۰۵ شهریور، ۱۳۹۰

Ride The Wild Wind


علاقه زیادی به سازه‌های بزرگ دارم و هرازگاهی مستند "مگاستراکچرز" را می‌بینم. دوسال پیش که رفته بودم قشم یک سکوی نفتی اماراتی به گل نشسته بود که می‌گفتند بخاطر طوفان شدید چند وقت قبل از جای خود کنده شده و به این‌طرف آمده. آن موقع خیلی دوست داشتم روزی با هلیکوپتر روی سکو پیاده‌ام کنند و یک ماهی محل کارم همانجا باشد. همین علاقه را هم به ناوهواپیمابر دارم. ادامه این روند کشید به چند سال پیش که مسیرم از منجیل می‌گذشت و برای اولین‌بار مزرعه باد و توربینهای بادی‌ش را از نزدیک دیدم. آن‌موقع هنوز آزادراه قزوین-رشت ساخته نشده‌بود، هرچند بعدن هم که ساخته‌شد برای ادامه مسیراز منجیل تا رودبار آزاد راه قطع می‌شد به جاده قدیم. خود منجیلی‌ها می‌گویند دستگاه حفاری تونل پیمانکار انحراف داشته و بهمین خاطر آزادراه دراین قسمت دوباره به جاده قدیم انداخته‌شده. اما بنظرم ملاحظاتی وجودداشته. یعنی اگر آزادراه کامل ساخته می‌شد دیگر آنهمه فروشگاه فراورده‌های زیتون منجیل و رودبار باید بساطشان را جمع می‌کردند.
بگذریم، وقتی از آزادراه وارد جاده قدیم می‌شویم همان اوایل منجیل، می‌شود بالای کوهی در سمت راست جاده سایت بادی هرزویل رادید و تیغه‌ پره‌های بیست و سه متری درحال چرخش را از دور تشخیص داد. سمت چپ هم نرسیده به سد، سایت بادی منجیل است که یک مسیر انحرافی دارد تا بالای تپه‌ای که تاپ ویو فوق‌العاده‌ای است مشرف به سدِ منجیل. آنجا می‌شود ماشین را پارک کرد وپیاده تا پای یکی از دکل‌ها رفت و از نزدیک عظمت توربین و قدرت باد را حس کرد. معمولن برجک -ناسل- توربینهای بادی قابلیت چرخش سیصدوشصت درجه را دارد تا پره را در راستای جهت باد قراردهد و زاویه پره هم طبق سرعت باد تغییر می‌کند. ایران هم تنها سازنده این توربینها و بزرگترین بهره‌بردار آن درخاورمیانه است. خلاصه که آن‌موقع که برای بار اول پای این توربینها رفتم خیلی دوست داشتم از دکل اینها بالا بروم و داخلش را ببینم.
مدتی گذشت و اتفاقن گذر یکی از سازمانهای درگیر این توربینها به شرکت ما افتاد. همکاری‌مان بالا گرفت و پارسال بود که قرار شد برویم طرز کار سیستمهایشان را از نزدیک ببینیم. باد وحشتناکی می‌آمد. بومی‌ها می‌گفتند وقتی باد قطع می‌شود باید حواست به مارها باشد که از سوراخشان بیرون می‌آیند. لباس کار یک‌تکه‌ام را پوشیدم، و کمربند مخصوص وقلاب و کارابین بدست همراه با دونفر دیگر وارد دکل شدیم. چند دقیقه‌ای از برج چهل متری بالا می‌رفتیم. همزمان تکانهای شدید برج را حس می‌کردیم. همراهمان می‌گفت باید یک روز دیگری بیایی و بادهای شدید اینجا را ببینی. به بالا که رسیدیم درپوش برجک را برداشتیم و وارد اتاقکی شدیم که حاوی ژنراتور، گیربکس و تابلو برق بود. باید دستمان را به دیواره می‌گرفتیم تا تکانهای شدید این اتاقک بیست و سه تنی را تحمل کنیم. دریچه‌ای هم در سقف بود که باز کردیم و رفتیم روی سقف اتاقک ناسل در بالاترین نقطه برج نشستیم. البته کارابین‌مان را هم بسته بودیم. توربینی که رویش نشسته بودیم بالای کوه در سایت هرزویل بود و از آنجا می‌شد کل منطقه منجیل را ببینیم. حس خیلی خوبی داشت. یادم می‌آید یک‌بار با چند نفر اسپانیایی در نمایشگاه صحبت می‌کردم و پرسیدم فلسفه وریشه گاوبازی درفرهنگتان از کجا می‌آید و جواب دادند: یکجورهایی نماد قدرت انسان و غلبه بر نیروی طبیعت است.
بگمانم آن لحظه که ما بالای توربین نشسته بودیم کم وبیش همین احساس را داشتیم.


عکسها‌بترتیب: مزرعه بادی هرزویل، سایت منجیل، توربین بادی 660kw، داخل برج، بالای ناسل.



۰۲ شهریور، ۱۳۹۰

چند سال پیش "آخرین وسوسه مسیح" اسکورسزی را دیدم. هم از خود فیلم هم از نوع روایت لذت بردم. چهره ویلم دافو خود مسیح است. مخصوصن آنجا که به صلیبش می‌کشند شباهت زیادی به مجسمه‌ها وشمایل مسیح پیدا می‌کند. هر چند دافو چند سال بعد در اسپایدرمن نشان داد که چهره‌اش پتانسیل شیطانی زیادی هم دارد.

روایت کازانتزاکیس روایتی کاملن متفاوت است. دراینجا یهودا تمایلی به خیانت ندارد و مسیح راضی‌اش می‌کند به این کار. جایی درفیلم عیسی در بیابان به دنبال جواب راه می‌افتد. دایره‌ای می‌کشد و می‌گوید ازاین دایره خارج نمی‌شوم تا راه درست را نشانم دهی. اسکورسزی به زیبایی سیر روان شدن وسوسه‌ها نشان می‌دهد و شاهکارش بر بالای صلیب است. وسوسه پیامبر نبودن، معمولی بودن.

اما بنظرم قسمتهایی درفیلم خوب درنیامده. مثلن آنجا که اختلاف نظر یهودا درمورد مسیر جنبش مطرح می‌شود. یهودا معتقد است که اول باید انقلاب کرد و حکومت رومی‌ها را برانداخت و بعد به مسائل دیگر رسید. اما اعتقاد مسیح این‌ است که قدم اول ایجاد معرفت درست دربین انقلابیون است و اگر این آگاهی و شناخت نباشد به جای رومی‌ها دوباره کسانی مثل خودشان می‌آیند سرکار. مسیح معتقد به تقدم تغییر محتوا است اما یهودا تغییر فرم را مهمتر می‌داند:

"عیسی: ...آزادی همان چیزی است که من می‌خواهم
یهودا: می‌خواهی اسرائیل را ار دست رومی‌ها آزاد کنی؟
- می‌خواهم روح را از گناه آزاد کنم.
- همینجا راهمان ازهم جدا می‌شود. اول باید جسم از دست رومی‌ها آزاد شود وبعدن روح از گناه. راه این است. می‌توانی آن را در پیش گیری؟ خانه از سقف به پایین ساخته نمی‌شود، از پای‌بست به بالا درست می‌شود.
- یهودا، پای‌بست روح است.
- پای‌بست جسم است..."*

خلاصه که این روزها که اخبار انقلاب و براندازی مدام تکرار می‌شود، بهانه‌ای می‌شود برای یادآوری این بحث. آن هم برای کسی که دیگر با تاثیر یک انقلاب بر جزءجزء زندگیش کنار آمده.


* آخرین وسوسه مسیح، نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه صالح حسینی- چاپ دوم بهار 1361

۲۹ مرداد، ۱۳۹۰



از آخرین بار دیدن پاپیون‌م دو سال گذشت. دوباره دیدمش. خدا سایه عشق به الدسانگ و فیلم کلاسیک را کم نکند. ایندفعه برایم جالب این بود که تنها کسانی که به پاپیون خیانت نکردند و امنیتش را تضمین کردند جذامی‌ها بودند و بومی‌ها. پاپیون درازای لوتی‌گری‌ش در رد نکردن سیگار برگِ سرکرده جذامی‌ها، قایق و پول می‌گیرد و بومی‌ها پناهش دادند و درعوض کشیدن پروانه‌ای روی سینه رئیس قبیله‌شان مروارید پاداش‌ گرفت. در عوض هرجا پای سفیدپوستها و فرانسوی‌ها می‌رسید رنگ و بوی خیانت و توطئه القا می‌شد. آنجا هم که به کلیسا پناه می‌برد، بازهم فروخته می‌شود به ماموران فرانسوی به این بهانه که: "اگر گناهکار باشی که جایت در زندان است و خدا یارت خواهد بود اگر بی‌گناهی".

از آنطرف دِگا نقطه مقابل پاپیون است. آدمِ ماندن است. قانع است به اندازه‌ای که هست. کاراکتر محافظه‌کار دگا در مخفی کردن لوله پولها در روده‌اش و عینکی که با کشی روی صورتش نگه‌داشته تعریف می‌‌شود. اواخرداستان، آنجا که پاپیون بعد از گذراندن سالها در سلول انفرادی آزاد می‌شود و دوباره با دِگا در جزیره شیطان همسایه می‌شود اوج تضاد این دونفر نشان داده می‌شود. پاپیون شروع می‌کند از نقشه‌های دوباره‌اش برای فرار می‌گوید و دگا بسرعت بیرون می‌آید و وانمود می‌کند دوباره جانوری به مزرعه‌اش دستبرد زده و سعی می‌کند با دادوفریاد ذهنش را از فرار منحرف کند. دِگا راضی است، روزگارش را به غذا دادن به خوکها می‌گذراند و دیگر تلاشهای پاپیون برای همراه ساختن دگا برای ادامه شو فایده ندارد. دگا غل و زنجیر ماندن است و پاپیون تازیانه رفتن‌.

اما چرا این فیلم این‌همه برایم جذاب است؟ بعنوان کسی که در شهر دیگری درس خوانده و ده سال پیمانکار پروژه بوده همیشه در سفر بودم. از تهران به کرمانشاه، تبریز، مشهد، اصفهان، قزوین، زنجان. زمستان وحشتناک فیروزکوه. گاهی از پای پروژه می‌رفتم شهر دانشگاهم امتحان پایان ترمم را می‌دادم دوباره برمی‌گشتم. ساوه سوار ماشینهای سلفچگان می‌شدم و از آنجا اتوبوسهای گذری اراک را سوار می‌شدم. خلاصه که یک جورهایی با جاده خو گرفتم. این اواخر که برگشته بودم ایران، یک چند ماهی مشاور فنی شرکتی بودم. از محیط رخوت‌بار آفیسی که کار می‌کردم جانم در‌ آمد. خلاصه که از شغل ثابت و روتین بیزارم. از کت وشلوار و کارت زدن و دفتر و میز فراریم. آدم شلوار جین و کارگاه و کار کردن در سایت‌م. شاید اینها دلایل علاقه‌ام باشد به این فیلم. شاید هم فیلم پاسخی است برای کسی که دنبال هارمونی برای زندگی دیوانه‌وار مجردی‌ش می‌گردد.


تیتراژ پایانی و لیریک فرانسوی قطعه‌ای که این روزها خوراک منِ در حال زبان خواندن شده:

تویی که به نظاره دریاها نشسته‌ای
تویی که تنها به مرور خاطراتت نشسته‌ای
...
تویی که نگاهت به آسمان دوخته شده
ز
یر آفتاب تند، زیر بار سنگین گذشته‌ها تویی که غروبهایت را به فکرکردن به بازگشت به خانه‌ات می‌گذرانی ...
این همه دنیای توست، تویی که به نظاره دریا آمده‌ای
این همه دنیای توست، پاپیون

۰۸ مرداد، ۱۳۹۰

Maisonneuve Blvd. - Montréal

مدت زیادی از شروع کارش نمی‌گذرد. تجربه جدیدی است برایش. از آنهاست که با خیال راحت می‌توانی سر سیم را بدهی دستش تا تهش را برایت درآورد. رئیسش کیمیای سماجت را درش کشف کرده و نهایت استفاده را می‌کند. کم‌کم کارهایی که ربطی به شرح وظایفش ندارد را روی میزش تل‌انبار کرده. زودتر از همه می‌آید دیرتر می‌رود. باقی کارها را خانه می‌برد. نتیجه‌ را تحویل می‌دهد و دوباره همین سیکل با حجم کار بیشتری برایش تکرار می‌شود. دورادور نظاره‌اش می‌کنم و منتظر شروع روند زوال سادگیِ بکرش می‌مانم. هنوز فرسنگها فاصله دارد تا بفهمد وعده وعیدهای پوشالی و بلوفهای سیستمی که درش کار می‌کند را. عرقهایی باید ریخته شود برای درک قاعده بازی. هریک قدم که عقب بنشینی دفعه بعد دوقدم باید باج دهی. وقتی خارج از وظیفه‌ات مسوولیت‌ی قبول کنی رسمن مجوزسوءاستفاده داده‌ای. کم‌کم ازینکه خودت را به بله گفتن عادت داده‌ای خسته می‌شوی. متوجه می‌شوی بجای اینکه کار بیشتر امنیت شغلی‌ات را بالا ببرد، سطح تحملت را پایین آورده.

نشسته‌ام پشت میز و مرور می‌کنم نخودسیاه‌هایی که دنبالشان فرستاده‌شدم. قطار اسمها و صورتهایی که رسم دریدگی را نشانم داده‌اند، واگن به واگن و کوپه به کوپه بیاد می‌آورم. نگاهش می‌کنم و تصویر ده سال پیش خودم را می‌بینم. این روزها دیگر خبری از آن سادگی و جدیت اصیل نیست. دوباره نگاهش می‌کنم، زمزمه‌های لنرد کوهن در گوشم می‌پیچد:

You live your life as if it's real,
A thousand kisses deep




۳۱ تیر، ۱۳۹۰

وقتی تنها هستی،
وقتی کسی را نداری که منتظرت باشد چه خواهی کرد؟
بخاطر غرور احمقانه‌ات
زندگی‌ات را به فرارکردن و پنهان شدن گذراندی
لیلا،
تو مرا به زانو درآوردی لیلا
...

اریک کلپتون

۱۶ تیر، ۱۳۹۰

ای از عشق پاک من همیشه مست...
اپیزود یک: دِ فیلینگ بِگینز

خیلی قدیمها اکثر روزهای تابستانها را در ولایت مادریمان، شاهرود سر می‌کردیم. خانه مادربزرگ خیابان شهنما بود و اطرافش پر از کوچه باغ. باغ "خاله ط" هم همان نزدیکیها بود. من و برادر بزرگترم بیشتر وقتها ول بودیم دراین باغ و مثلن در چیدن میوه کمک می‌کردیم. گاهی هلو می‌چیدیم و شب خارش و سوزش فرورفتن پرزهایش را کف دستمان تحمل می‌کردیم، گاهی هم آلو و زردآلو. آلوها را "خاله ط" پوست می‌کند ومی‌جوشاند و درسینی‌ها و سفره‌های بزرگی پهن می‌کرد زیر آفتاب. می‌دانستیم که قسمتی از این لواشک‌ها را موقع برگشتن به تهران با خودمان می‌بریم اما طاقت نمی‌آوردیم و دستبرد می‌زدیم. اصولن لواشک نیاز به قدری صبرو حوصله ولیس‌زدن و خیساندن در دهان دارد اما آن ملاتی که زیر آفتاب پهن شده یک مقدار که آبش گرفته شود و قبل ازاینکه کامل خشک شود بسیار لذیذ می‌شود و دیگر نیازی به تلف کردن مقادیر زیادی بزاق نیست برای هویدا شدن مزه. به محض اینکه دردهان می‌گذاری مزه‌اش تا مغز استخوانت می‌رود. اینطور بود که بعد از چند روز "خاله ط" که برای جمع کردن سینی‌ها و سفره‌هایش می‌آمد با اشکالی شامل دایره و خطِ ناشی از حرکت انگشتانمان مواجه می‌شد و درعمل به جای لواشک، آبکش لواشک تولید می‌شد. اخطارها هم فایده نداشت، بگمانم می‌دانست که نه تنها اثری ندارد بلکه مزه‌‌اش خیلی جذابتر می‌شد برایمان اگر می‌دانستیم نباید دست بزنیم. مثلن اگر می‌گفت آن زنگلاچوها -چاغاله‌بادوم به گویش شاهرودی- را دست نزنید تا برسد، برداشت ما این بود که بمحض اینکه کسی اطراف نبود تا می‌توانیم باید بکنیم. بعدها این داستان روی برداشتم از قصه سیب ممنوعه تاثیر گذاشت و درک آدم وحوا را از عبارت "اینو نکن" به "دقیقن اینو بکن" کاملن صحیح می‌دانستم. خلاصه که صبح‌ها از خانه بیرون می‌زدیم و ول می‌گشتیم در کوچه باغها و برنمیگشتیم خانه مگر وقتی که گرسنه‌مان می‌شد و می‌فهمیدیم وقت نهار یا شام‌ است. شبها هم تا آخر شب بساط آتاری پهن بود. بازی زیردریائی و مراسم پوززنی. برای همین صبح‌ها زودتر از نه و ده از رختخواب دل نمی‌کندیم. بابابزرگ خدابیامرزمان هم عادت داشت صبح زود -حوالی شش وهفت-می‌رفت نان سنگک می‌گرفت ومی‌آمد صدای رادیو را زیاد می‌کرد و مشغول صبحانه خوردن می‌شد. مادربزرگ هم آن ساعتها سبزی تازه گرفته بود و سرگرم پاک کردن. هوای سرد صبحگاهی از توری در بالکن تو می‌آمد و عطر سبزی و سنگک را همه اتاقها می‌برد و من از زور سرما و صدای رادیو سرم را زیر پتو می‌کردم تا مزه خواب صبح کش بیاید و تمام نشود. هنوز هم وقتی حس می‌کنم هوا سرد است قدر بالش و پتوی گرم را بیشتر می‌دانم و خواب حال دیگری برایم دارد. دیگر روتین برنامه رادیو در آن ساعتهای بین خواب وبیداری را حفظ شده بودم. اول یک آهنگی بود که خیلی عبارت "نوبت فصل بهار" درش تکرار می‌شد و بعد نوبت تقویم تاریخ بود. شامل جفنگیاتی در باب اینکه مثلن چندصد سال پیش درچنین روزی شاه سلطان حسین بدنیا آمد یا مرد یا هراتفاق دیگری برای حکومت نکبتش افتاد. هربار که چشممان می‌آمد که گرم شود نوای موسیقی پخش می‌شد که خبر از رویدادی جدی می‌داد و با قطع شدنش دوباره گوینده ادامه می‌داد که بله درفلان سال درچنین روزی اینطور شد.
بعدها فهمیدم که آن صدا، صدای ساز گیلمور است و قسمت وکال قطعه که قبل از شروع شدنش قطع می‌شد به رویداد تاریخی آن روز اینطور یود: "ذره ذره دور می‌ریزی لحظاتی که می‌سازند روزی دلگیر را، تکه تکه تباه می‌کنی ساعتها را، سگدو می‌زنی بر تکه‌ای از زمین زادگاهت..."
بگمانم درآن سالهای دهه شصت تا اوایل هفتاد -سیزده چهارده سالگی‌ام- آن سولوی الکتریک قطعه تایمِ پینک فلوید، همه سهم من از موسیقی راک بود.

*ادامه دارد

۲۴ خرداد، ۱۳۹۰


Come in Number 51, Your Time Is Up

1- ترم زمستان یک ماه پیش تمام شد و دانشگاه هم هیچ کورس دندانگیری برای تابستان ارائه نداد. از آن طرف شرکتی که بعنوان مشاورفنی برایش کار می‌کردم هم خواسته مجددن روی یک پروژه انتقال تکنولوژی کار کنم، این شد که سه-چهار هفته‌ای است برگشتم تهران.
دراین پنج-شش ماه تغییر خاصی نمی‌بینم، روند و روال همان است. سرعت رشد تورم کم نشده وهمه چیز طبعن شدیدن گران است. دراین مدت هرکسی را دیدم یا درمورد مقایسه کیفیت زندگی پرسیده یا درمورد تعداد دوست‌دخترهای کِبکی‌ام. سووال اول هرچند که خیلی کلی است و به متر و معیار بستگی دارد ولی برایم قابل تحمل است، ولی برای کسی که ورودش به مونترال همزمان شده با زمستان وحشتناک آنجا ودراین پنج ماه سه تا خانه عوض کرده و بعد از یک فاصله چهار ساله از زمان لیسانسش دوباره شروع به درس خواندن کرده و اسم واحدهای پاس کرده‌اش را بسختی بخاطردارد و پول بی‌زبانی که از پروژه‌های پیمانکاری‌ چندساله‌اش درآورده را خرج تحصیلش کرده، این سووال دوم خیلی زور دارد. بعد سعی می‌کنم خیلی ملایم و به تفصیل این مصائب را تعریف کنم و تلویحن به طرف حالی کنم که آقا جان برای پیک‌نیک که نرفتم آنجا. اکثرن هم بعد از چند دقیقه سخنرانی و یاسین خواندن در گوششان دوباره عینن سووالشان را تکرار می‌کنند و یک‌جورهایی به من می‌فهمانند "منظور این که برای ایرانی جماعت چقدر آنجا شانس هست برای این برنامه‌ها" این‌ شده که جدیدن وقتی که سووال کذا را می‌شنوم قبل از تمام شدن جمله -بحای داستان تعریف کردن- می‌گویم یه دو‌-سه تا و خیال خودم وخودش را راحت می‌کنم.

2- اینجا روند و روال همان است. هنوز هم موجودات دارای شیشه‌خورده در جنس، به اضافه کردن مقادیر شیشه خورده مشغولند و دست و پا زدن در باتلاق. خوب‌ها هم خوبتر‌شده‌اند و باعزت نفس تر و همچنان بی‌خبر از میزان دوست‌داشتنی‌تر شدنشان. سنت تعطیلی کارخانه‌ها و بی‌کاری‌ها ادامه دارد. هرجا می‌روی آه و ناله و خبر از کسادی‌است. تعداد پرسنل دفتر مهندسی شرکت نکبتی هم که می‌روم نصف شده‌. یا قرادادهایشان تمدید نشده یا آنها که زرنگتر بوده‌اند سر خودشان را با یک کار واسطه‌ای گرم کرده‌اند.
اما هوا. بنظرم تنها راه حل این حجم گردوغبارو دود چند روز بارندگی شدید است. چند روز پیش یک رگبار چند دقیقه‌ای و پراکنده‌ای شد و احتمالن خبری از بارندگی دراین چند روز باقیمانده این هفته نخواهد بود. این‌است که هنوز هوا هوای کوه نیست. شش ماه کوه نرفتم یک مدت دیگر هم باید منتظر بمانم. یک رانندگی چندساعته به دانشگاه کمی جبران دلتنگی رانندگی را کم کرد. کمی هم رفتن به باغی و بالا رفتن از درخت و گیلاس چیدن خستگی‌ام را درکرد. اما همه اینها مُسکن‌اند ومنتظرم کارم کمتر شود و چندروز بروم ماسوله.

3- چند سالی‌است که متوجه شده‌ام که می‌توانم سمت وسوی حرکت‌های فرد یا سیستم را ببینم و حال و هوای مثلن چندین سال بعد اشخاص را در ذهنم پیش‌بینی کنم. معمولن هرچقدر سن طرف بالاتر و حوالی سی باشد پیش‌بینی راحت‌تراست و دقیق‌تر. درمورد شرکتی که کار می‌کنم یا این مملکت هم یک ذهنیت اینچنینی دارم. این است که دیگر دربرابراکثر اتفاق‌ها، خبرها واکنش خاصی ندارم.

4- این دنیای کهنه بدون تغییر است. "...و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست". گاهی فکر می‌کنم باید چند صد سال می‌گذشت، معنا در چندین نسل ته‌نشین می‌شد تا بعدش اضافه کند:"ای نفس مطمئن، خشنود وخداپسند بازگرد به سوی پروردگارت". یک "والفجر" هم آن اول آورده و اطمینان نفس مطمئنه را تضمین کرده.

5- آنتونیونی آخر فیلم "قله زابریسکی" برای آن صحنه اسلوموشن انفجار نهایی، قطعه Come in Number 51 از پینک فلوید را انتخاب کرده که حاوی یکی از گوشخراش‌ترین جیغهای تاریخ موسیقی‌ راک است. زحمت جیغش را هم واترز کشیده. بعد یک پل عابر پیاده بلا استفاده و زنگ زده و زهوار دررفته هست نزدیکیهای اسلامشهر که من صبحها حوالی ساعت هفت از رویش رد می‌شوم. یکی از همین روزها درحالی که فقط یکی از نرده‌های وسط پل را گرفتم و آویزان هستم برسر این فضای خاکستری یک جیغی با این کیفیت می‌کشم و لبخندی عمیق برچهره مِسترهاید وجودم می‌سازم.


۱۰ خرداد، ۱۳۹۰

آرژانتین، ترمینال بیهقی
اولین اتوبوس بهرجا
بالهای آرزو،
رابرت دنیرو، روزی روزگاری، تهران

۳۰ اردیبهشت، ۱۳۹۰

Ottawa Tulip Festival May 6-23, 2011

آورده‌اند که در یکی دو سال آخر جنگ دوم جهانی، آلمانها خطوط ریلی اکثر شهرهای هلند را مسدود کردند. بخاطر نرسیدن مواد غذایی وسوختی -بخصوص درزمستان- هلندی‌ها در قحطی روزگار می‌گذراندند و گاهن تا پنجاه کیلومتر پیاده‌روی می کردند برای مبادله یا خرید ابتدائی‌ترین مواد غذایی.

با شروع اشغال هلند، خانواده سلطنتی به انگلیس فرار کردند و ازآنجا پرنسس جولیانا به کانادا رفت و تا آخر جنگ هم آنجا ماند، تا اینکه نیروهای کانادایی بهمراه باقی متفقین کشور را آزاد می‌کنند. این‌است که به محض اتمام جنگ، دولت هلند صدهزار پیاز گلِ لاله به پاس کمکهای کانادا به آتوا فرستاد و ازآن زمان هرساله با ارسال بیست‌ هزارتای دیگر، این رسم شکرگزاری را زنده نگه‌ می‌دارد. از آن‌طرف، بزرگترین فستیوال گل لاله دردنیا هم هرسال درآتوا برگزار می‌شود.

اما این داستان، زندگی یکی از هنرپیشه‌های مورد علاقه‌ام را بیادم می‌آورد. کسی که چهره‌اش قابلیت به نمایش گذاشتن نهایت معصومیت در "داستان راهبه‌ها" ی فردزینه‌مان را داشت و در عین حال با اضافه کردن چاشنی شیطنت در "عشق دربعد ازظهر" و "صبحانه درتیفانی" مرا یک‌دل نه صددل شیفته خود ساخت.
چند روزی از دیدن نمایشگاه گذشته‌است و گاهی غرق در تخیل می‌شوم که شاید این کیفیت و جذابیت، محصول زندگی درهمان دوران سخت درهلند باشد. دورانی که سرکار خانم هپبرن ازشدت کمبود و گرسنگی مجبور به خوردن پیاز گل لاله شده‌ بود.

۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۰


انتظار تمام شدن امتحان، تمام شدن دوره، شرایط. رفتن. رهایی. انتظار رسیدن آن روز لعنتی، همین دنیای کوچک و کهنه. همان بازی‌های قدیمی.
انتظار، عادت شده‌ است و تو معتادِ منتظر. می‌بینی آن انتظارِ مدامِ رهایی، اسیرِ مدامت کرده. می‌بینی رسیدی و هنوز منتظر رسیدنی. می‌بینی مراد در دستی و ماندی که عادت انتظار را چه کنی. اینطور می‌شود که هنوز قله اول را نزده، خودکار، چشمت دنبال تپه و قله دیگری است. می‌گردی پیِ جای سالم در بدن ملتهبت. سوزن را فرو می‌کنی، به‌ آرامی پیستون را پایین می‌بری و آهی از رضایت می‌کشی.

وتو، آنکه از دور لبخند دائمی‌مان را نظاره کردی، اشتیاقِ مدام مارا در بیهوده‌ها دیدی و همه را نشانِ جنون یافتی، بگذار گاهی برایت بگویم که در دیوانگی‌ها روشی هست. برای سلوک درمسیر، باید درجه حماقت را بالا برد، باید خود را رسیده انگاشت.
وبگذار برای تو که این سطرها را یاوه پنداشتی بگویم که تحفه چرخِ گردنده روزگار، حس پیری است. بیا وگاهی با ما همراه شو به شنیدن صدای پره‌های چرخان این آسیابِ قدیمی، آنوقت شاید بازهم از ترانه‌هایی که سرودم بگویم. باشد که در عهد نبودمان، پژواکی در دور دستها*.




* برداشتی آزاد از ترانه .Soldier of Fortune