۱۶ اسفند، ۱۳۸۸
۱۱ اسفند، ۱۳۸۸
از سزمینهای شمالی
حدود یک ماه پیش بود که یک برف کم وبیش سنگینی آمد درشمال. من که طرفهای قزوین بودم و کارم چند روزی زودتر تمام شدهبود، و حوصله برگشت به تهران را نداشتم تصمیم گرفتم برای چندمین بار قلعهرودخان را ببینم.
بسمت منجیل و رودبار و فومن حرکت کردم. سوز وحشتناکی میآمد و سنسور ماشین دمای بیرون را 2- نشان میداد. پلیس راه در طول مسیر ماشیهای بدون زنجیرچرخ را جریمه میکرد یا برمیگرداند. حوالی ساعت 10 رسیدم به گیت ورودی قلعهرودخان. غیر از دونفر نگهبان که درکانکس بودند کس دیگری نبود.
باتون کوهنوردی و پوتینهای کهنهام را از صندوق درآوردم و هدفون درگوش راه افتادم. همان ابتدای راه سگ ولگردی هم بدنبالم راهافتاد. مناظر شاهکار بودند. برای منی که بهارِ اینجا را دیدهبودم، جابجایی تصاویر رنگی و ترکیب سبزِ روشن با این سفیدی یکپارچه حس خیلی خوبی میداد.
هر از چندگاهی برمیگشتم و سگ را میدیدم که با یه فاصله چندمتری پشت سرم میآمد. بعد از تقریبن یک ساعت ونیم به قلعه رسیدم. سگ همچنان میآمد و گاهی به پشت روی برفها میخوابید تا عرقش گرفته و خنک شود. در راه برگشتن روش حرکتش اینطور بود که جلوتراز من میرفت و سر پیچها منتظر میایستاد تا من برسم بعد دوباره راه میافتاد. بعد همینطور که یکجا نشسته بودم که آبی بخورم و خستگی درکنم جلو آمد وسرش را پایین آورد، دستم را لای موهایش بردم و شروع کردم به نوازشش. همینطور بیحرکت من را نگاه میکرد ظاهرن که خوشش میآمد. دوباره که راهافتادم حس غریبی را کنار گذاشته بود و نزدیکم حرکت میکرد.
نزدیکهای 1 بود که دیگر پایین رسیدیم. خسته و گرسنه بودم. میدانستم که او هم خسته نباشد، گرسنه هست. هرقدر داخل ماشین را گشتم چیزقابل خوردنی برایش پیدا نکردم. یکی از نگهبانها که من را دیدهبود از کانکسش بیرون آمد و از وضعیت بارندگی دربالا میپرسید، وقتی جریان سگ را برایش تعریف کردم و گفتم بعد چندساعت همراهی چیزی برایش ندارم، گفت داخل کانکسش غذا برایش دارد و نگرانش نباشم.
سوار ماشین شدم. وقتی داشتم مسیر را برمیگشتم تا چند دقیقه پشت سر ماشین میدوید و منِ بیمعرفت را بخاطر نداشتن یک تکه نانِ خشک درماشین شرمنده میکرد.
چند قطعه عکس یادگار آن روز.
بسمت منجیل و رودبار و فومن حرکت کردم. سوز وحشتناکی میآمد و سنسور ماشین دمای بیرون را 2- نشان میداد. پلیس راه در طول مسیر ماشیهای بدون زنجیرچرخ را جریمه میکرد یا برمیگرداند. حوالی ساعت 10 رسیدم به گیت ورودی قلعهرودخان. غیر از دونفر نگهبان که درکانکس بودند کس دیگری نبود.
باتون کوهنوردی و پوتینهای کهنهام را از صندوق درآوردم و هدفون درگوش راه افتادم. همان ابتدای راه سگ ولگردی هم بدنبالم راهافتاد. مناظر شاهکار بودند. برای منی که بهارِ اینجا را دیدهبودم، جابجایی تصاویر رنگی و ترکیب سبزِ روشن با این سفیدی یکپارچه حس خیلی خوبی میداد.
هر از چندگاهی برمیگشتم و سگ را میدیدم که با یه فاصله چندمتری پشت سرم میآمد. بعد از تقریبن یک ساعت ونیم به قلعه رسیدم. سگ همچنان میآمد و گاهی به پشت روی برفها میخوابید تا عرقش گرفته و خنک شود. در راه برگشتن روش حرکتش اینطور بود که جلوتراز من میرفت و سر پیچها منتظر میایستاد تا من برسم بعد دوباره راه میافتاد. بعد همینطور که یکجا نشسته بودم که آبی بخورم و خستگی درکنم جلو آمد وسرش را پایین آورد، دستم را لای موهایش بردم و شروع کردم به نوازشش. همینطور بیحرکت من را نگاه میکرد ظاهرن که خوشش میآمد. دوباره که راهافتادم حس غریبی را کنار گذاشته بود و نزدیکم حرکت میکرد.
نزدیکهای 1 بود که دیگر پایین رسیدیم. خسته و گرسنه بودم. میدانستم که او هم خسته نباشد، گرسنه هست. هرقدر داخل ماشین را گشتم چیزقابل خوردنی برایش پیدا نکردم. یکی از نگهبانها که من را دیدهبود از کانکسش بیرون آمد و از وضعیت بارندگی دربالا میپرسید، وقتی جریان سگ را برایش تعریف کردم و گفتم بعد چندساعت همراهی چیزی برایش ندارم، گفت داخل کانکسش غذا برایش دارد و نگرانش نباشم.
سوار ماشین شدم. وقتی داشتم مسیر را برمیگشتم تا چند دقیقه پشت سر ماشین میدوید و منِ بیمعرفت را بخاطر نداشتن یک تکه نانِ خشک درماشین شرمنده میکرد.
چند قطعه عکس یادگار آن روز.
۰۲ اسفند، ۱۳۸۸
I'm a Stranger Here Myself

درتمام آنچه که نوشتهام و با آن درگیری نزدیک داشتهام نشانه شخصیام همیشه این بوده:"من خودم هم اینجا غریبهام". جستجو بدنبال یک زندگی پرثمر، بگمان من، بشکلی پرتناقض همیشه جستجوییست تنها. تنهایی برای انسان خیلی مهم است. بشرط آنکه باعث آزار نشود و انسان بداند که آن را چطور بکار ببرد.
نیکلاس ری
"...جانی گیتار فیلمی بود که بمحض دیدنش دلباختهاش شدم..."
فرانسوا تروفو
"سینما یعنی نیکلاس ری..."
ژان لوک گدار
جانی گیتار، فیلیپ یوردن.
ترجمه و افزودهها از پرویز دوائی
ترجمه و افزودهها از پرویز دوائی
Johnny Guitar
Peggy Lee
Peggy Lee
۲۷ بهمن، ۱۳۸۸
Pink Fiction
یکی از قسمتهای کارتون پلنگ صورتی هست که در دوره دایناسورها اتفاق میافتد. اگردرست یادم ماندهباشد، داستان، ردوبدل شدن یک تکه استخوان بین دایناسورها و پلنگ صورتی را نشان میدهد. انواع تکنیکهای قاپزدن استخوان بنمایش گذاشته میشود. بندبازی به شیوه تارزان، کشیدن دم، و یا ربودن استخوان از دهان باز شده موجودی که بخاطر درد ناشی از ضربه سنگین به پایش درحال جیغ کشیدناست.
سووال ایناست که آیا پلنگ صورتی میخواهد به بیننده دلیل انقراض دایناسورها را بیاموزد؟ خوب مسلماست که کمبود مواد غذایی فقط یکی از تئوریهای انقراض آنها است. همانطور که برخورد یک سیارک به زمین و نابودی دستهجمعی دایناسورها تئوری دیگریاست.
آیا پلنگ صورتی میخواهد به بیننده بگوید همانطور که آخرِ سراستخوان، بهیچ کدام از موجودات درگیر دعوا نرسید پس اصولن بیننده نباید خودش را درگیر ماجراهایی ازاین دست کند چون آخروعاقبتی برای هیچکدام از طرفین نزاع نخواهدداشت؟
بعد یک روز اتفاقی میافتد که باعث میشود آدمی به تفسیر جدیدی ازین کارتون فلسفی و چند بُعدی برسد. یک روز آفتابی سر خیابان ویلا درماشین یکی ازخطیها منتظر نشستی تا یک مسافر دیگر هم برسد و دوتا چهارراه پایینتر پیادهشوی. بعد یک ماشین گذری توقف میکند تایکی از مسافرها را درهمین مسیر سوارکند. بعد اتفاقی که میافتد ایناست که قبل از آنکه راننده ماشین گذریِ نگونبخت بخواهد دوباره راه بیفتد، تمام رانندههای خطی بر سر او ریخته وتا اجدادش را جلو چشمانش نیاورند دست بردار نیستند. آن مسافر که حکم ناموس را برای دوطرف دارد برای اینکه خون راه نیفتد میخواهد ازماشین پیاده شود که با استدلال راننده مواجه میشود: زیر بارحرف زور نرو.
وتو که همچنان بارها و بارها مشابه این تیپ صحنهها را دیدهای ولی هنوز برایت عادی نشده، نمیتوانی تعجب نکنی و از خودت نپرسی که چرا؟، ودرهمین لحظات پلنگ صورتی را میبینی درحال فهماندن اینکه این علاقه موجودات به درگیر شدن برسر استخوان پدیده جدیدی نیست و از هفتاد میلیون سال پیش وجود داشته، واگر این وسط اتفاق عجیبی افتادهاست همانا حس تعجب مکرر توست.
واینطور میشود که درآن لحظه این برداشت جدید ترا بحالت جولز در فیلم "داستان عامه پسند" درمیآورد و از خودت میپرسی آیا من هم رستگار شدم یا باید منتظر تفسیر جدیدی ازاین داستان بمانم.
سووال ایناست که آیا پلنگ صورتی میخواهد به بیننده دلیل انقراض دایناسورها را بیاموزد؟ خوب مسلماست که کمبود مواد غذایی فقط یکی از تئوریهای انقراض آنها است. همانطور که برخورد یک سیارک به زمین و نابودی دستهجمعی دایناسورها تئوری دیگریاست.
آیا پلنگ صورتی میخواهد به بیننده بگوید همانطور که آخرِ سراستخوان، بهیچ کدام از موجودات درگیر دعوا نرسید پس اصولن بیننده نباید خودش را درگیر ماجراهایی ازاین دست کند چون آخروعاقبتی برای هیچکدام از طرفین نزاع نخواهدداشت؟
بعد یک روز اتفاقی میافتد که باعث میشود آدمی به تفسیر جدیدی ازین کارتون فلسفی و چند بُعدی برسد. یک روز آفتابی سر خیابان ویلا درماشین یکی ازخطیها منتظر نشستی تا یک مسافر دیگر هم برسد و دوتا چهارراه پایینتر پیادهشوی. بعد یک ماشین گذری توقف میکند تایکی از مسافرها را درهمین مسیر سوارکند. بعد اتفاقی که میافتد ایناست که قبل از آنکه راننده ماشین گذریِ نگونبخت بخواهد دوباره راه بیفتد، تمام رانندههای خطی بر سر او ریخته وتا اجدادش را جلو چشمانش نیاورند دست بردار نیستند. آن مسافر که حکم ناموس را برای دوطرف دارد برای اینکه خون راه نیفتد میخواهد ازماشین پیاده شود که با استدلال راننده مواجه میشود: زیر بارحرف زور نرو.
وتو که همچنان بارها و بارها مشابه این تیپ صحنهها را دیدهای ولی هنوز برایت عادی نشده، نمیتوانی تعجب نکنی و از خودت نپرسی که چرا؟، ودرهمین لحظات پلنگ صورتی را میبینی درحال فهماندن اینکه این علاقه موجودات به درگیر شدن برسر استخوان پدیده جدیدی نیست و از هفتاد میلیون سال پیش وجود داشته، واگر این وسط اتفاق عجیبی افتادهاست همانا حس تعجب مکرر توست.
واینطور میشود که درآن لحظه این برداشت جدید ترا بحالت جولز در فیلم "داستان عامه پسند" درمیآورد و از خودت میپرسی آیا من هم رستگار شدم یا باید منتظر تفسیر جدیدی ازاین داستان بمانم.
۲۵ بهمن، ۱۳۸۸
۱۶ بهمن، ۱۳۸۸
Nobody Home

مدتیاست که کتاب بالینیام شده"دیوار(فیلم، داستان، اشعار ونقدفیلم)" نوشته ابراهیم نبوی، نشر نی. کتاب کیفیت چاپ خوبی دارد. تصاویر کاورهای آلبومهای پینک فلوید که بر روی کاغذ گلاسه چاپ شده، ورق زدن کتاب را جذاب کرده. نسخهای که من دارم مربوط به چاپ سوم، سال 84 است و احتمالن دیگر مجوز چاپ مجدد نگرفتهاست. کتاب شامل فیلمنامه فیلم دیوار، نقد فیلم بهمراه تاریخچه گروه، بررسی وترجمه آلبومها و ترانههای پینک است. در قسمت پایانی، ابراهیم نبوی خاطره حضورش را در کنسرت راجر واترز در دبی (اردیبهشت 81) مینویسد که بنظرم یکی از خواندنیترین قسمتهای کتاب است.
قبل از این کتاب، کتابهای "ترانههای پینک فلوید" (م.آزاد و فرخ تمیمی) و "ناقوس جدایی" (کاوه باسمنجی) که حاوی ترجمه اشعار پینک فلوید هستند چاپ شدهبودند. نویسنده در مقدمه آورده است "با تغییرات سیاسی کشور وباز شدن فضای فرهنگی کشور ترانههای پینک فلوید در دوکتاب عرضه شد و فروش خوبی یافت. کماکان مانند ترجمه اشعار فرنگی کتابها پر از غلط بود و ایراداتی چه در ترجمه و چه در به شعر درآوردن بر آنها می شد گرفت."
اما مساله اینجاست که همین کتاب سوم هم تعداد غلطهای کمی ندارد. مثلن در صفحه 391 جایی که ترکهای آلبوم La Carrera Panamericana لیست شده، تِرک Country Theme به "تمِ روستایی" برگردانده شده. ویا در اواخر فیلمنامه که به ترانه Nobody Home میرسیم، اوایل شعر میشنویم: "Got those swollen hands blues" که معادل آن درکتاب آمده: "یک بلوز آستینپفی دارم". احتمال میدهم نویسنده Blues را با Blouse (بمعنای پیراهن یا بلوز) اشتباه گرفته وSwollen hands را هم بطبع "آستین پفی" در نظر گرفته. نیازی به توضیح نیست که Blues میتواند به معنای ژانری از موسیقی باشد یا به معنی اندوه وغم. Swollen hand هم ظاهرن یک جور بیماری ناشی از باد کردن غیر عادی دست است. با توجه به حالت کاراکتر اصلی در فیلم-پینک- ( با بازی باب گلدف)، بنظرم ترجمه صحیح خواهدبود: "یکی ازآن دست دردهای همیشگی را گرفتهام"
اما مساله اینجاست که همین کتاب سوم هم تعداد غلطهای کمی ندارد. مثلن در صفحه 391 جایی که ترکهای آلبوم La Carrera Panamericana لیست شده، تِرک Country Theme به "تمِ روستایی" برگردانده شده. ویا در اواخر فیلمنامه که به ترانه Nobody Home میرسیم، اوایل شعر میشنویم: "Got those swollen hands blues" که معادل آن درکتاب آمده: "یک بلوز آستینپفی دارم". احتمال میدهم نویسنده Blues را با Blouse (بمعنای پیراهن یا بلوز) اشتباه گرفته وSwollen hands را هم بطبع "آستین پفی" در نظر گرفته. نیازی به توضیح نیست که Blues میتواند به معنای ژانری از موسیقی باشد یا به معنی اندوه وغم. Swollen hand هم ظاهرن یک جور بیماری ناشی از باد کردن غیر عادی دست است. با توجه به حالت کاراکتر اصلی در فیلم-پینک- ( با بازی باب گلدف)، بنظرم ترجمه صحیح خواهدبود: "یکی ازآن دست دردهای همیشگی را گرفتهام"
با این مقدمه، باید بگویم برایم یکی از زیباترین قسمتهای فیلم، همینجاست. "پینک دریک حالت خلسهوار روبروی تلویزیون نشسته و دسته صندلی را نوازش میکند". در ادامه این پست بخوانید این قسمت از متن فیلمنامه را از کتاب جناب نبوی.
"تلویزیون یک فیلم جنگی نشان میدهد. دوربین به آرامی پان میکند تا به یک فضای تاریک میرسد وسپس به دست پینک که لبه دسته صندلی را نوازش میکند. دوربین حرکت را بر روی دست پینک ادامه داده وبه نمای متوسط او میرسد. پینک به تلویزیون خیره شده. دوربین به آرامی از روبروی پینک اورا دور زده و نمای درشت اورا که به راست کادر خیره شده،دربرمیگیرد.
آواز "کسی خانه نیست" برتصویر.
دفتر سیاهرنگی دارم که شعرهایم درآن است
ساکی دارم که مسواک و شانهام درآن است
وقتی سگ خوبی باشم برایم تکه استخوانی پرت میکنند
کشهایی دارم که کفشهایم را محکم نگه میدارد
یک بلوز آستینپفی دارم
سیزده کانلا تلویزیون کثافت دارم که آنها را نگاه میکنم
من چراغ برق دارم
وچشم باطن دارم
و میدانم که وقتی به تو زنگ می زنم هیچک خانه نیست
بی آنکه بخواهم، تیپ موی هندرکسی دارم
وسوختگیهای ریز اجتنابناپذیر
برسرتا پای پیراهن اطلس دوستداشتنیام
روی انگشتهایم لکههای نیکوتین دارم
ویک قاشق نقرهای بسته به زنجیر
ویک پیانوی بزرگ که جنازه لش مرا نگه میدارد
من چشمانی وحشی ونافذ دارم
ومیل شدیدی برای پرواز
اما کجا را برای پرواز دارم؟
آه عزیزم، وقتی به تو زنگ میزنم هیچکس خانه نیست
یک جفت پوتین "گوهیل" دارم
وریشههایی که درحال پوسیدن است."
ساکی دارم که مسواک و شانهام درآن است
وقتی سگ خوبی باشم برایم تکه استخوانی پرت میکنند
کشهایی دارم که کفشهایم را محکم نگه میدارد
یک بلوز آستینپفی دارم
سیزده کانلا تلویزیون کثافت دارم که آنها را نگاه میکنم
من چراغ برق دارم
وچشم باطن دارم
و میدانم که وقتی به تو زنگ می زنم هیچک خانه نیست
بی آنکه بخواهم، تیپ موی هندرکسی دارم
وسوختگیهای ریز اجتنابناپذیر
برسرتا پای پیراهن اطلس دوستداشتنیام
روی انگشتهایم لکههای نیکوتین دارم
ویک قاشق نقرهای بسته به زنجیر
ویک پیانوی بزرگ که جنازه لش مرا نگه میدارد
من چشمانی وحشی ونافذ دارم
ومیل شدیدی برای پرواز
اما کجا را برای پرواز دارم؟
آه عزیزم، وقتی به تو زنگ میزنم هیچکس خانه نیست
یک جفت پوتین "گوهیل" دارم
وریشههایی که درحال پوسیدن است."
برچسبها:
پینک فلوید
۲۵ آذر، ۱۳۸۸
You, who watch the sea...
"پاپیون" جزء فیلمهاییاست که هر چندوقت یکبار باید ببینم. برای من این فیلم پراست از صحنههای شاهکاروبیادماندنی.
مثل سکانسی که پاپیون(استیو مککویین) برای گرفتن قایق، در کلبه جذامیهاست وتعارف سیگاربرگ رییسشان را رد نمیکند،
ویا
جایی که دِگا(داستین هافمن) بدنبال شکار پروانهای، با چه دقتی دستش را به آرامی نزدیک پروانه میبرد و پروانه را میگیرد،
ویا
آنجا که دگا مشغول درست کردن فریم عینکش است، بدوستش میگوید: "هیچ میدونستی اولین حلقهای که ازسنگ بدست انسان ساختهشد جنبه زينتی پیداکرد؟ من همیشه این کار انسان رو ستودم"،
ویا
نارگیلهایی که دگا برای پاپیون به زندان میفرستد، و نارگیلهایی که پاپیون برای فرار نهاییاش استفاده میکند،
ویا
وقتی پاپیون که دوران زندان انفرادیش تمام شده و فرستاده شده به جزیرهای با صخرههای بلند که "کوسهها وامواج دریا ازآن محافظت میکنند"،آنوقت که بعدازچندسال دگا را میبیند، صدایش میزند، دگا با دیدن پاپیون بسمت خانه میرود، وپاپیون سالخورده بدنبال اوست، دگا بخانه میرسد و خودش رامشغول غذادادن به خوکها میکند وبعد ازچند لحظه برمیگردد و میگوید "کاش اينجا نمیآمدی" وباز بعداز مکثی میگوید" برای نهار ماهی دوست داری؟".
ومن هردفعه که فیلم به اینجا که میرسد فکر میکنم چقدر این جمله "کاش اینجا نمیآمدی" اضافیاست و چقدر حرکت سرپاپیون به نشانه پذیرفتن دعوت بنهار زیباست.
مثل سکانسی که پاپیون(استیو مککویین) برای گرفتن قایق، در کلبه جذامیهاست وتعارف سیگاربرگ رییسشان را رد نمیکند،
ویا
جایی که دِگا(داستین هافمن) بدنبال شکار پروانهای، با چه دقتی دستش را به آرامی نزدیک پروانه میبرد و پروانه را میگیرد،
ویا
آنجا که دگا مشغول درست کردن فریم عینکش است، بدوستش میگوید: "هیچ میدونستی اولین حلقهای که ازسنگ بدست انسان ساختهشد جنبه زينتی پیداکرد؟ من همیشه این کار انسان رو ستودم"،
ویا
نارگیلهایی که دگا برای پاپیون به زندان میفرستد، و نارگیلهایی که پاپیون برای فرار نهاییاش استفاده میکند،
ویا
وقتی پاپیون که دوران زندان انفرادیش تمام شده و فرستاده شده به جزیرهای با صخرههای بلند که "کوسهها وامواج دریا ازآن محافظت میکنند"،آنوقت که بعدازچندسال دگا را میبیند، صدایش میزند، دگا با دیدن پاپیون بسمت خانه میرود، وپاپیون سالخورده بدنبال اوست، دگا بخانه میرسد و خودش رامشغول غذادادن به خوکها میکند وبعد ازچند لحظه برمیگردد و میگوید "کاش اينجا نمیآمدی" وباز بعداز مکثی میگوید" برای نهار ماهی دوست داری؟".
ومن هردفعه که فیلم به اینجا که میرسد فکر میکنم چقدر این جمله "کاش اینجا نمیآمدی" اضافیاست و چقدر حرکت سرپاپیون به نشانه پذیرفتن دعوت بنهار زیباست.
ویا
تنها موسیقی باکلام فیلم بر روی تیتراژ پایانی، که درواقع برروی تم اصلی فیلم خوانده شده، آنجا که خواننده میخواند:
تنها موسیقی باکلام فیلم بر روی تیتراژ پایانی، که درواقع برروی تم اصلی فیلم خوانده شده، آنجا که خواننده میخواند:
Toi qui regarde la mer tu es seul avec tes souvenirs
(You who watch the sea you're alone with your memories)
(You who watch the sea you're alone with your memories)
واصلن دانستن اینکه استیو مککویین بدرخواست خود صحنه پرش از صخره را بجای بدلکارش انجام داد، همه و همه داستانی میسازد، که تا مدتها درگیرم میکند، ودرنهایت مجبور میشوم حرکاتم را، تصمیمهایم را، لحظاتم را بین دگا وپاپیون درونم تقسیم کنم.
Cruel Sea
Jerry Goldsmith
Jerry Goldsmith
۲۲ آذر، ۱۳۸۸
From Here to Eternity

ازاینجا به ابدیت. مفهوم آبستره این فیلم را عنوان انتخابی زبان فرانسه آن، روشن میسازد: "تا وقتی که آدمیان وجود خواهند داشت"،یعنی تا وقتی که آدمیان وجود خواهند داشت عشق، خصومت میان افراد و جنگ با آنان همراه خواهدبود. همچنان که دراین فیلم فراموشنشدنی میبینیم.
هوشنگ کاووسی- مجله فیلم شماره402
Gortoz a Ran
Denez Prigent
Lyrics Translation
I was waiting, waiting for a long time
In the dark shadow of grey towers
In the dark shadow of grey towers
In the dark shadow of rain towers
You will see me waiting forever
You will see me waiting forever
One day it will come back
Over the lands, over the seas
The green wind will return
And take back with it my wounded heart
I will be pulled away by its breath
Far away in the stream, wherever it wishes
Wherever it wishes, far away from this world
Between the sea and the stars
هوشنگ کاووسی- مجله فیلم شماره402
Gortoz a Ran
Denez Prigent
Lyrics Translation
"I’m Waiting”
I was waiting, waiting for a long time
In the dark shadow of grey towers
In the dark shadow of grey towers
In the dark shadow of rain towers
You will see me waiting forever
You will see me waiting forever
One day it will come back
Over the lands, over the seas
The green wind will return
And take back with it my wounded heart
I will be pulled away by its breath
Far away in the stream, wherever it wishes
Wherever it wishes, far away from this world
Between the sea and the stars
-عکس ازاینجا.
۰۸ آذر، ۱۳۸۸
Stanislavski Method
شهرستان که باشم اگر بنا به غذای بیرون باشد غذای محلی را ترجیح میدهم. چند روز پیش که برای نهار در یکی از همین نوع رستورانها منتظر نشسته بودم وازسر بیکاری تلویزیون تماشا میکردم، کمکم حواسم رفت طرف جوانی هجده نوزده ساله که همانجا کار میکند و بخاطر خلوتبودن رستوران در وسط هفته، نشسته بود و با پیرمردی درددل میکرد.
کلاه کابویها را بسر داشت وشلواری چرمی بپا، فقط کفشهای اسپورت هارمونی کاراکترش را بهم زدهبود. پیرمرد میان حرفهایشان ازآینده و برنامههایش پرسید و جوانک از علاقهاش به بازیگری گفت.
یادم آمد که درهمین سن وسالها دوستی چندساله داشتم در پیشدانشگاهی که دربدر بدنبال کلاسهای هنرپیشگی بود و درنهایت در امتحان ورودی موسسه جناب امین تارخ قبول شد. هزینه کلاس را بهر زحمتی بود جور کرد، دورهاش که تمام شد رفت پی سیستمهای شبکه و بطبع ثبت نام درکلاسهای سیسکو، چند سالی برای شرکتهای مختلف کار کرد و بعد ازآن کسب وکار خودش را علم کرد جایی حوالی میدان ونک. چند باری سرزدم به کافینتاش، تقریبن همیشه شلوغ و پرمشتری بود. تا دو سه سال پیش که رفت پی کار دیگری... احتمالن همین جا بود که با صدای بلندی رشته افکارم پارهشد، جوانِ گاوچران دراین فاصله به آشپزخانه رفتهبود، که نمیدانم چه اتفاقیافتاد فریاد زد "فااک".
کلاه کابویها را بسر داشت وشلواری چرمی بپا، فقط کفشهای اسپورت هارمونی کاراکترش را بهم زدهبود. پیرمرد میان حرفهایشان ازآینده و برنامههایش پرسید و جوانک از علاقهاش به بازیگری گفت.
یادم آمد که درهمین سن وسالها دوستی چندساله داشتم در پیشدانشگاهی که دربدر بدنبال کلاسهای هنرپیشگی بود و درنهایت در امتحان ورودی موسسه جناب امین تارخ قبول شد. هزینه کلاس را بهر زحمتی بود جور کرد، دورهاش که تمام شد رفت پی سیستمهای شبکه و بطبع ثبت نام درکلاسهای سیسکو، چند سالی برای شرکتهای مختلف کار کرد و بعد ازآن کسب وکار خودش را علم کرد جایی حوالی میدان ونک. چند باری سرزدم به کافینتاش، تقریبن همیشه شلوغ و پرمشتری بود. تا دو سه سال پیش که رفت پی کار دیگری... احتمالن همین جا بود که با صدای بلندی رشته افکارم پارهشد، جوانِ گاوچران دراین فاصله به آشپزخانه رفتهبود، که نمیدانم چه اتفاقیافتاد فریاد زد "فااک".
۲۸ آبان، ۱۳۸۸
And Nothing Else Matters

یک سکانس ماندگاری دارد اوایل فیلم " پنج قطعه آسان"(1970)، آنجا که باب (جک نیکلسن) اول صبح اجازه کار پيدا نمیکند، در حال بازگشت از محل کاریاست که دل خوشی ازآن ندارد وبطرف خانهای میراند که زن غیرقابل تحملش انتظارش را میکشد. درحالی که بطری ویسکي صبحگاهی را با رفیقش دست بهدست می کند و تمام سعی خودرا متوجه لذت بردن ازجاده( تنها چیزی که دراین دنیا برایش مانده) میکند، بهترافیک میرسند.
ماشینها بدون حرکت درهم قفل شدهاند و صدای بوقشان کرکنندهاست. باب پياده میشود جلوتر میرود تا دلیل ترافیک را ببیند. صف ماشینها تمام ناشدنیاست.
دراین بين متوجه کامیونی میشود که باراثاث دارد. درمیان وسایل پیانویی را میبیند. از کامیون بالا میرود و مشغول نواختن قطعهای میشود که همراه با بوقها سمفونی غریبی میآفریند. ترافیک چند لحظه بعد باز میشود، کامیون بسمت راست حرکت میکند و از رمپ خروجی تغییر مسیر میدهد وباب را باخود میبرد درحالیکه بیتوجه به فریادهای دوستش، وسرمست از موسیقی است.
بااین مقدمه باید بگویم اگردراین مدت که ننوشتم از احوالاتم پرسیده باشید چه ملالی میتواند وجود داشتهباشد وقتی صاحب یک صندلی خالی کنار جک نیکلسنِ درحال نواختن باشی و با چشمانی بسته به جایی دیگر پرتاب شوی و از خلسه ناشی از شتاب حرکت نهایت لذت راببری.
ماشینها بدون حرکت درهم قفل شدهاند و صدای بوقشان کرکنندهاست. باب پياده میشود جلوتر میرود تا دلیل ترافیک را ببیند. صف ماشینها تمام ناشدنیاست.
دراین بين متوجه کامیونی میشود که باراثاث دارد. درمیان وسایل پیانویی را میبیند. از کامیون بالا میرود و مشغول نواختن قطعهای میشود که همراه با بوقها سمفونی غریبی میآفریند. ترافیک چند لحظه بعد باز میشود، کامیون بسمت راست حرکت میکند و از رمپ خروجی تغییر مسیر میدهد وباب را باخود میبرد درحالیکه بیتوجه به فریادهای دوستش، وسرمست از موسیقی است.
بااین مقدمه باید بگویم اگردراین مدت که ننوشتم از احوالاتم پرسیده باشید چه ملالی میتواند وجود داشتهباشد وقتی صاحب یک صندلی خالی کنار جک نیکلسنِ درحال نواختن باشی و با چشمانی بسته به جایی دیگر پرتاب شوی و از خلسه ناشی از شتاب حرکت نهایت لذت راببری.
اشتراک در:
پستها (Atom)
