۰۵ مرداد، ۱۳۹۱




خانه دروازه شمیران

یادم می‌آید حیاط بزرگی داشتیم و باغچه‌ای پراز گل رز و پیچک بزرگی که دیوار پهن روبرو را چسبیده بود و صدای فریاد کتک خوردنِ دوستم از خانه کناری که گه‌گاه بلند بود. گاهی مشتی لوبیا وعدس زیر خاک می‌کردم و چندروزی آب می‌دادم. سبز که می‌شدند ولشان می‌کردم تا خشک و زرد می‌شدند و دوباره تکرار همین روند. گاهی هم با ارزن مسیری می‌ساختیم تا پای تشت. نخ به چوبی می‌بستیم و پایه می کردیم زیر آن تشت. بعد نخ دردست می‌رفتیم و از پنجره زیرزمین منتظر کفترچاهی‌" می‌ماندیم. وقتی همین‌جور نوک می‌زدند و جلو می‌آمدند روزمان ساخته می‌شد. آب‌گرمکن نفتی بزرگی داشتیم و بخاری چوبی و کرسی که شبها جای خواب بود و روزها میدان جنگ. یک انباری تاریک و سرد و پرازسوسک هم زیر آشپزخانه‌مان بود. این خانه با آن تاقجه‌های سبزرنگ و بزرگ و قدیمی‌اش، تا ده‌سالگی‌ام خانه‌مان بود.
کوچه‌مان از دوطرف شیب داشت و جوی آبی وسطش بود که فوتبال را برایمان زهر می‌کرد. ساختمان‌های اطراف همه آجری و یک‌دست بودند. یک خانه بزرگی هم بود درآن همسایگی‌ که صاحبش پیرمردی بود بنام "زنگی". این بود که گاهی اسمش را که روی شاسی کنار خانه‌اش می‌دیدیم مجبور می‌شدیم زنگ بزنیم و فرار کنیم. خدابیامرز با پدربزرگم جلسات سنجدخوری داشت. بستنی فروشیِ "گل سرخ" سرکوچه‌مان بود و بقالی "آقارضا"  با پیشخوان بلندش آن کنار. مغازه‌اش همیشه پر بود از شیشه‌های شیر با عکس گاو نی برلب. از قیمت اجناس نمی‌خواهم بنویسم که داستان کمتر پیرمردی شود. کنارش اسباب‌بازی فروشیِ "فرهنگ" بود با آن بوی خاص مغازه‌اش و صاحب اخمویش که می‌دانست اگر بچه‌ای تنها می‌آید خریدی درکار نیست. کارت‌های بازی ماشین و هواپیما داشت و ایروپولی و فتح پرچم. کنارش نان سنگکی بود و ازینجا مسیر دوراهی می‌شد. یک سمت می‌رفت چهارراه خورشید و می‌رسید به کبابی معروف کنار مسجدش. آن یکی هم می‌رفت به تقاطع کوچه کیوان و عمارت بزرگ نگهداری از بچه‌های بی‌سرپرست و جلوتر به "دروازه شمرون" و چراغ قرمز طولانی‌ش، مسجد فخر و ساختمان پرچم. زیر ساختمان پرچم هم یک لبنیاتی بود که  شیر باز می‌فروخت.

آیتمهای فوق‌الذکرهرکدام داستان دارد اندازه یک پست. از آن خانه که بلند شدیم فقط یکی دو بار دیگر رفتم آن سمتها. دیگر از آن زاویه دید پایین به بالا خبری نبود و همه چیز کوچکتر به نظر می‌رسید. ساخت و ساز ایستگاه مترو که شروع شد خیابان "همایون ناطقی" هم تهش کور شد و دیگر گذرم نیفتاد آن‌طرف‌ها. اما غیر ازاین عمدن هم نمی‌خواستم آنجا را دوباره ببینم. وقتی از جایی می‌روی در ذهنت آن مکان را در آن بازه زمانی متوقف می‌کنی. این است که هنوزهم فکر کنم صبح‌ها "آقارضا" با آن قارقارکش از کوچه می‌گذرد و کرکره مغازه را بالا می‌دهد. هنوز هم بستنی گل سرخ پر از بچه‌ هست و هرکدام با مشتی پول خرد و لب و لوچه‌ای خیس، منتظر کیسه‌های آلوچه‌ ترش و کثیفش اند. اما از همه مهمتر دوست دارم فکر کنم آن خانه استخوان‌دار با آن دیوارهای قطورش هنوز پابرجاست. آن‌طور که "ساختمان پرچم" یا "ایران اسکرین"  فخرآباد تا دو-سه سال پیش بود. این اواخر که از پل چوبی پایین آمدم دیدم دیگر نیست. 

- عکس ازینجا

۰۳ مرداد، ۱۳۹۱

Fata Morgana

فیتزکارلدو را خیلی وقت پیش دیدم، شاید بیست سال پیش. آن زمانها که پنجشنبه‌شب‌ها هنر هفتم پخش می‌شد. قبل از فیلم حدود یک‌ساعتی آقای منتقد سخنرانی می‌:کرد و وقتی مطمئن می‌شد که دیگر رمقی برای بیدار ماندن نداری و احتمالن اگر تا این لحظه بیدار ماندی بساط بالش و پتو را جلوی تلویزیون پهن کرده‌ای، فیلم پخش می‌شد. کلاوس کینسکی نقش فیتزکارلدو را بازی می‌کند که درجستجوی ذخایر کائوچو به آمریکای جنوبی آمده. ریتم فیلم عجیب کند بود. گمانم آنجا که فیتزکارلدو مشغول گوش دادن به اپرا در عرشه کشتی شناور در رودخانه‌ بود خوابم برد. این بود که وقتی می‌خواستم "فاتا مرگانا" یش را ببینم پیش زمینه قبلی از کارهای هرتزوگ داشتم. دیدن فیلم مثل این می‌ماند که با یک جیپ به صحرا و بیابان رفته باشی و چشمت را به تصاویر یکنواخت پنجره کناری عادت دهی. همزمان گوینده‌ فیلم متن کسل‌کننده‌ای می‌خواند درباب تاریخچه پیدایش زمین. درعین حال هرتزوگ به همین‌ها قناعت نمی‌کند و قطعه‌های "سولانگ مرین" و "سوزان" لنرد کوهن را هم چاشنی کار می‌کند و معجونی می‌سازد آرامبخش و خواب‌آور. طوری که دیدن فیلم را نتوانستم کمتر از سه‌جلسه تمام کنم. اما جلوه‌‌های بصری و شنیداری آنقدر در بی‌تفاوتی بیننده نسبت به موضوع فیلم موثر است که آخر فیلم دیگر انگیزه‌ای برای دانستن درباره تاریخ طبیعت نمی‌ماند.


گفته‌اند اگر تاریخچه پیدایش زمین را بخواهیم درمقابل مدت زمانی که بشر روی آن زندگی کرد مقایسه کنیم نسبتش مثل ارتفاع امپایراستیت است به ضخامت تمبر پستی. این است که گاهی از خودم می‌پرسم "چه چیز را انقدر جدی گرفته‌ای؟"


۲۹ تیر، ۱۳۹۱


اینجا یک سیستم تخفیف‌دهی هست در فروشگاه‌ها که می‌شود یک سری اجناس را گاهی مثلن نصف قیمت خرید. آن اوایل فکر می کردم فلسفه این کار می‌تواند تاریخ مصرف باشد یا هزینه های انبارداری. اما دلایل دیگر هم دارد. مثلن کوکاکولا همان اول تابستان شروع می‌کند به شکستن پنجاه- شصت درصدی قیمتهایش. اتفاقی که می‌افتد این است که بعد از خرید چند باکس‌، دیگر قوطی‌های قرمز راه‌شان را به سبد خریدت پیدا کرده‌اند آن هم با قیمت اصلی. یا اینکه دریک فصلی می آیند قیمت پرینترها را جوری پایین می‌آورند که نخریدنش مشکل می‌شود. برنامه این است که با فروش هر پرینتر، مشتری ثابت برای مواد مصرفی وکارتریج‌های گران قیمتش پیدا کنند. لکن مشتری‌هایی هم پیدا می‌شوند که می روند جای کارتریج، کیت شارژش را می‌خرند و یک‌سالی با یک پرینتر بیست دلاری و کیت شارژ پنج دلاری اموراتشان را می‌گذرانند و هم‌چنان بدنبال تاکتیکهای ضد حمله جدید می‌گردند که مثلن قدری اعاده حیثیت شود. 
  

۲۶ تیر، ۱۳۹۱

قدیم‌ها شوهرعمه‌ام اتاقی داشت با دری همیشه قفل. یک روز که همه جمع بودیم خانه‌شان برای کاری رفت دراتاقش و برای اولین بار چشممان به منظره‌ای افتاد فراموش‌نشدنی. کف اتاق تا زانو کاغذ ریخته بود. به نظر می‌آمد جعبه‌ای بزرگ شامل همه جور متریالی در آن چاردیواری منفجر شده‌ است. همین‌جور که خودش دراتاق دنبال چیزی می‌گشت خیلی نگران نظم اتاقش بنظر می‌آمد. گاهی برمی‌گشت و مارا بادهن باز می‌دید و تاکید می‌کرد یک‌وقت تو نیایید. فارغ‌التحصیل دهه شصت رشته مکانیک بود. بعدها درکارخانجات اکثرن، دفتر درس‌خواند‌ه‌های مکانیک‌ها را بی‌نظم تر از برق‌خوانده‌ها یافتم. البته اینها را چند وقت پیش وقتی مشغول نظاره کردن دفتراستاد چینی دپارتمان مکانیک‌مان بودم به ذهنم رسید.


اصولن طبیعت یک تیپ پروژه‌ها و یا محیطهایی بسمت به هم ریختگی میل دارد. مثلن آشپزخانه. هنوز دقیقه ای ازشستن آخرین ظرف نگذشته که دوباره فرایند پرشدن سینک شروع می‌شود. جلو بردن بعضی پروژه‌ها هم مستلزم باز بودن مقادیری زونکن و مدارک فنی است. دریک پروسه چند روزه یا چند هفته‌ای کار، اگر قرار باشد آخر هر روز مدارک را مرتب بایگانی کرد و فردا دوباره باز انرژی زیادی تلف می‌شود. این است که تا اتمام پروژه محیط کار بهم ریخته می‌ماند. اگر آخر سر، عملیات جمع کردن مدارک صورت می گیرد بیشتر بخاطر باز کردن جا برای پروژه جدید است نه مرتب شدن محیط. دسکتاپ پی سی نمونه دیگر. هر چند هفته یک بار کف‌ش را جارو می کشم فایلهای فله ای کپی یا دانلود شده را درفولدرهایشان بایگانی می‌کنم. کم‌کم عکس بک گراند مشخص می‌شود اما این کیفیت به لحظه نمی‌کشد و دوباره همان داستان.
 این است که به این نتیجه رسیدم در پس محیطهای مرتب و اتو شده آدمی است همیشه جاروبرقی بدست منتظر ریختن ریزه نان. بیکاری دل‌مشغولی برایش ساخته برخلاف جریانِ طبیعت. اصلن ازنشانه های مشغولیت بشر بهم‌ریختگی است.
گاهی که بوی عطرمردانه مخلوط در بوی سیگار بدماغم می‌خورد سخت است شخصیتی کاردرست از صاحب بو تجسم نکنم. 


People talking without speaking
People hearing without listening...



ضعف شخصیت. میل شدید به تشویق. نیاز به تایید مدام. به ساعت نکشیده داستانی که برایش تعریف کردم را می‌آید جای فاعلش راعوض می‌کند و تحویل خودم می‌دهد. از آن طرف، حرف‌هایی که برایم مهم است بهشان فکر کند و نظرش را بگوید ازین گوش می‌گیرد و ازآن یکی بیرون می‌ریزد. علاقه‌ای به تکرار یک مفهوم برای بار سوم ندارم. دوست دارد صدایش را زیاد بشنود یا زیاد شنیده شود، نمی‌دانم مشکلش کدام‌ است. راه‌حل‌ اما، سکوت است.    


۲۲ تیر، ۱۳۹۱


I haven't been this happy
Since the end of World War II

دو- سه ماهی از آشنایی‌مان نمی‌گذرد. برنامه از اول این بوده که هر موقع دلش خواست بیاید. وقتی می‌آید انتظار دارد آب دستم هست زمین بگذارم و مرکز توجه باشد. هنوز درست نمی‌دانم کلید را از کجا و کی دستش دادم اما آمدنش همراه است با صدای درام و دهل در سرم. رفت و آمدش حساب و کتاب درستی هم ندارد. گاهی چند روز پشت سرهم می‌آید گاهی بعد از دوهفته سروکله اش پیدا می‌شود. چندباری خواستم کله‌شقی کنم و نشان دهم بودنش برایم مهم نیست. برایش روشن کردم باید اول کارم را تمام کنم. نمی‌شود هربار زندگی‌ام را تعطیل کنم و فقط به او برسم. گفتم فرقی ندارد جه ساعتی بیاید فقط آخر شب می‌شود بهم برسیم اما عکس العملش باعث شد دیگر جرات نادیده گرفتنش، دست کم گرفتن غرورش را نداشته باشم. قلقش دیگر دستم آمده. درهمان نیم ساعت اول باید تمام منابع صدا و نور را ساکت و تاریک کنم. چندباری خواستم با فیلم و موسیقی، بودنش را تاب بیاورم. دیدم حضورش طولانی‌تر می‌شود. لپ تاپ، گوشی و چراغ خاموش، پرده کشیده. دوتا قرص می‌خورم و دست در دست هم می‌رویم و دراز می‌کشیم. وقتی هست هرنور کوچکی چشمم را اذیت می‌کند این است که اگر روز باشد کشیدن پرده کافی نیست و مجبورم چشم بند بگذارم. تجربه نشان داده هرچقدر کمتر به حضورش فکر کنم زودتر دست بردارمی‌شود ومی‌رود. درآن حال انفعال و درازکش اجباری، فکرم را باید آزاد نگهدارم یا به مکانهای مثلن خوشحال کننده زندگانی‌م فکر کنم. معمولن نیم‌ساعت بعد "شو" تمام می‌شود. گاهی هم خوابم می‌برد. بیدار می‌شوم و می‌بینم رفته. دیگرنه خبری از درد شدید سرم هست نه حالت انفجاری کاسه چشم راستم. انگار اصلن سردردی درکار نبوده. تحت تاثیر مخدر دارو، برمیگردم سرکارم. منتظر روزی دیگر و صدای کلید و حمله میگرنی دیگر.

۲۱ تیر، ۱۳۹۱

پدربزرگم کارمند ثبت‌ِ احوال بود گمانم. نمونه دست‌خطش را زیاد دیده‌ام. خط خوبی داشت. دردورانی کار می‌کرد که می‌شد بواسطه خطِ خوش یک خانواده را بی‌دغدغه چرخاند. مثل حالا نبوده که بعد از چند دهه درس‌خواندن بیفتی دنبال رزومه فرستادن و مصاحبه و بعد هم دائم دغدغه امنیت شغلی داشته باشی. بهرحال فکر می‌کنم از این خصوصیت درحد کمی ارث بردم. گاهی که نامه‌ای، نوشته‌ای دست‌نویس می‌فرستم فیدبکهای مثبتی می‌گیرم. هرچند ترجیح می‌دهم عکس‌العمل گیرنده را درباره محتوای نوشته بدانم تا فرم. اما می‌دانم خطِ تحریرم پخته نیست. تمام تمرینم یک سری سرمشق‌های دوران مدرسه بوده که روی "کاغذ پوستی" تکرار می‌شده. یا بعدها اگر جایی خط خوشی می‌دیدم همینطور بی‌اختیار و مخفیانه انگشت اشاره‌ام را درهوا تکان می‌دادم و سعی درتکرار خطوط می‌کردم. اما آرامش می‌دهد. گاهی شعری، مطلبی را درتکه کاغذی می‌نویسم برای خودم. همینطور که می‌نویسم حواسم هست که حرف بعدی چیست وچه ترکیبی می‌خواهم بسازم. گاهی به "یا" های کشیده و موازی دریک سطر نگاه می‌کنم و کلمات متصل به یا را چون کشتی‌های پهلو گرفته در بندر می‌بینم و کشیدگی بسمت پایین را مثل راه پله‌ ورودی کشتی. خلاصه که یک‌جور درگیری روان و ملایم ذهنی است این داستان.  

چند وقت پیش درجمعی از درس‌خواندگان و فرهیختگان بودم. یک کارت تبریک دست‌به‌دست می‌شد وهرکسی خطی می‌نوشت و تولد راتبریک می‌گفت. کارت که به من رسید به خطوط مکانیکی ایجاد شده نگاه کردم. دریغ از یک ذره انحنا و خلاقیت. اصلن نگاه به آن ترکیب چشمم را اذیت می‌کرد. همانطور که گوشم اذیت می‌شود وقتی که رپ می‌شنوم.
جان کلام، بعنوان آدمی اُلدفشن، معتقدم چشم را نباید عادت به بدترکیب‌ها داد. 

۱۱ تیر، ۱۳۹۱

پینتا، نینا، سانتا ماریا*

مدتها بود می‌خواستم "تسخیر بهشت" را ببینم. بخاطر موسیقی ساخته ونجلیس‌ش - یا درستش ونگِلیس-  و آن صحنه معروف زانوزدن کریستف کلمب درساحلِ رسیدن. با اینکه شخصیت‌های فیلم ضعیف کار شده‌اند و عمقی ندارند، اما داستان درگیرم کرد. این‌که با سه‌کشتی -پینتا، نینا، سانتا ماریا- و تدارکات و لوازم ناوبری محدود، جان خودت و عده‌ای ملوان را کف دست بگیری و راه غرب را پیش بگیری تا "برسی" جگر می‌خواهد. دویدنِ کور، محکِ شجاعت است.

اوائل فیلم، اعدامهای وحشتناک آن زمان اسپانیا را نشان می‌دهد. کلمب، به رویای رسیدن به هند یا چین - یک سرزمینِ بکر و دور- سفر می‌کند تا شهرآرمانی‌ش را آنجا بسازد. بعد از فتح اولیه بهشت، برمی‌گردد و کشتی‌های بیشتر می‌آورد، نقشه‌های شهرسازی داوینچی را هم همراه خود می‌برد ومشغول ساختن می‌شود. نتیجه کار به اینجا می‌رسد که راهی ندارد جز اینکه بساط همان کشتار و اعدام را در جای جدید راه‌ بیندازد. تغییر محیط، خوی و طبع بشر را -حداقل درکوتاه مدت- تغییر آنچنانی نمی‌دهد. 

* همچنین عنوان قطعه‌ای از ساندترک فیلم


۰۸ تیر، ۱۳۹۱

Pink Floyd
With our backs to the wall

گمانم سیزده-چهارده ساله بودم که سی‌دی صوتی "ناقوس جدایی" پینک‌فلوید را در اتاق برادرم دیدم. نمی‌دانم از کجا آورده بود ولی اصل بود و آن طرح دوصورت روبه‌هم فراموش‌نشدنی. دیسک را به‌ دوستم دادم و برایم روی نوارکاست کپی کرد. کم‌کم نوارش به تکرار شدن در واکمن‌م عادت کرده‌بود. بدون اینکه بفهمم معنی شعرها را، مدام گوش می‌دادمش. چندسال بعد متن ترانه‌ها به همراه ترجمه‌‌های چرندش بصورت کتاب بیرون آمد. ازآن طرف با آمدن فرمت ام‌پی‌تری، دیگر تمام آلبومهایشان دردسترس بود. دیگر پروسه رسوب صدای سازِگیلمور و ترانه‌های واترز شروع شده بود. اگر بخواهم خلاصه بگویم پینک برای من انگیزه زبان خواندن و گیتار دست‌گرفتن شد. وقتی با دوستانم دورهم جمع می‌شدیم و درباره قطعه‌های محبوب‌مان حرف می‌زدیم همه تعجبمان این‌ بود که چطور این همه کارخوب توانسته‌اند بیرون بدهند. چطور می‌شود انقدر کیفیت کارها بالا باشد. اما حضور در کنسرتشان برای همه‌مان بیشتر به خواب وخیال می‌مانست.
هشت‌ماه پیش باخبر شدم واترز دوباره تور "دیوار" ش را راه انداخته. بلیطش را همان زمان خریدم. برنامه‌ دیشب بود. از دوهفته پیش شروع کرده‌بودم به گوش دادن دوباره آلبوم. شب قبل فیلمش را هم دوباره دیدم تا داستان را با جزئیات بیشتر بخاطر بیاورم. حوالی ساعت شش راه افتادم سمت بِل سنتر. فکر نمی‌کردم اینجا انقدر طرفدار داشته باشد. درمترو، تی‌شرت "دِوال" موج می‌زد. تقریبن یک‌ساعت زودتر رسیدم. بنظرم متوسط سن کسانی که درصف ورود بودند سی و پنج بود. جایم طبقه چهارم سمت چپ سالن بود. روی سن، دیواری نیمه‌کاره بود و مقادیر انبوهی گیتار. برنامه با چند دقیقه تاخیر شروع شد. واترز پشت سر سربازانش روی سن آمد و بیست‌هزار نفر جمعیت را منفجر کرد:

"So you thought you might like to go to the show..."

 کنسرت، شو، تئاتر، سینما یا هرچیز دیگری که بود شروع شد. عروسک‌های غول‌آسا پایین می‌آمدند و بالا می‌رفتند، همزمان عده‌ای مشغول قرار دادن "آجر دیگری در دیوار" بودند. بعد ازیک‌ساعت واترز رفت داخل دیوار و آخرین آجر را پشت سرش گذاشت. دیوار تکمیل شده بود. پینک دیگر ایزوله شده بود ازین دنیا. بعد از اینترمیشن، کار به Comfortably Numb رسید و بالای دیوار، جای خالی گیلمور را دونفر با تقسیم پارت وُکال و سولویش پر کرده‌بودند. نمایش سنگینی بود. قطعه‌ها همه در اوج بودند. اجرای دوساعت قطعه‌ها نفس همه‌ را بریده بود. هرچند آن اواخر، قسمت محاکمه طولانی پینک و آن انیمیشن‌اش جذابیتی نداشت و بخاطر وجود دیوار نمی‌شد اجرای نوازنده‌ها را در همه قطعات دید. یک‌جا هم واترز گندش را درآورد و با یک اسلحه‌‌ مسخره شروع به تیراندازی سمت جمعیت کرد. اما غیر ازاین‌ها، من به این بشر ایمان آوردم. همان اول، آخرت‌مان را جلوی چشممان آورد.  با ترانه "تین آیس" شروع کرد به نشان دادن عکس قربانیان جنگ سده قبل، در اسکرین دایره مانند پشت سرش. از پدرش شروع شد و همین‌طور ادامه پیدا کرد و عکس یک‌بچه که فکر کنم عراقی بود نشان داد و بعدهم تصویر گریان پدری وهمزمان می‌خواند:
Momma loves her baby, And Daddy loves you too
And the sea may look warm to ya, Babe
And the sky may look blue 

اول دبستان که بودم بخاطر بمباران شهرها، مدرسه‌ها وسط سال تعطیل شد. درسها را برایمان روی نوارِکاست ضبط کردند و ما نصفِ حروف الفبا را خودمان یادگرفتیم. یک‌سری قُلک پلاستیکیِ سبز رنگ بود به شکل نارنجک یا تانک، اینها را مدرسه به ما می‌داد و ما پولهایمان را می‌ریختیم و می‌فرستادیم برای جبهه. وقتی واترز شروع کرد به نمایش بمب‌افکن‌ها و لرزه انداختن به تنمان با صدای وهمناکشان، یاد آن قلکها افتادم. در یک کنسرت راک، اشکم درآمده‌بود.

۰۵ تیر، ۱۳۹۱

Dear Charles Letters

حدود چهارسال پیش بود که برای یک سفر کاری رفتم استانبول. همان بعداز ظهر روزی که رسیدم کارم تمام شد و برای روز بعدش یک برنامه تور درهمان پذیرش هتلم رزرو کردم. صبح مینی‌بوس‌شان دنبالم آمد. چندتایی هتل دیگر هم رفت و توریست‌ها را سوار کرد. بعد چند تا مینی بوس دیگر هم رسیدند و همه ما را سوار یک اتوبوس کردند با یک راهنما بنام مراد. ما را بردند ایاصوفیه و بلوماسک. بعد هم بازار و ازآنجا رفتیم برای نهار. همه جور ملیتی بینمان بود. آمریکایی و عرب و ایتالیایی... یک مرد انگلیسی حدودن چهل ساله هم بود بنام چارلز که با پدر بسیار پیرش آمده بود. کلن همه چیز برایش مایه تعجب بود. اگر یک نفر بادقت به حرفهای مراد گوش می‌داد همین آدم بود. وقت نهار دررستوران کنار هم نشسته بودیم و مشغول حرف زدن با دودختر نیویورکی آنطرف میز بود.  یادم نیست چطور سرصحبت باز شد ولی همان اوائل گفتم "لهجه و تن صدایت من را یاد شرلوک هلمزِ جرمی برت می‌اندازد". بحثمان به موسیقی و کنسرت کشید. آن زمان من در فازِ رولینگ‌ستونز بودم. گفت که چندسال پیش بلیط کنسرتشان را از بازار سیاه خریده بوده رفته. می‌گفت با اینکه خیلی گران خریده بوده ولی ارزشش را داشت. بعد پرسید کنسرتشان را رفتم؟ جواب منفی من را دید همین جور خواننده‌ها و گروه‌های دیگر را تعریف می‌کرد که اجراهاشان را از نزدیک دیده بود. آدم باحالی بود کلن. برخورد گرمی داشت. نهارمان که تمام شد رفتیم و سوار اتوبوس شدیم. بردندمان برای بوت کروز یا همان گشتِ دریایی در بوسفور. آنجا چندتایی عکس باهم گرفتیم. درمورد پدرش پرسیدم. گفت حدود نود سال دارد ودر جنگ دوم جهانی سرباز بوده. درراه برگشت و موقع خداحافظی  کارتش را داد و من‌هم کارتم را دادم. هنوز یک‌هفته از برگشتنم به تهران نگذشته بود که ای‌میل بلندبالایی فرستاده بود و گزارش کاملی از جاهایی که دراستانبول دیده بود. خیلی باجزئیات و گرم نوشته بود. بعد از چند روز خودم را جمع و جور کردم و چند سطری برایش نوشتم. چند ماه بعد ایمیل فرستاد و از کار وزندگی‌ش تعریف کرد. مادرش سالها قبل مرده بود و تنها زندگی می‌کرد. آخر هفته‌ها پیش پدرش بود. کارهای مالی و حسابداری یک شرکتی را انجام می‌داد و چند نفری هم زیردستش کار می‌کردند. خیلی علاقه‌ای به جواب دادنش نمی‌دیدم. آن‌زمان دوستی داشتم که برای تافل می‌خواند. تشویقم می‌کرد و می‌گفت اگر می‌خواهی رایتینگ‌ت قوی شود راهش همین است. خلاصه که این رسم نامه‌نگاری را ادامه دادیم. از آن‌زمان تقریبن هر دو-سه ماه یکبار بینمان ایمیل رد وبدل می‌شود. 
البته یک‌ دختر ایرانی هم درآن تور استانبول بود که از پدرچارلز خوشش آمده بود و از من خواست که از چارلز بخواهم که با پدرش عکس بگیرد. سرهمین قضیه چارلز فکر می‌کرد من وآن دختر باهم هستیم. همین داستان باعث می‌شد هرگونه فکر دایی جان ناپلئونی را درمورد قصد وغرضش از این ارتباط کنار بگذارم.
درنامه‌ها از روزهایش می‌نوشت، سفر دور اروپایش، بدمینتون که حرفه‌ای دنبالش می‌کرد، عمل زانو، از سالگرد فوت و تولد مادرش که یکی بودند می‌نوشت، شعری که درعروسی بعنوان بِست‌مَن خوانده بود، گزارش کامل آب و هوای شفیلدز، وضعیت کارش، اوضاع وخیم اقتصادی و یکبار هم نوشته بود پدرش برایش تعریف کرده که در جنگ دوم جهانی کشتی‌شان توقفی در بندرعباس داشته.
آن زمان هرچند به مکاتبات رسمی انگلیسی عادت داشتم ولی جواب دادنش برایم سخت بود. عادت به شرح‌دادنم نداشتم. جانم درمی‌آمد ایمیل یک‌صفحه‌ایش را در هفت-هشت خط جواب بدهم. اما کم‌کم دستم آمد. گاهی از سفرهایم می‌نوشتم، شبهای بی‌بادِ تابستانی که اگر ثبات برگ درختان را می‌دیدم جمع می‌کردیم می‌رفتیم پارک ایرانشهر بدمینتون، فیزیتراپی زانویم که همزمان شده بود با عمل جراحیش نوشتم. نوشتم که چندوقتی‌است دربدبختی‌ها بدنبال هارمونی نمی‌گردم. یک‌بار هم که حال وروز خوشی نداشتم و جوابش یکی‌دوهفته‌ای عقب افتاده بود میل زد که نگرانتم.
درمجموع می‌شود گفت باهم حال می‌کردیم. آن زمان فکر می‌کردم اشتراکات زیادی داریم و نوع تنهایی‌مان شبیه است. قبل از انتخابات سه سال پیش انقدر از ایران برایش گفته‌بودم که تقریبن راضی شده‌بود بیاد. آن قضایای بعد انتخابات همه چیز را بهم ریخت و نیامد. یک‌ حرفی هم سر آن جریانات زده‌بود که مجبور شدم سر شلوغی‌های لندن تلافی کنم.
گذشت و من آمدم این‌سر دنیا. نامه‌ای نوشت که آن روحیه قبلی پشتش نبود. دعوتش کردم بیاید اینجا. شماره‌ام را گرفت و یک‌روز زنگ زد که پیشنهادم را جدی گرفته و سعی می‌کند بیاید.
پاییز پارسال بود که آمد. در راه فرودگاه باورم نمی‌شد آمدنش را. این را چندباری به خودش هم گفتم. بخاطر ترافیک چند دقیقه‌ای دیر رسیده‌بودم. از دور نگاه سرگردانش را دیدم. سلام‌علیک گرمی کردیم و راه افتادیم سمت هتلش. برایم چندبسته شکلات و پیراهن منچستر آورده بود بعلاوه نامه‌ای از پدرش. کمتر از ده روز بعد بلیط برگشت داشت. با اینکه زمان امتحان‌ها بود ولی تقریبن یک‌هفته‌ای برایش خالی کردم. راکت بدمینتون‌ش را هم آورده بود. رفتیم سالن دانشگاه و چندبار تک‌نفره و دونفره شکستم داد. چندباری خانه‌مان آمد. قرمه‌سبزی جلویش گذاشتیم و برای من و همخانه‌هایم چند بار شجره‌نامه خواب‌آورِ ملکه‌شان را با جزئیات تعریف کرد. می‌گفت در بریتانیا ملکه رسم دارد در روز تولد صدسالگی‌ت تماس بگیرد و تبریک بگوید. ظاهرن عمه‌اش به این افتخار نائل آمده و پدرش فقط چندسال دیگر باید منتظر بماند.
بردمش خراسان‌کباب، کوبیده و میرزا قاسمی خوردیم. ظاهرن که از غذای ایرانی خوشش آمده بود. بعد رفتیم آیریش پاب و مرا با گینس‌شان آشنا کرد. درآن چند روز دیگر جای خاصی نبود که ندیده باشد. روز آخر رفتیم فرودگاه. جواب نامه پدرش را دستش دادم. دوباره دعوتم کرد به شفیلدز و خداحافظی کردیم.

اما مساله‌ای که پیش آمد این بود که آن روزی که آمده بود، درراه برگشت از فرودگاه بعد از یک ربع حرف زدن دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم. سنش سن پدرم بود و دغدغه‌هایش بی‌ربط به من. اصلن فکر می‌کردم غیر از اینکه هر دو از یک جنس هستیم شباهتی باهم نداریم. واقعیت این‌ بود که دنیاها و دغدغه‌هایمان فرق داشت. از مصاحبتش لذتی نمی‌بردم و زورکی باید دنبال موضوعی برای حرف زدن می‌گشتم. از آنطرف نمی‌خواستم حداقل بد بگذرد و با حس بدی برود ازینجا. این‌ بود که چند باری همخانه‌هایم به کمکم آمدند و یکجورهایی هوایش را داشتند.
از وقتی که رفته چند باری کارت فرستاده و ایمیل زده. جوابش را می‌دهم با بی‌حوصله‌گی. نه به شوق گذشته. گاهی فکر می‌کنم اگر هم را نمی‌دیدیم بهتر بود. اگر مری، مکس را قبل از مرگش دیده‌بود، همه چیز خراب می‌شد.