۰۲ فروردین، ۱۳۹۰

Marita
Please find me
I am almost 30

Leonard Cohen
Selected Poems

۲۸ اسفند، ۱۳۸۹

The Scent of Green Capsicum

قدیمها که مادرم دلمه و فلفل‌دلمه درست می‌کرد، عادت داشتم با قاشق چای‌خوری به جانشان بیفتم. محتویات چند تاشان را در بشقابم خالی می‌کردم و فقط مخلوط برنج و گوشت را می‌خوردم. بدغذا بودم و هنوزهم کم وبیش هستم. جنگی بود بین من و مادر. می‌گفتم برایم برنج را جدا بگذار که دیگر مجبور به عملیات تخلیه محتویات نشوم، میگفت برای همه اینجور درست کردم و تو هم باید بخوری. اما سر سفره کوتاه می‌آمد و مثلن اگر هرکس با خوردن یکی دوتا دلمه سیر می‌شد من لاشه سه‌چهارتایی را روی هم تل‌انبار می‌کردم تا سیر شوم. آخر سر حریف یکدندگی‌م نشد و اگر دلمه درست می‌کرد برایم بشقاب جدایی می‌گذاشت و زحمتم را کم می‌کرد و دیگر دلمه‌ای حیف نمی‌شد.

چندوقتی‌است که معمولن روی سبد خریدم یک فلفل دلمه هم هست. گاهی صبح‌ها کنار نیمرو و گاهی موقع ماکارونی درست کردن مصرفش می‌کنم. برای همین‌ هم دریخچال را که باز می‌کنم اکثرن یک نصفه‌اش هست و طبق عادت جلوی صورتم می‌گیرم و بویش می‌بردم به خانه‌ قدیممان، دروازه شمیران، کوچه افراسیابی. بعد خودم را می‌بینم با یک چشم بسته و یکی باز و قاشقی بدست و فلفل دلمه‌ای معلق درهوا و سماجتی که از یک دانه برنج هم نمی‌گذرد.

"آخرسال‌است. این‌روزها دسته‌جمعی بسراغ‌ت می‌آییم. اما دیگر خودت بهتر می‌دانی که آن دست تقدیری که تورا زیرخاک برد این روزها من را هم به جایی دور کشانده. قصد و غرض بیاد بودنت هست که می‌دانی هستم و قدردانت. چه با بوی خوش فلفل دلمه سبز چه بی‌آن."

۲۲ اسفند، ۱۳۸۹

Winged Migration



1- بعنوان کسی که دریک دوره سه‌ ساله نزدیک به هزارواندی فیلم دیده و آرشیو نسبتن پروپیمانی ساخته، کار بجایی رسیده که تنها فیلمی که درمدت یکماه می‌بینم شده مستند حیات وحش.
شاید یک دلیلش این است که دیگر نمی‌شود توقع زیادی از فیلمهای سینمایی جدید داشت.

2- فیلم مستند-داستانی Winged Migration براساس این سووال ساخته شده که آیا می‌شود بمدت نود دقیقه بال زدن پرنده‌ها را نمایش داد و تماشاچی را روی صندلی نگه‌داشت؟
فیلم با مهاجرت پرنده‌ها ازبرکه‌ای شروع می‌شود و با بازگشتشان به همانجا تمام. نزدیک به چهارسال پنج تیم فیلمسازی با پاراگلایدر، بالن، هواپیمای ریموت کنترل، هلیکوپترو وسایل پروازی دیگر پرنده‌ها را تعقیب کرده‌اند و شاهکاری ساخته‌اند از مهاجرت پرنده‌ها، خطراتی که درمسیر تهدیدشان می‌کند، تکنیکهای جهت‌یابی و پیداکردن غذا درطول مسیر. کیفیت تصویر فوق‌العاده است و همراه با صدای بال زدن و نفس‌نفس زدن پرنده‌ها فضایی درست می‌کند میخکوب کننده.
یک سکانس شاهکاری دارد آنجا که دسته‌ای از مرغان گرسنه در دشتی سرسبز، کنار کلبه‌ای فرود می‌آیند. بعد دوربین از تاریکی داخل خانه شروع می‌کند به تعقیب پیرزنی که سمت پرنده‌ها می‌رود. پرنده‌ها هم با کمی تردید بسمتش می‌روند. پیرزن ازکیسه‌ای که همراه دارد مشتش راپر می‌کند و دستش را سمتشان می‌گیرد. شروع به نوک زدن می‌کنند و بعد از مدتی می‌پرند و پیرزن همینطور نگاهشان می‌کند تا دورمی‌شوند.


3- ساندترک درنهایت است. صدای بال پرندگان بعنوان مترونوم درپیش زمینه اکثر قطعات وجود دارد. جناب "نیک کیو" هم در ترک To Be By Your Side سنگ تمام گذاشته:

بر فراز اقیانوسها، جنگلها، کوه‌ها، دره‌ها و بیابانها
از میان شعله‌های آتش، زوزه‌های باد و بارش باران
یک مایل، یک سال، فاصله و زمان چه اهمیت دارد
وقتی همراه وهمسفر بالهای توام

و بعد از اتمام هرپارت این قطعه، صدای جیغ دسته جمعی پرنده‌ها حال و هوای شنوده را عوض می‌کند.

4- چند وقتی‌است که مجذوب این کیفیت زندگی شدم. دائم درسفربودن و پایین نیامدن مگر برای استراحت و غذا. چقدر این حالت زندگی نظربلندی می‌خواهد و موجود را نظربلند می‌سازد.
قبل ازینکه اینجا بیایم، چند ماهی بعنوان مشاور فنی برای شرکتی درایران کار می‌کردم. وقتی هم که آمدم قراردادی بستیم و بنا شد همکاری ادامه داشته باشد. مدتی است که خواسته‌اند که برای چند ماه دیگر برای یک دوره آموزشی بروم اسپانیا و اگر به توافق برسیم چند ماه تابستان را بیایم ایران و روی پروژه‌ای کار کنم.
این روزها با خودم فکر می‌کنم زندگی‌ام شده مثل این موجودات. منتها مهاجرت من برعکس است، تابستان به سرزمینهای گرم و زمستان به سمت نواحی همجوار قطب.

5- هر سال حدود 50 میلیارد قطعه پرنده، به قصد مهاجرت به آسمان می‌پرند.

6- پرنده‌‌جات و موسیقی:
فلامینگو
پنگوئن
عقاب


۱۰ بهمن، ۱۳۸۹

The Crimson Wing

برایم ردیابی یک قطعه شرشده درگودر به فیلم The Crimson Wing: Mystery of the Flamingos ختم شد. فیلم گفتار متن کمی دارد و تمامن تصویر و موسیقی‌است. از تولید مثل و تولد فلامینگوها شروع می‌کند و یک تصویر بکری از زندگی‌شان نشان می‌دهد.

بعد ازینکه فلامینگوها به دریاجه‌ی "نِیترون" درشمال تانزانیا می‌رسند جفت‌گیری می‌کنند و وقتی دریاچه بخاطر شدت گرما خشک می‌شود بر بستر دریاچه آشیانه‌ می‌سازند و منتظر تولد جوجه‌‌ها می‌مانند. بدلیل بی‌آب و علف بودن منطقه، بعد ازتولد جوجه‌ها را با یک مایع مقوی که شامل خون هم ‌می‌شود تغذیه می‌کنند. (مثل پنگوئن‌ها)
یک‌مقدار که جوجه‌ها توانایی حرکت و راه‌رفتن پیدا می‌کنند جمعیت فلامینگوها شروع به راهپیمایی طولانی می‌کنند به سمت یک دریاچه دیگر. فیلم جوجه‌ فلامینگویی را نشان ‌میدهد که بخاطر راه‌رفتن زیاد بربستر نمکی دریاچه دور پاهای لاغرش را بلورهای نمک مثل سنگ گرفته‌ و مثل وزنه‌ای سنگین جلوی حرکتش را می‌گیرد و از گروه عقب می‌افتد. گوینده می‌گوید:" گروه نمی‌تواند برای همه صبرکند". به جایی می‌رسد که درمیان بیابان تک وتنها راه ‌می‌رود و دائمن زمین می‌خورد. دوربین جوجه را تعقیب می‌کند و درنهایت به دریاچه می‌رسد. مدتی کنجکاو آب را نگاه می‌کند و بعد شروع به دویدن می‌کند وبه بقیه ملحق می‌شود.

اما یک شروع شاهکاری دارد این فیلم. اول از دریاچه نیترون می‌گوید که آب سمی دارد و عملن امکان حیات به هیچ موجود زنده‌ای نمی‌دهد. فقط در مدت چند هفته در سال که بارندگی‌های شدید اتفاق ‌می‌افتد جلبکها که غذای فلامینگوها هستند شروع برشد می‌کنند و حیات بدریاچه برمی‌گردد. بعد درشب، دقیقن وقتی هوا ابری ‌است و صدای رعدوبرق می‌آید برای اولین بار فلامینگوها رانشان می‌دهد و گوینده ادامه می‌دهد: فلامینگوها که از هزاران مایل دورتر پرواز کرده‌اند جوری سفرشان را برنامه‌ریزی می‌کنند که دقیقن دراین زمان به دریاچه برسند. همزمان قطعه "Arrival of the Birds" اوج می‌گیرد و با برخورد پاهای پرنده‌ها روی آب، آرام می‌گیرد. شاهکار.

چند وقتی‌است حس می‌کنم دیدن این تیپ فیلمها شاید کمکی باشد برای کم کردن حجم حجیم باگهای خلقت درذهن بهم ریخته‌ام.

۰۳ بهمن، ۱۳۸۹

Same Old Ground, Same Old Fear

برای من که دائمن با ددلاین سروکار دارم و سرعت تعریف کارم بیشتر از انجامش است، یکجورهایی کنترل انرژی،‌ اصل بحساب می‌آید. کنترل سمت وسوی دغدغه‌ها و خیالها هم پیش‌شرطی برای این اصل است و این قضیه برای اوایل روز که درشرایط پیک انرژی هستم مهمتر. دیگر داستان قدیمی ثبت خاطرات روی ترکها وشخصی‌ شدن قطعات موسیقی را جدی گرفته‌ام و ازپتانسیل نابودگری‌شان می‌ترسم. یادم می‌آید چند وقت پیش مجله فیلم از عده‌ای پرسیده‌بود بود که اگر قرار باشد به جزیره تنهایی بروند چه فیلمهایی را همراهشان می‌برند، پرویز دوایی نوشته بود مسلمن بردن آنهایی که بارعاطفی زیاد دارند معقول نیست. اینست که من هم هرچند دیگر احساس می‌کنم دیگر قطعه‌ای نمانده که شنیدنش برایم بی‌عوارض باشد ولی سعی می‌کنم حواسم جمع باشد هرچیزی را در هر حال و ساعتی پلی نکنم.


خانه جدید و دانشگاه هر دو با تونلهایی طولانی به ایستگاه مترو وصل‌اند و می‌شود دریک روز سرد زمستانی با یک تی‌شرت این مسیر چند کیلومتری را رفت و برگشت. معمولن نیم‌ساعت درمتروام و هدفون درگوش‌م و کتاب دردست. در اکثر محوطه‌های مترو اینجا محلهای ثابتی هست که معمولن نوازنده‌‌ای مشغولست. برحسب روز و ساعت هم نوع ساز فرق ‌می‌کند. ساکسیفون، آکاردئون، ویولن، گیتار، کیبورد... هستند کسانی هم که یک صندلی گذاشتند و بدون هیچ موسیقی پیش‌زمینه ای می خوانند. یکبار هم یک تیم سه نفره دیدم که که دوتاشان گیتار و کانترباس می‌زدند و خانم سومی هم مشغول بازی با سه تا توپ بود. اوایل برایم جالب بود که چطوربرنامه اینها با هم تداخل ندارند. از یک نفر شنیدم ظاهرن غیر از سکه‌هایی که داخل کیسشان جمع می‌شود از مترو هم حقوق می‌گیرند و ساعتهایشان هماهنگ می‌شوند. افکت و انعکاس صدایشان داخل سالنها واقعن تاثیرگذارست و چندتایشان هم کارهایشان را دردیسکهای شیک و کاوردار کناربساطشان برای فروش گذاشتند.


یکی-دو هفته پیش داشتم درتونل ایستگاه یوکم راه می‌رفتم تا خط عوض کنم. تونل طولانی بود و قبل ازینکه به پیچ برسم صدای آشنای گیتار آکوستیک پیچیده درسالن مجبورم کرد یک گوشی هدفون‌م را بردارم. دوباره گوشی را در گوشم چپاندم و پیچ را ردکردم، ازکنار گیتاریست گذشتم تارسیدم پای پله‌برقی که دیگر طاقت نیاوردم و جفت گوشی‌ها را برداشتم، برگشتم طرف صدا و رها کردم خودم را. مضمون اوایل قطعه اینست که "آیا حاضری از تک وتوک ارزشهای باقی مانده‌ات بگذری؟" بعد ضربه نهایی را می‌زند وته خط را جلوی چشمت می‌آورد وقتی Same old ground را‌ می‌گوید و بدون وقفه Same old fear را پیشکشت می‌کند، و بعد هم "آرزوی بودنش" را اضافه می‌کند تا هر پوست کلفتی را بیچاره کند. و چقدر یاد استادم کردم اولین‌بارکه این آهنگ رابا هم زدیم وچه حالی داشتم دفعه اول که تجربه نواختن دونفری را حس می‌کردم. سولوی آکوستیک می‌زد و من هم آکورد. آماتور بودم و چند بار اول بعد ازاتمام کار می‌گفت متوجه شدی یک سیاه عقب افتادی؟ ومن هم با یه حالت "بی‌خیال، حسو بچسب" گیر می‌دادم برای یک‌دور دیگر.
استادم که شش سالی ‌است مجوزی برای انتشار آلبوم و اجرا ندارد و دوسالی‌است که از رفتن می‌گوید.

۱۴ دی، ۱۳۸۹

مونترالنامه

1- خوشحال بودم که سفرم همزمان شده با اکران فیلم جدید جناب نیکلسن. برنامه نزدیکترین سینما را چک کردم ومی‌خواستم سه‌شنبه‌ که بلیط نصف قیمت است قبل ازکلاسم یک سانسی را انتخاب کنم وبروم. ولی دیدم نظرهای کسانی که فیلم را دیده‌اند همه منفی‌اند و تریلر فیلم افتضاح است و نقش کوتاه. مساله این است که نمی‌خواهم اولین تجربه زیارت سیمای شیطانی‌ مشارالیه‌ بر روی پرده سینما برایم مایوس کننده باشد. خلاصه که برنامه را کنسل کردم و منتظر فیلم بعدی‌شان هستم.

2- یک نیمچه ترسی داشتم قبل از اینکه اینجا بیایم وآن هم این بود که ناخودآگاه دائمن تفاوتهای مردمان اینجا را با خودمان ببینم. ولی چند روزی است که متعجبم ازاین که بیشتر شباهت می‌بینم تا غرابت. مثلن چند روز پیش که حراج سال نو بود چند نفری رفته بودیم یک فروشگاه بزرگ. بعد از یکی، دوساعت خسته شدیم و نشستیم روبروی قسمت اسپورت فروشگاهی که یک ساعتی مانده بود به شروع حراجش. ملت صف کشیده بودند عجیب. برایم جالب بود مگر قراراست آنجا چه چیزی فروش برود. ساعت یک شد و درفروشگاه باز شد و کل صف درعرض یک دقیقه وارد فروشگاه شدند. یاد این عشق وعلاقه ملت خودمان به صف و صف‌کشی افتادم.

3- پارسال تابستان چند روزی تبریز بودم. یادم می‌آید با فروشنده‌ها که طرف می‌شدی اکثرن اولین کلمه‌ای که می‌گفتند "بویرو" بود و من هم سریع فارسی حرف می‌زدم که طرف دوزاری‌ش بیفتد و سوئیچ کند. اینجا هم نقطه شروع مکالمه‌ها "بونژو" است و داستان همان. ولی مشکل این‌است که اینها تمام تابلوهای شهرشان به فرانسه ‌است، خیلی از اجناس فروشگاه‌هایشان فقط برچسب فرانسوی دارد. حتی چند روز پیش هم که شماره یک اداره دولتی اینجا را گرفتم و بعد طبق دستورالعمل گوینده تلفن، عدد مربوط به پخش پیام با زبان انگلیسی را انتخاب کردم، باز پیام به زبان فرانسه ادامه داشت. آخر سر مجبور شدم از یکی ازدوستانم بخواهم از دوستش که زبان اینها را می‌فهمد کمک بگیرد. یا هفته پیش که دیدم هیتر خانه جوابگوی سرما نیست با سرایدار تماس گرفتم و بعد از چند دقیقه تازه فهمیدم یک کلمه انگلیسی نمی‌فهمد و بیخود اوکی‌اوکی می‌کرده. خلاصه که کم‌کم باید رفت سراغ زبان اینها هرچند احساس می‌کنم کمی تلفظهایش نقاط مشترک دارد با آلمانی.

4- یکی از بزرگترین مشکلاتم شنیدن قطعه‌ موسیقی باب سلیقه‌ام است و متعاقبن گرفتاری گشتن پیِ نام ونشانی اثر. خیلی وقتها شده دیدن فیلمی را نیمه کاره رها کردم و دنبال قطعه انتخابی استفاده شده درفیلم گشتم. چند روز پیش داشتم برنامه‌های گوشی جدیدم را چک می‌کردم که به TrackID رسیدم. روش کارش اینطوراست که 10 ثانیه از صدایی که درحال پخش است را نمونه برداری می‌کند و برای یک سنتری می‌فرستد و بعد ازچند ثانیه مشخصات کامل ترک را نشان می‌دهد. جالب اینجاست که درمورد چند تا از کارهای ایرانی هم که امتحان کردم جواب گرفتم. ولی همیشه نتیجه کار مشخص نیست و گاهی احتمال عدم شناسائی هم وجود دارد. ولی با این حال خیلی چیز بدرد خوری‌است.

۰۹ دی، ۱۳۸۹

بادهای تغییر

شوهر خاله‌ای دارم درس خوانده علوی. بقول خودشان علوی‌چی. داشت دوباره خاطرات همکلاسی‌های قدیمش را تعریف می‌کرد. داستان کهنه‌ای است از گرایشهای متنوعی که هرکدامشان را جذب کرد: امتی، توده‌ای، مارکسیست، مجاهد، منافق و... اکثرشان هم تا سالهای 62-63 یا اعدام شدند یا ترتیب همدیگر را دادند. دفعه‌های اول که این داستان‌ها را می‌شنیدم علاقه‌مند بودم به خط وربط و اسم و گرایشاتشان، ولی کم‌کم هر موقع داستان را به هر مناسبتی می‌شنیدم دیگر جزئیات برایم اهمیتی نداشت و نتیجه‌گیری کلی خودم را تکرار می‌کردم که هرکسی بمیزان عمق حماقتش تاوان پس می‌دهد.

خلاصه که دوباره داشت یکی از همین جریانات را تعریف می‌کرد و منم گاهی به نشانه فالو کردن سری تکان می‌دادم، تا اینکه احساس کردم دارد صحبتها به جاهای خوبی می‌کشد. چند لحظه‌ای مکث کرد. از تراکم چروکهای گوشه چشمش -که مثل پرهای نازک شوید به ساقه‌ای بندند- می‌دانستم آسیابهای ذهنش در حال گردنشند و نمی‌خواستم با حرف زدنم از گردش بیفتند. وقتی آیکون ساعت شنی ویندوز را برای مدت طولانی می‌بینی می‌توانی همزمان سه کلید ریست را فشار دهی یا صبر کنی و نتیجه پردازش را ببینی.

گفت "وقتی خیلی جوونی می‌خوای دنیا رو عوض کنی، بعدِ یه مدت این دایره تغییرات برات محدود می‌شه به کشورت. بزرگتر و واقع‌بینتر که می‌شی سراغ دوستا و خونوادت می‌ری و آخرسر نهایت کمال‌طلبی‌ت به جایی می‌رسه که خودت رو می‌خوای تغییر بدی و عوض کنی."

من الان چند وقتی ‌است که هربار با یادآوری این حرفها، تمام سعیم را می‌کنم که خودم را از شربقایای این ایده‌آلگراییِ جفنگِ کپک‌زده رها کنم.


۰۴ دی، ۱۳۸۹

بهار، تابستان، پاییز، زمستان...وبهار

تقریبن بهار 79 بود که فهمیدم باید دنبال کار باشم. کاری پیدا شد. اوایل کارآموز بودم، نزدیک به 9 ماه سروکارم با مدارک فنی بود و همراهی کردن تیم فنی شرکت و دیدن و سووال پرسیدن. کلاسهای تخصصی ثبت نام کردم و غرق شده بودم در تکنولوژی سیستمهای کنترل حرکت. بعد کم‌کم روند کار شتاب گرفت. بعد از برنامه نویسی و راه‌اندازی 3-4 دستگاه ماشین سی.ان.سی اولی دیگر می‌توانستم منطق دستگاه را استخراج کنم. بعد وارد بحث کنترل سرووموتورها شدم. بازدید از سایت کارفرما، تهیه پیشنهاد فنی، پیگیری مکاتبات و صورتجلسه‌ها، آموزش به اپراتورها هم کم‌کم شد جزء وظایفم. قسمتی از دلایل سرعت وحشتناک این روند بخاطر کمبود نیروی فنی درشرکت بود و بخش زیادی هم برمی‌گشت به جاه‌طلبی افسار گسیخته‌ام. از‌آنطرف در دانشگاه واحد کم‌ برمی‌داشتم، دو ماه آخر ترم سرکلاسها می‌رفتم و چندباری هم که مجبور می‌شدم دو-سه ماهی درشهرستان پای پروژه بمانم کل ترم را مرخصی می‌گرفتم. اینطور بود که عملن بعد از چهارسال شده بودم مدیرپروژه. دوسال بعدش از کارکم کردم و درسم را تمام کردم. سال 85 بود که زمینه کاری وسبک پروژه‌ها درشرکت تغییر کرد وبنا شد شرکت جدیدی تاسیس کنیم و کار سابق منتقل شود به این یکی شرکت. آپارتمانم شد دفتر و ماشینم شد ماشین شرکت و سرمایه‌ خوبی هم تزریق شد و همه چیز آماده بود برای انرژی گذاشتن و جواب گرفتن.

دوباره روند منفجر کردنم راشروع کردم. این روش یکبار جواب داده بود. همه چیز یا هیچ. شبانه‌روزم را گذاشتم پایش. بروشور، تبلیغات، نمایشگاه، وبسایت، مذاکره با مشتری‌ها، سفر، طرح توجیهی، وام بنگاه‌های زودبازده، استخدام، اخراج، دفاتروحسابها، مالیات، دارایی، بیمه، تحریم، گمرک، نرخ ارز، درگیری با تامین کننده‌های بدقول، درافتادن با کارفرماهای بدحساب، دادسرا، کلانتری...

زمانی‌ رسید که دیگرمطمئن شدم این آنچیزی نبود که دنبالش بودم. دیگرهندلینگ بحران وقتی برای برنامه‌ریزی نمی‌گذاشت. فرسوده شدم و می‌دانستم شیب نمودار فرسایشم شدیدست. بزرگترین خوشبختی شده بود تمام شدن تعهدها و بدبختی‌ها. هیچ آرزویی نبود بغیر از اضافه نشدن گرفتاری جدیدی. اما بدترین جای داستان این بود که دراین حال وروز غیرمنتظره‌ترین رفتارها را از نزدیکترین‌ دوستانم -که دقیقن خبر از احوالم داشتند- دیدم. مشکل زانو هم که دوباره پیدا شد و دیگر مصداق ضرب‌المثل سنگ و پای لنگ شده بودم.
دیگر خیلی مهم نبود که مشکل بعدی ازطرف چه کسی یا به چه فرمی برسرم آوار می‌شود ولی علامت سووالی بزرگ داشتم. چرا؟ چرا این‌همه اتفاق وحشتناک و دریغ از یک خبرخوب وامیدوارکننده. یکی از دوستانم می‌گفت دقیقن دراین شرایطست که نباید کم بیاوری، گفتم کم نیاوردم، ازاین بدترش سرم آمده و تحمل کردم و یکبار قبلن سختکاری شده‌ام، بحث سر این دوره طولانی نزول بلاست که تمامی ندارد. بحث سر حساب شده بودن نزول این شرایط‌ است که نکند یک‌وقت سهون قاطی اینهمه درد یک خیری هم برخورد کند و بشود قدری دل خوش کرد.

دیگر متقاعد شده بودم برای آماده کردن یک برنامه ریکاوری جدی. نه وقتی برای عزاداری بود نه من آدمش. یک برنامه کلی ریختم. کارهای ددلاین دار را در اولویت گذاشتم. برای کارهای مهم بک‌آپ تعریف کردم که بمحض جواب نگرفتن پیِ جایگزینش را بگیرم. کلاس موسیقی‌ را منظم کردم و یک برنامه سفر ریختم. هر یکماه‌ 3 روز ترجیحن وسط هفته را آف می‌کردم و زنگ می‌زدم به آقای "ر" که آن اتاق بالکن‌دارت را برایم نگهدار و می‌رفتم ماسوله. یکچیزی درین ماسوله هست که شدیدن با روحیات من سازگاراست. بعداز ظهرهایی که روزش بارانی بوده، مه غلیظی شروع می‌کند به پایین آمدن از کوه‌ها. آن بالکن جان می‌دهد برای چایی و کلوچه فومنی و یک تاپ ویو از منظره‌ای که خیال را پرواز می‌دهد و اجازه فکر کردن بهر موضوع جدی‌ را از بیننده می‌گیرد. ودرآن وسط هفته خلوت، غیر از صدای آبشار هیچ صدای دیگری نمی‌آمد. معمولن روز دوم می‌رفتم فومن صبحانه می‌خوردم و ازآنجا قلعه رودخان. دوماه پیش تایم گرفتم و برکورد 40 دقیقه تا قلعه رسیدم. بعد یک درخت تنومندی دارد که من هردفعه درمسیر برگشت محو زیباییش می‌شوم و منتظر می‌مانم کنارش خلوت شود وعکسش را بگیرم. عکسهای آخر پست مربوط به بهار، پاییزو زمستان‌ش است.
اینها را روی دسکتاپ‌م گذاشتم و هرچندوقت یکبار نگاهشان می‌کنم.

چند ماهی‌است که کم‌کم دارد مسیر اتفاقها مثبت می‌شود. دارم مطمئن می‌شوم به نتایج برنامه ریکاوری.
حالم خوب است و قلبم مطمئن و دلم تنگِ هوای مه‌آلود ماسوله.






۲۸ آذر، ۱۳۸۹

It's four in the morning, the end of December
I'm writing you now just to see if you're better

Montreal is cold, but I like where I'm living
There's "Nunvaee Sangaki" beside the Sherbrooke Street, near my building


۰۴ آذر، ۱۳۸۹

With a burning wish to fly away...