۲۴ مهر، ۱۳۹۲

گل یاسی درزخم

دوهفته‌ای است از چین برگشته‌ام. شش هفته غیرقابل تحمل را در شهر شان‌شینگِ سی و چهار میلیون نفری گذراندم و دوباره برگشتم به همیلتون سیصدهزار نفری. هفته‌ پیش را درگیر پروژه‌ای نزدیکیهای نیاگارا بودم. صبح‌ها ماشین را آتش کرده، روی کروز گذاشته و از مناظر لذت می‌بردم. بعد از ظهرها درراه برگشت همین‌طور. چند روز پیش درراه مه‌ غلیظی شد. درخت‌های کنار جاده و نورماشین‌ها مات شدند و دلم پرکشید برای ماسوله. نمی‌دانم این علاقه منِ شهرنشین به روستا و دهات ازکجا می‌آید. سیزده‌سال عمرم را درگیر راه‌اندازی پروژ‌ه‌های خطوط اتوماسیون بودم. ابزاری بوده‌ام درجهت صنعتی شدن. شده‌ام آنکه نباید می‌شدم. مثل پاپیون. آنجا که پی اسیر کردن پروانه‌ها می‌دوید. 
می‌گوید منتظرعصبانی شدنت هستم، تو با آن لبخند همیشگی‌ت. چه بگویم که مدتهاست کلیشه‌ "شوخی نبودنِ زندگی" را برایم دورانداخته‌اند.

  
    

۲۶ تیر، ۱۳۹۲

Hands & Knees 

دوهفته‌ای است سرکار می‌روم. روز اول ساعت هشت شرکت بودم. هشت وربع فرستادندم ماموریت برای سه روز. هفته پیش هم سه روز رفتم آلبرتا برای آموزش. اول فکر می‌کردم قراراست آنجا آموزش ببینم بعد معلوم شد قضیه را معکوس فهمیدم. 
پرسنل شرکت شدیدن حرفه‌ای و تاپ هستند و رسیدن به آنها وقت و انرژی و صبر می‌]خواهد. از آنطرف کارهای جابجا شندنم هم هست. اول قرار بود برلینگتون خانه پیدا کنم. حالا نظرم روی همیلتون است. مشکل این است که داستان رزومه فرستادن و مصاحبه دادن انقدر انرژی گرفته‌است که حالا که به کارم رسیدم حال و حوصله زیادی ندارم. همه تمرکزم روی این‌است که اولویت بدهم به‌کارها و توان محدودم را درست تقسیم کنم.
جایی که زندگانی می‌کنم فعلن اینترنت ندارم. اما برنامه‌ا‌م این‌است که قدری گردوخاک اینجا را بگیرم دراولین فرصت.   


۲۵ خرداد، ۱۳۹۲

"آوای پرامیدت را برافراز که هنوز حق انتخابی هست"

Falling Slowly
Glen Hanserd

۱۵ خرداد، ۱۳۹۲

A Sight for Sore Eyes

بعد ازیک ماراتن سه-چهارماهه ارسال رزومه و مصاحبه، سه هفته پیش بود که آمدم این شهرجنوبی برای مصاحبه‌ اولیه. بعدش خبر دادند که بیا یک هفته برایمان کار کن تا بعدش تصمیم نهایی‌مان را بگیریم. دیروزصبح بعد از یک سفر نه ساعته با قطار و اتوبوس رسیدم. اتاقی دادند و سیستمی جلویم گذاشتند برای راه‌اندازی. قبل ازاینکه دست به‌کار شوم دوباره تاکید کردم که دو-سه سال دور بودم از این صنعت و این مدل خاص سیستم کنترل، شبکه، درایو و سرووموتورش را قبلن کار نکردم. گفتند تو این را راه‌بنداز ما چمدانت را اینجا نگه‌می‌داریم تا بروی بقیه وسایلت را بیاوری همین شهر. 

روبروی ساختمان شرکت فضای سبز بزرگی‌است که تهش گمانم به جنگل می‌رسد. دیروز درمسیر هتل برایان با جزئیات کامل برایم تعریف می‌کرد که درزمستان گاهی گله‌ گوزن‌ها از روبروی شرکت رد می‌شوند. تصویرسازی‌ش درذهنم ماند. امروز تقریبن آخرهای کار بودم که برایان پرید تو و گوزن بزرگی را نشانم داد آن طرف پنجره. بی‌حرکت ایستاده بود و سرش را چرخانده بود طرفمان.

باقی این هفته مثل این دو روزباشد گیتارم را برمی‌دارم و می‌آیم همینجا، همین شهرکوچک می‌مانم.

۰۱ خرداد، ۱۳۹۲









“In Montreal spring is like an autopsy. Everyone wants to see 
the inside of the frozen mammoth. Girls rip off their sleeves 
and the flesh is sweet and white, like wood under green bark. 
From the streets a sexual manifesto rises like an inflating tire, 
the winter has not killed us again!”

Beautiful Losers
L.Cohen 



۰۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲



اولین شرکتی که کار می‌کردم مفهومی بنام حساب و کتاب و برنامه‌ریزی درش تعریف نشده‌بود. پروژه‌ها باید حتمن تاخیرش شروع می‌شد و صدای کارفرما در می‌آمد تا کم‌کم استارتش از طرف شرکت ما زده می‌شد. پرداخت حقوق‌هایمان هم گاهی به شش  ماه یکبار می‌کشید. آن زمانها دانشجو بودم و همین که شرکت هم با وضعیت پاره‌وقت کار کردنم مشکلی نداشت من هم سعی می‌کردم با شرایط کنار بیایم. اما گاهی دیگر نمی‌شد تحمل کرد. یادم می‌آید مسخره‌بازی که به حد نهایت می‌رسید و کارد به استخوانمان، تک‌تک یا دست‌جمعی جلسه می‌گذاشتیم با مدیر عاملمان. قبل ازینکه ببینیمش می‌خواستیم میزش را چپه کنیم ولی مشکل اینجا بود که بمحض دیدنش اصلن مشکلات فراموشت می‌شد. یک کیفیت آرامش‌بخشی داشت چهره‌اش که آدم بخودش شک می‌کرد که اصلن مگر می‌شود منبع و منشا مشکل این آدم باشد. این بود که هربار که می‌دیدیمش در بهترین حالت می‌توانستیم درصد کمی از مسائل را بگوییم. از آن طرف این قابلیت را داشت که کارفرماهایمان را هم که بخونش تشنه بودند را با یک جلسه آنچنان نرم کند که قابل باور نبود. قول‌های چندباره و وعده وعیدهای بی‌پایه‌ای می‌داد و باهمین‌ها جواب هم می‌گرفت. سرکار می‌"گذاشت و درعین این که می‌دانستی سرکاری، نمی‌شد اعتراض چندانی کرد. همان زمانها بود که متوجه فرم خاص چهره‌اش شدم و این که چقدر جلب اعتماد و ایجاد آرامش می‌کند. این کیفیت نادر را بعد از آن در معدود آدمها دیدم. 

تقریبن یک سیزن از In Treatment را دیده‌ام و بنظرم چهره این بشر "گبریل برن" این حالت را دارد. از آنطرف اگر اشتباه نکنم صدای کوین اسپیسی است اول هر قسمت که می‌گوید:"previously on in treatment". و خب این صدای شیطانی مرا یاد ابتدای مظنونین همیشگی می‌اندازد. آنجا که کوین اسپیسی در نقش کایزر شوزه آماده شلیک به گبریل برن می‌شود. خلاصه کلام اینکه برای من ترکیب این صدا و تصویر آن صورت تجربه آن شرکت و مدیرعاملش را یادآوری می‌کند.    
  

۲۳ فروردین، ۱۳۹۲

"Just when i thought i was out they pull me back in"
Michael Corleone

نامه وارده

"دانشجوی گرامی

به نظر می‌آید که ظرف چند هفته آینده کارتان با این واحد آموزشی تمام است. لذا فرم مربوطه را دراسرع وقت پرکرده تا مقدمات کنده‌شدن شرمتقابلمان را فراهم آوریم. چنانچه در آینده هم پول بی‌زبانی داشتید، اگر رحمی به باقی سال‌های میانسالی‌تان نداشتید در هرصورت می‌توانید از خدمات این دیوانه‌خانه بهره‌مند شوید. با آغوش باز منتظریم.

با تقدیم احترام
دپارتمان سیم‌کشی"

چندسال پیش دیگر برایم روشن شده بود که دیگر درآن دیار نباید توقع درآمد داشته باشم. البته درآمد از راه تخصصم. یک را ه این بود که بروم سراغ واسطه‌گری یا مودبانه‌اش بازرگانی که درخونم نبود. راه دیگر رفتن به جایی بود که هنوز تخصص و تکنیک خریدار داشت. مساله این بود که این طرف هم مدرک خودشان را قبول داشتند و البته به‌ راحتی ویزای ورود نمی‌دادند. چاره هر دومشکل ادامه تحصیل اجباری بود. این شد که دوسال و اندی از زندگی‌ام را مجددن درگیر درس و دانشگاه شدم که همه عمر درحال پیچاندنش بودم. درنهایت هزینه بازگشت دوباره به کار دلخواهم، سپری کردن چندسال در منفورترین جا شد. 

۱۲ اسفند، ۱۳۹۱

Heart's still beating
March 1, 2013
 

۲۰ بهمن، ۱۳۹۱


رزومه‌اش را نگاه می‌کنم. بعد از لیسانس اولش، همزمان با فوق لیسانس، برای لیسانس دیگری هم خوانده. بطوری که درنهایت هر سه رشته‌ای که خوانده هیچ ربطی به هم ندارند. بعد آمده رسیده به دکترا. موضوع کارش را بهینه‌سازی سیستمی انتخاب کرده که اصلن نه آن‌را دیده نه می‌داند چطور کار می‌کند که حالا بخواهد بهینه‌اش کند. رزومه‌ را که مرور می‌:کنی به سمت واگرایی میل می‌کند. رزومه‌اش شمایل یک شخصیت "آویزان" را القا می‌کند. کسی که هیچ‌وقت نخواسته انتخابهایش محدود شود. تنها علاقه‌اش شروع کردن کارهایی است که علاقه‌ای به ادامه‌اش ندارد. توقع هم دارد برای کار که اقدام می‌کند سرضرب برای مصاحبه دعوت شود. گمانم اگر روزی هم دعوت شود برای پاسخ به این سووال باشد که" بالاخره تو ازاین زندگی چی می‌خوای؟"

۰۲ بهمن، ۱۳۹۱



1- قدیمها که دریک شرکت پیمانکار پروژه بودم قاعده این بود که برای تهیه پیشنهاد قرارداد بازدیدی از سایت کارفرما می‌کردیم. ‌ طبق ماشین آلات موجود، تجهیزات و ابزار دقیق انتخاب می‌کردیم و مدارک پیشنهاد فنی را ضمیمه پیشنهاد قیمت می‌کردیم و می‌فرستادیم. تعداد درخواستهایمان برای بازدید قبل از قرارداد بالا بود و پروسه تهیه پیشنهاد وقت گیر. منتها مساله این بود که درصد بالایی از این شرکتها اصلن دنبال کار کردن نبودند. یک تعدادی فقط می‌خواستند یک حدود قیمتی داشته باشند که اگر یک زمانی بخواهند این تیپ پروژه را کار کنند چقدر هزینه برایشان دارد. یک عده دیگر از قبل پیمانکارشان را انتخاب کرده بودند و فقط دنبال چند شرکت دیگربودند که یک مناقصه صوری برگزار کنند. حتی یک مورد هم بود که برای ترساندن پیمانکار درحال کار می‌خواستند مراسم بازدید بگذارند. بخاطر این مسائل خیلی برایمان مهم بود بفهمیم طرفمان چقدر برای انجام پروژه جدی است و ما طبعن چقدر باید انرژی بگذاریم روی تهیه پیشنهاد. یادم می آید سال اول که درگیر این داستان بودم خیلی حرفها و عکس العملها را جدی می‌گرفتم. اما کم کم دستم آمد. یعنی به جایی رسیده بودم که وقت برگشت به شرکت می‌توانستم با تقریب خوبی بگویم این کار به قرارداد می‌رسد یانه. بعد ها این حالت برایم بطور خودکار تعمیم داده شد به ارتباطات شخصی‌ام. یک شمی پیدا کردم که هرچقدر طرف خودش را به ظاهر با انگیزه و علاقه‌مند به یک مسئله ای که برایش مهم است نشان بدهد و کمک بخواهد سعی می‌کنم پله پله جلو بروم. کمکش می‌کنم منتها درحدی که قدم بعدی را خودش بردارد و نشانه ای عملی از خواستنش بروز دهد. و خوب این تکنیک خیلی در حفظ وقت و انرژی موثر بوده تابحال.

2- پاپیون وارد کلبه رئیس جذامی ها می‌شود و می‌خواهد برای ادامه سفرشان قایقی بگیرد. جذامی از پاپیون می‌پرسد سیگار می‌کشد؟ وقتی جواب مثبت می‌شنود دست آش و لاشش را نزدیک پاپیون می‌آورد و سیگار برگ روشنش را تعارف می‌کند. پاپیون پکی می‌زند و سیگار را برمی‌گرداند. جذامی می‌پرسد ازکجا می‌دانستی جذام خشک دارم که واگیردار نیست؟ پاپیون جواب می‌دهد نمی‌دانستم. جذامی قهقه ای سر می‌دهد. روز بعد نه تنها قایق که مقادیری پول هم به پاپیون می‌دهد. بنظرم اینجا جذامی با تعارف سیگار محکی می‌زند که طرفش تا کجا حاضر است هزینه کند برای گرفتن قایق وادامه سفر. پاپیون با گرفتن سیگار نشان می‌دهد جدی است برای رفتن. حاضر است جذام بگیرد ولی آزادمرد بماند. اما نکته اینجاست که جذامی قبل از تعارف سیگار به پاپیون می‌گوید ما برای حفظ امنیتمان غریبه‌هایی که پایشان به این جزیره می‌رسد را می‌کشیم. وخب می‌شود تصور کرد تست سیگار را برای دیگران. نتیجه رد شدن در تست، کشته شدنش بدست جذامی‌ها بوده. آنکه جگر رفتن ندارد حتی اگر قایقی هم قرض بگیرد با اولین طوفان کارش تمام است. همان بهتر که فی‌لمجلس جانش گرفته شود و دردسر طرفین کمتر.

3- ویکی‌پدیا می‌خواندم و دیدم خبرنگاری هم پیدا شده و رفته ته داستان را درآورده که در بهترین حالت فقط ده درصد حرفهای هنری چریر در کتابش پاپیون مبتنی برواقعیت است. بقیه اش خاطرات هم‌بندانش بوده که جای خودش جا زده یا اصلن اتفاق نیفتاده. می‌خواهم دست این خبرنگار رابگیرم و کسانی را درعهد جدید نشانش دهم که کل زندگیشان را در دوچمدان بار زده‌اند و هربار گذرشان به فرودگاه که می‌رسد حال و هوای پاپیون را دارند با گونی پر شده از نارگیل بر بالای صخره و درآستانه شیرجه زدن.
اما چیزی که جناب خبرنگار باید بداند این است که آن کس که بچه پلنگی را می‌رباید به استقبال خطر رفته و نیز آنکه قصد ربودن پنداری را از ما دارد. 

+