تا پای یکی از دکلها رفت و از نزدیک عظمت توربین و قدرت باد را حس کرد. معمولن برجک -ناسل- توربینهای بادی قابلیت چرخش سیصدوشصت درجه را دارد تا پره را در راستای جهت باد قراردهد و زاویه پره هم طبق سرعت باد تغییر میکند. ایران هم تنها سازنده این توربینها و بزرگترین بهرهبردار آن درخاورمیانه است. خلاصه که آنموقع که برای بار اول پای این توربینها رفتم خیلی دوست داشتم از دکل اینها بالا بروم و داخلش را ببینم.
مدتی گذشت و اتفاقن گذر یکی از سازمانهای درگیر این توربینها به شرکت ما افتاد. همکاریمان بالا گرفت و پارسال بود که قرار شد برویم طرز کار سیستمهایشان را از نزدیک ببینیم. باد وحشتناکی میآمد. بومیها میگفتند وقتی باد قطع میشود باید حواست به مارها باشد که از سوراخشان بیرون میآیند. لباس کار یکتکهام را پوشیدم، و کمربند مخصوص وقلاب و کارابین بدست همراه با دونفر دیگر وارد دکل شدیم. چند دقیقهای از برج چهل متری بالا میرفتیم. همزمان تکانهای شدید برج را حس میکردیم. همراهمان میگفت باید یک روز دیگری بیایی و بادهای شدید اینجا را ببینی. به بالا که رسیدیم درپوش برجک را برداشتیم و وارد اتاقکی شدیم که حاوی ژنراتور، گیربکس و تابلو برق بود. باید دستمان را به دیواره میگرفتیم تا تکانهای شدید این اتاقک بیست و سه تنی را تحمل کنیم. دریچهای هم در سقف بود که باز کردیم و رفتیم روی سقف اتاقک ناسل در بالاترین نقطه برج نشستیم. البته کارابینمان را هم بسته بودیم. توربینی که رویش نشسته بودیم بالای کوه در سایت هرزویل بود و از آنجا میشد کل منطقه منجیل را ببینیم. حس خیلی خوبی داشت. یادم میآید یکبار با چند نفر اسپانیایی در نمایشگاه صحبت میکردم و پرسیدم فلسفه وریشه گاوبازی درفرهنگتان از کجا میآید و جواب دادند: یکجورهایی نماد قدرت انسان و غلبه بر نیروی طبیعت است.
بگمانم آن لحظه که ما بالای توربین نشسته بودیم کم وبیش همین احساس را داشتیم.
عکسهابترتیب: مزرعه بادی هرزویل، سایت منجیل، توربین بادی 660kw، داخل برج، بالای ناسل.
اشتراک در:
پستها (Atom)