۰۴ دی، ۱۳۸۹

بهار، تابستان، پاییز، زمستان...وبهار

تقریبن بهار 79 بود که فهمیدم باید دنبال کار باشم. کاری پیدا شد. اوایل کارآموز بودم، نزدیک به 9 ماه سروکارم با مدارک فنی بود و همراهی کردن تیم فنی شرکت و دیدن و سووال پرسیدن. کلاسهای تخصصی ثبت نام کردم و غرق شده بودم در تکنولوژی سیستمهای کنترل حرکت. بعد کم‌کم روند کار شتاب گرفت. بعد از برنامه نویسی و راه‌اندازی 3-4 دستگاه ماشین سی.ان.سی اولی دیگر می‌توانستم منطق دستگاه را استخراج کنم. بعد وارد بحث کنترل سرووموتورها شدم. بازدید از سایت کارفرما، تهیه پیشنهاد فنی، پیگیری مکاتبات و صورتجلسه‌ها، آموزش به اپراتورها هم کم‌کم شد جزء وظایفم. قسمتی از دلایل سرعت وحشتناک این روند بخاطر کمبود نیروی فنی درشرکت بود و بخش زیادی هم برمی‌گشت به جاه‌طلبی افسار گسیخته‌ام. از‌آنطرف در دانشگاه واحد کم‌ برمی‌داشتم، دو ماه آخر ترم سرکلاسها می‌رفتم و چندباری هم که مجبور می‌شدم دو-سه ماهی درشهرستان پای پروژه بمانم کل ترم را مرخصی می‌گرفتم. اینطور بود که عملن بعد از چهارسال شده بودم مدیرپروژه. دوسال بعدش از کارکم کردم و درسم را تمام کردم. سال 85 بود که زمینه کاری وسبک پروژه‌ها درشرکت تغییر کرد وبنا شد شرکت جدیدی تاسیس کنیم و کار سابق منتقل شود به این یکی شرکت. آپارتمانم شد دفتر و ماشینم شد ماشین شرکت و سرمایه‌ خوبی هم تزریق شد و همه چیز آماده بود برای انرژی گذاشتن و جواب گرفتن.

دوباره روند منفجر کردنم راشروع کردم. این روش یکبار جواب داده بود. همه چیز یا هیچ. شبانه‌روزم را گذاشتم پایش. بروشور، تبلیغات، نمایشگاه، وبسایت، مذاکره با مشتری‌ها، سفر، طرح توجیهی، وام بنگاه‌های زودبازده، استخدام، اخراج، دفاتروحسابها، مالیات، دارایی، بیمه، تحریم، گمرک، نرخ ارز، درگیری با تامین کننده‌های بدقول، درافتادن با کارفرماهای بدحساب، دادسرا، کلانتری...

زمانی‌ رسید که دیگرمطمئن شدم این آنچیزی نبود که دنبالش بودم. دیگرهندلینگ بحران وقتی برای برنامه‌ریزی نمی‌گذاشت. فرسوده شدم و می‌دانستم شیب نمودار فرسایشم شدیدست. بزرگترین خوشبختی شده بود تمام شدن تعهدها و بدبختی‌ها. هیچ آرزویی نبود بغیر از اضافه نشدن گرفتاری جدیدی. اما بدترین جای داستان این بود که دراین حال وروز غیرمنتظره‌ترین رفتارها را از نزدیکترین‌ دوستانم -که دقیقن خبر از احوالم داشتند- دیدم. مشکل زانو هم که دوباره پیدا شد و دیگر مصداق ضرب‌المثل سنگ و پای لنگ شده بودم.
دیگر خیلی مهم نبود که مشکل بعدی ازطرف چه کسی یا به چه فرمی برسرم آوار می‌شود ولی علامت سووالی بزرگ داشتم. چرا؟ چرا این‌همه اتفاق وحشتناک و دریغ از یک خبرخوب وامیدوارکننده. یکی از دوستانم می‌گفت دقیقن دراین شرایطست که نباید کم بیاوری، گفتم کم نیاوردم، ازاین بدترش سرم آمده و تحمل کردم و یکبار قبلن سختکاری شده‌ام، بحث سر این دوره طولانی نزول بلاست که تمامی ندارد. بحث سر حساب شده بودن نزول این شرایط‌ است که نکند یک‌وقت سهون قاطی اینهمه درد یک خیری هم برخورد کند و بشود قدری دل خوش کرد.

دیگر متقاعد شده بودم برای آماده کردن یک برنامه ریکاوری جدی. نه وقتی برای عزاداری بود نه من آدمش. یک برنامه کلی ریختم. کارهای ددلاین دار را در اولویت گذاشتم. برای کارهای مهم بک‌آپ تعریف کردم که بمحض جواب نگرفتن پیِ جایگزینش را بگیرم. کلاس موسیقی‌ را منظم کردم و یک برنامه سفر ریختم. هر یکماه‌ 3 روز ترجیحن وسط هفته را آف می‌کردم و زنگ می‌زدم به آقای "ر" که آن اتاق بالکن‌دارت را برایم نگهدار و می‌رفتم ماسوله. یکچیزی درین ماسوله هست که شدیدن با روحیات من سازگاراست. بعداز ظهرهایی که روزش بارانی بوده، مه غلیظی شروع می‌کند به پایین آمدن از کوه‌ها. آن بالکن جان می‌دهد برای چایی و کلوچه فومنی و یک تاپ ویو از منظره‌ای که خیال را پرواز می‌دهد و اجازه فکر کردن بهر موضوع جدی‌ را از بیننده می‌گیرد. ودرآن وسط هفته خلوت، غیر از صدای آبشار هیچ صدای دیگری نمی‌آمد. معمولن روز دوم می‌رفتم فومن صبحانه می‌خوردم و ازآنجا قلعه رودخان. دوماه پیش تایم گرفتم و برکورد 40 دقیقه تا قلعه رسیدم. بعد یک درخت تنومندی دارد که من هردفعه درمسیر برگشت محو زیباییش می‌شوم و منتظر می‌مانم کنارش خلوت شود وعکسش را بگیرم. عکسهای آخر پست مربوط به بهار، پاییزو زمستان‌ش است.
اینها را روی دسکتاپ‌م گذاشتم و هرچندوقت یکبار نگاهشان می‌کنم.

چند ماهی‌است که کم‌کم دارد مسیر اتفاقها مثبت می‌شود. دارم مطمئن می‌شوم به نتایج برنامه ریکاوری.
حالم خوب است و قلبم مطمئن و دلم تنگِ هوای مه‌آلود ماسوله.






۲۸ آذر، ۱۳۸۹

It's four in the morning, the end of December
I'm writing you now just to see if you're better

Montreal is cold, but I like where I'm living
There's "Nunvaee Sangaki" beside the Sherbrooke Street, near my building


۰۴ آذر، ۱۳۸۹

With a burning wish to fly away...


۱۷ آبان، ۱۳۸۹

In the Moment of Peace

تقریبن از ده‌سال پیش که فشار کارودرس همزمان را تحمل می‌کردم، کم‌کم مجبور به تجربه یک‌سری فعالیت برای دمپینگ استرس شدم. وهمیشه استخر یکی از بهترینها بود. معمولن باید دربرنامه‌هایم یک‌هفته‌ یا نهایتن دوهفته یکبار استخر باشد. بیشتر وقتها با همکارها یا دوستهایم می‌روم، اما کم هم نبوده دفعاتی که تنها رفتم. اما روتینی که تقریبن بصورت آئینی انجام می‌دهم به این‌صورت است که اول بین چهل و پنج دقیقه تا یکساعت شنا می‌کنم، اول با قورباغه ملایم شروع می‌کنم تا گرم شوم، بعد کرال، طول استخر را نان‌استاپ رفت وبرگشت می‌روم و سعی‌ می‌کنم که وقتی به نفس‌نفس افتادم قبل از استراحت حداقل به اندازه پنج تا ده دقیقه دیگرادامه بدهم. بعد می‌روم سونای بخار. ‌آنجایی که قدیمها می‌رفتم اکثرن یکی پیدا مي‌شد که تو سونای بخار مشغول آواز خواندن باشد و اصولن فضای معنوی آنجا جو دهنده است مخصوصن برای این ملت جوگیر. گاهی هم درش را که باز می‌کردی درآن حجم بخار یکی را مشغول نماز می‌دیدی. بحث سیاسی و ورزشی هم که نپرس. اما برایم همیشه اصل داستان بعد سوناست. بعد از اینکه کمی تا قسمتی از تنفس در هوای دودی تهران جبران شد، یک دوش سریع می‌گیرم و سریع می‌پرم در قسمت عمیق حوضچه آب سرد و تمام. واین لحظه‌ای است که بوصف نمی‌آید. یک جور ریسِت می‌شود روان. یک نورِ سفید. فلش. یک صدای "سسسس" می‌شنوی شبیه صدای ناشی از ریختن آب روی هیزم. وباید اعتراف کنم قدیمها که بدون دوش گرفتن یک‌راست می‌پریدم داخل حوضچه این حس شدیدتر بود. بعد از حوضچه بیرون می آیم و حوله‌ای برمی‌دارم ومی‌روم سمت صندلی‌های راحتی کنار استخر. چند دقیقه‌ای با چشمان بسته ولو می‌شوم و مطلقن به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. یک‌حس سبکی خیلی خوبی دارد. یک حالت آرام و مطمئنی که بنظرم هرآدمی بعد چندین روز فعالیت به بدنش بدهکارست.
چند وقتی‌است که متوجه شدم منی که از پنیسیلین فراری‌م دراین ده‌سال فقط یکبار مجبور به تزریقش شدم. فکر می‌کنم دلیل اصلی‌ش همین عادت کردنم به تحمل تغییر دمای ناگهانی باشد.

بعد یک سکانسی دارد درفیلم "لئون"، آنجا که استنفیلد -گری الدمن- می‌خواهد با شات‌گان وارد آن خانه شود و کشتار را شروع کند، قبلش یک قرص یا کپسولی می‌خورد، همینطور که سرش را بالا می‌آورد چند تکان چپ وراست بخودش می‌دهد و یکصدایی می‌آید که معلوم نیست از جابجایی مهره‌های گردنش است یا شکستن کپسول دردهانش، بعد بایک لبخندی برمی‌گردد سمت همکارش و می‌گوید: "من عاشق این لحظه‌های آروم قبل طوفان‌م، من رو یاد بتهوون میندازه".
بله و اینطوری‌ می‌شود که من دوست دارم درنقش همکار آقای الدمن مخاطب قرار بگیرم و درجواب بگویم "می‌دونم چی می‌گی".

۰۱ مهر، ۱۳۸۹

Famous Bluejean

4 صبح است و روزی در اوایل پاییز و هوا رو به خنکی می‌رود. اینجا در حوالی شریعتی-طالقانی همه خوابند و غیر از زمزمه‌های لِنِرد کوهن صدایی نیست. چند وقتی است که درخواستت دستم رسیده، اینها را می‌نویسم شاید روزی بدستت برسد.
شنیده‌ام که این چند وقت ازدواج کردی و جداشدی، شنیده‌ام که دوباره کارت را عوض کردی. شنیده‌ام که کار جدید برعکس همه قبلی‌ها خیلی آینده‌داراست. خب نه علاقه‌ای به نصیحت کردن هست نه اختلاف سنی‌مان اجازه همچین کاری را می‌دهد. فقط می‌توانم بگویم دراین دنیا هستند کسانی که می‌دانند چه می‌خواهند و دنبالش می‌روند، عده‌ای هم فقط می‌دانند چه می‌خواهند، بعضی‌ها هم ممکنست ندانند چه می‌خواهند ولی درمسیر دانستن نخواستنی‌هایشانند و دسته‌ای هم هستند که هنوز نمی‌دانند چه نمی‌خواهند. امیدوارم یکجورهایی حواست باشد که تا حالا چه کردی و چه می‌کنی و شاید چه باید بکنی.
یادم می‌آید چندسال پیش کنار میز اُتو مشغول بودی، و با چه دقت و حوصله‌ای داشتی شلوار جین‌ آبی رنگت را اُتو می‌کردی. بعنوان کسی که بخاطر فرار از اُتو عمری را با این‌‌تیپ شلوار گذرانده بود این صحنه تا مدتها اسباب تفریح و مسخره بدستم داده بود. اما کم‌کم مجبور شدم جدی بگیرمش. کم‌کم عمق تفاوتهایمان معلوم شد. هرچقدر حفظ ظاهر برایت در اولویت بود برای من نبود. هرچقدر نوع نگاه و قضاوت بقیه برایت مهم بود برای من نبود.
باز یادم می‌آید که عید چندسال پیش، درآن نیمه شب بهاری درشمال، برای اولین بار افتخار دادی و پیشنهاد دادی پیاده روی کنیم. چند ساعتی حرف زدیم و آخر سر جایی نشستیم و در مقابل چشمان حیرت زده‌ام از جیبت پاکت وینستون قرمز درآوردی، طرفم گرفتی و بااینکه همان بهمن کوتاه همیشگی را ترجیح می‌دادم یکی برداشتم و بعد دست حلقه شده دور کبریت را برایم جلو آوردی حتی. خودت هم فهمیدی که این آس دلت کتم کرد. درآن وقت نیمه شب دیگر وقتش رسیده بود که ریک و لویی گذشته‌ها را کنار بگذارند و همه چیز را از نو شروع کنند.
یک‌ماه گذشت ازآن اتفاق و درآن بعدازظهر کذایی دوباره نشان دادی که همان آدم خودخواه و انحصار طلب سابقی. الان هم بعد دوسه سال ازآن اتفاق درخواست اَدکردنت را در فیس‌بوک دیدم. بدنیست بدانی که دیگر آستانه تحملم نه مثل قدیمها بالاست و نه دیگر آن آدم سابقم و نه آنقدر فرشته‌ درکنارم دارم که بتوانم تنش ریسک ارتباط با تو را قبول کنم.
و آخرسر می‌ماند یک تشکر گرم وصمیمانه برای تمامی این چند دهه که همیشه رفتارت نشاندهنده یکجور طلبکاری دائمی بود. ممنونم برای تمام آن وقتهایی که باید می‌بودی و تمام سعی‌ت را کردی که نباشی. ممنونم برای تمامی شراکتهایت با من که خلاصه می‌شد در منتقل کردن گرفتاری‌ها و مسوولیتها. واقعن چطور می‌شود بخاطر آنهمه نگرانی دائمی که در چشمانم حک کردی تشکر کنم؟

حرفهایم تمام شد و می‌ماند فاز کوهِن که مطمئنم همدم چندساعت دیگرم خواهدبود.
همان پیرمردی که اولین بار درآن سفر شمال، توی آیپاد مشکی رنگت کشفش کردم.

۱۸ شهریور، ۱۳۸۹

پنگوئن‌های امپراتور

پنگوئن‌های امپراتور بزرگترین نوع پنگوئن‌ها هستند. درفصل تولید مثل حدود 100 کیلومتر راه را پیاده طی می‌کنند. ماده‌ها پس از تخمگذاری، تخم را به نرها می‌سپارند و همه راه را برمی‌گردند تا از دریا غذا تهیه کنند و دوباره برگردند و جوجه را تغذیه کنند. در این بین نرها چند ماه مسوول حفاظت از تخم‌ها هستند وهمانطور که بهم چسبیده‌اند و کلونی بزرگی درآن سوز سرما درست کرده‌اند تخم را بین شکم و پای خود نگه‌میدارند تا دربرابر سرمای زیر 60 درجه سالم بماند. جوجه‌ها از تخم‌ها خارج می‌شوند و نرها با مقدار کمی شیره‌ای مغذی آنها را زنده‌ نگه‌می دارند. ماده‌ها از راه می‌رسند، و این‌بار نرها، مسیر برگشت به دریا را پیش می‌گیرند.

این روایت شاهکار را حدودن پارسال در مستند فرانسوی "رژه پنگوئن‌ها" دیدم. درمیانه‌های فیلم، آنجا که زمستان تمام می‌شود وخورشید بالا می‌آید نشان می‌دهد که تخم‌ها کم‌کم شکسته می‌شوند. چشم‌های نگران نرها را نشان می‌دهد که مسیر برگشت ماده‌ها را نگاه می‌کنند. نرهایی که 4 ماه از آخرین وعده غذاییشان گذشته و نصف وزنشان را از دست داده‌اند و چیز زیادی برای سیر نگهداشتن جوجه‌هایشان ندارند. بعد همزمان با نمایش دادن این تصاویر یک قطعه‌ای پخش می‌شود و صدای خواننده که مرتب تکرار می‌کند:
خلاصه که بنظرم شیوه روایت این مستند خیلی جذاب ‌است هرچند نه به اندازه سوژه داستان.

۰۲ مرداد، ۱۳۸۹

بخواب آروم گل بابا، که بیداری یه کابوسه

"فقط و فقط با گوش دادن میشه این ریشه رو درست کرد، خیلی زیاد باید موسیقی گوش کرد، مردم باید با موسیقیهای مختلف آشنا بشن تا بفهمن چی به چیه، هیچی نشنیدن مردم، هیچی..."
این حرفها را در مستند آرامش با دیازپام 10 کسی می‌گوید که بعدن فهمیدم اسمش عبدی بهروانفر است. شئن نزول ترک "رفتم سر کوچه" را می‌گفت، تعریف می‌کرد که چطور یک مدت طولانی هومسیک بوده و گاهی فقط برای خرید سیگار سرکوچه می‌رفته.
امروز به دعوت و باتفاق خانم پاریس-تگزاس رفتیم به کافه‌ای که اُورلود جمعیت و قراربه اجرای 90 دقیقه‌ای آقای عبدی و گروهش بود. ندیدم کسی که بر پایه شعرفارسی و سازدهنی و گیتارآکوستیک انقدر ترکهای شنیدنی و جذاب ساخته باشد. اجرای خوبشان و بخصوص سوزهارمونیکا باعث می‌شد به بضاعت وامکانات ضعیف اجرای درکافه فکر نکنیم. تقریبن اجرا داشت برایم حالت روتین می‌گرفت که یکی از قطعه‌های آخری بنام "لالایی" شروع شد که نشنیده بودم. سولوی فلوتی در پیش درآمد داشت که کولاک بود و اصلن حالم را عوض کرد. بعد هم که وکال شروع شد و این آقای بهروانفر بی‌انصاف، بی‌مقدمه برایمان شروع به لالایی خواندن کرد و همه‌مان را بخواب دعوت کرد که "بیداری یه کابوسه".
خیلی دوست داشتم که آن قطعه فلوت را دوباره بشنوم، ولی ظاهرن اجرای این آهنگ در لینکی که در وبسایت گروه ماد وجود دارد فرق دارد با اجرایی که امروز دیدیم.
ودر آخر می‌ماند حسرتی که یک همچین قطعاتی باید بخاطر سیاستهای حمایتی موجود، فقط درکافه اجرا شوند و یا روی وبسایت قرار بگیرند و آن پایین صفحه شماره حساب بانکی و یادداشتی که اگر دانلود کردید ودوست داشتید این مبلغ را واریزکنید.



لا لا لا لا گل بابا
تو شبای پر سرما
نده دستاتو به دست پلید مردم دنیا... مردم دنیا
لا لا لا لا
بخواب آروم
که دنیامون پر جنگه
تموم بوم نقاشی پر شکلای بی‌رنگه... بی‌رنگه
بخواب آروم گل بابا
که بیداری یه کابوسه
همون شاهزاده‌ی قصه تو بیداری یه پابوسه... یه پابوسه
اگه خواب شتر دیدی
نگی جایی که بد می‌شه
که سهم زندگی‌ت اینجا
فقط حبس ابد می‌شه
...

۲۸ تیر، ۱۳۸۹

A Time For Us

در To Each His Own Cinema کیارستمی سگمنتی ساخته بنام Where is my Romeo که یک تعدادی از هنرپیشه‌ها درسینما هستند و درحال تماشای "رومئو و ژولیت". دوربین روی تک‌تک هنرپیشه‌ها کمی مکث می‌کند و اثرفیلم و حالات چهره‌شان را نشان می‌دهد تا جایی که آن تمِ معروف رومئو و ژولیت اوج می‌گیرد و صورت خیس نیکوخردمند نمایش داده‌مشود و تمام. حالا این داستان را همینجا داشته باشید.
پریروز اولین جلسه کلاس زبان آلمانی‌ام بود. بعد ده‌سال نصب وراه‌اندازی تجهیزات برندی مثل زیمنس دیگر خودم را راضی کرده‌بودم که کمی سراز این زبان عجیب‌غریبشان درآورم. همینطور که خسته بین دوکلاس در کافه موسسه نشسته بودم و قهوه می‌خوردم و بایکی از همکلاسی‌ها گرم گرفته‌بودم یک جوانی آمد و شروع به نواختن پیانوی پشت سرمان کرد. ظرف چندثانیه دیوانه‌ام کرد این تم رومئو و ژولیت. دیگر صندلی‌ام را کامل چرخانده بودم طرف پیانو و اصلن حواسم به حرفهای همکلاسی نبود. اصلن فکر می‌کنم سازنده این آهنگ نمی‌دانسته که دارد چه کار‌می‌کند. نمی‌فهمیده که چه بارعاطفی سنگینی دارد این آهنگ. که با چه شیب شدیدی شنونده راپرتاب می‌کند. که اصلن چه تصاویری را جلوی چشم شنونده نمی‌آورد. بعد من هرچه از تاریخچه آهنگ گفتم، هرچه از اندی ویلیامز گفتم که چه کاور شاهکارتری دارد بنام A Time for Us ازین تم، هرچه خواستم که این آقای روبرویمان زبان به کام بگیرد، بشنود و لذت ببرد فایده نداشت. خلاصه که وقتی که اجرا تمام شد سعی‌ کردم به کف‌زدن قناعت کنم و بی‌خیال بغل کردن پیانیست شوم.

چقدر درست گفته‌ آنکه فرمود"اُلدسانگ نطلبیده مراده"

۲۰ تیر، ۱۳۸۹

The Last Leaf


چشمان جانسی کاملا باز بودند، او از پنجره به بیرون چشم دوخته‌بود و می‌شمرد... برعکس می‌شمرد.

"دوازده"، "یازده"،"ده"، "نه"، "هشت"وبعد"هفت" اوهمینطور می‌شمرد وتقریبن بی‌وقفه این کار را می‌کرد.

...
سو پرسید:"موضوع چیه عزیزم؟"
جانسی به آهستگی پاسخ داد:"شش، اونها حالا خیلی سریعتر میریزن. سه روز پیش تقریبا صدتا بودن و شمردنشون سرم رو درد می‌آورد. اما حالا دیگه آسونه. نگاه کن یکی دیگه هم افتاد حالا فقط پنج تا مونده."
- "پنج تا چی عزیزم؟"
- "برگ، روی درخت مو، وقتی آخرین برگ بیفته منم باید برم. الان سه روزه که این رو می‌دونم.مگه دکتر چیزی بهت نگفت؟
...
وقتی سو از خوابی یک ساعته بیدار شد جانسی را دید که با چشمانی تار اما کاملا باز به پرده سبز کشیده شده زل زده بود.

جانسی به آهستگی گفت:"پرده رو بالا بزن، میخوام ببینم."
و سو هم که خیلی خسته بود این کار را کرد.
اما پس از باران و تندباد شدیدی که در تمام طول شب ادامه یافته بود هنوز بر روی دیوار ‌آجری یک برگ مو برجای مانده بود. این آخرین برگ پیچگ بود و هنوز در نزدیکی ساقه اش رنگ سبز تیره ای داشت اما گوشه های پلاسیده اش به زردی گرویده بود. این برگ با وقار و شجاعت تمام در حدود شش متری زمین از شاخه ای آویزان بود.
...
سو به تختی که جانسی در آن دراز کشیده بود رفت و بازویش را دور او گذاشت:"باید چیزی رو بهت بگم. آقای برمان (نقاش) امروز توی بیمارستان از ذات الریه مرد. اون فقط دوروز مریض بود. روز اول سرایدار اون رو پایین توی اتاقش درحالیکه به سختی درد می‌کشید پیدا کرد. کفشها و لباسهاش کاملا خیس و سرد بودند. هیچ کس نمی‌دونست اون توی اون شب وحشتناک بیرون چیکار می‌کرده. اما بعد اونا یه فانوس پیدا کردن که هنوز روشن بود و نردبانی که از جاش برده شده بود و چندتا قلم و جعبه رنگی که رنگهای سبز وزرد روش مخلوط شده بودند. عزیزم، از پنجره به آخرین برگ مو نگاه کن..."

The Last Leaf
by O. Henry (1862–1910)
Translation by Allameh

۱۷ تیر، ۱۳۸۹

Dark Was the Night, Cold Was the Ground

اواسط فیلم دشمنان مردم دوست دیلینجر، یک روز قبل از مرگش می‌گوید"دیگه نوبت من رسیده"، ودوباره در واکنش به جدی نگرفتن حرفش می‌گوید:"وقتی نوبتت می‌رسه خودت می‌فهمی". کمی جلوتر داستان به جایی می‌رسد که دیلینجر تنها مانده وتمام دوستانش دستگیر یا کشته شده‌اند. دیلینجر وارد اداره پلیس می‌شود، می‌رود به بخش مربوط به خودش و روی بردهای روی دیوار عکس تمام همقطارانش را می‌بیند که به نحوی پرونده‌شان بسته شده، همینطور که عکسهای مهرخورده را مرور می‌کند درانتها به عکس خودش می‌رسد. اینطورمی‌شود که سرنوشت محتوم خودش را حدس می‌زند. دراینجا، اگر از نورپردازی عالی این سکانس بگذریم، انتخاب تِرک "Dark Was the Night, Cold Was the Ground" نبوغ جناب مایکل مان را می‌رساند.

ناله‌های غمبار و حزن‌آور و تکنیک اسلاید گیتار"بلایند ویلی جانسون" ترکیبی می‌سازد که غیر از بوی مرگ و حس به ته خط رسیدن چیزی برای شنونده‌اش ندارد. گفته ‌می‌شود این قطعه ‌که احتمالن سال 1927 ساخته شده، درونمایه‌هایی دینی و باموضوع "مصلوب شدن مسیح" دارد و خب وقتی به اینجا می‌رسیم فکر کردن به تشابه موقعیت مسیح و دیلینجر از نظر آگاه بودن به خیانت و تقدیرحتمی بسیار جذاب است.

این کار که بعنوان یکی از قویترین و تکاندهنده‌ترین قطعات بلوز شناخته شده، کیفیت ضبط بدی دارد و یک نویزی که بسیار شبیه صدای سوختن هیزم هست درکل تِرک شنیده می‌شود، که به طرز غریبی تداعی کننده صحنه شب، تاریکی، سرما و نوازنده‌ای کنار آتش است.

درمورد زندگی ویلی جانسون (1945-1897) اطلاعات زیادی نمانده غیر ازینکه بطور مادرزادی کور نبوده و بعدها بیناییش را ازدست می‌دهد. درکودکی مادرش می‌میرد ومعمولن پدرش اورا درگوشه‌ای ازخیابان رها می‌کرده تا بنوازد و پولی جمع کند. تاآخر عمر فقیر بوده و از راه نوازندگی خیابانی روزگار می‌گذرانده. در خرابه‌ای زندگی می‌کرده و آخرسر بخاطر ابتلا به سیفیلیس و مالاریا ودرحالیکه بدلیل رنگ پوستش، امکان درمان در بیمارستان را نداشته می‌میرد. حتی محل دفنش هم تا سال 2009 مشخص نبوده‌است.

ومن که چند وقتی است گاه وبی‌گاه این قطعه راگوش می‌دهم، بعد از مرور زندگی نوازنده‌اش، انگشت بدهن ‌مانده‌ام از این ظرفیت عظیم بدبختی و بیچارگی و دریک کلام بلوزی که در این دنیا بصورت بلقوه وجوددارد و بسته به قرعه، سخاوتمندانه در اختیارمان قرار می‌دهد.


Dark Was the Night, Cold Was the Ground (1927)
Blind Willie Johnson