۲۴ خرداد، ۱۳۹۰


Come in Number 51, Your Time Is Up

1- ترم زمستان یک ماه پیش تمام شد و دانشگاه هم هیچ کورس دندانگیری برای تابستان ارائه نداد. از آن طرف شرکتی که بعنوان مشاورفنی برایش کار می‌کردم هم خواسته مجددن روی یک پروژه انتقال تکنولوژی کار کنم، این شد که سه-چهار هفته‌ای است برگشتم تهران.
دراین پنج-شش ماه تغییر خاصی نمی‌بینم، روند و روال همان است. سرعت رشد تورم کم نشده وهمه چیز طبعن شدیدن گران است. دراین مدت هرکسی را دیدم یا درمورد مقایسه کیفیت زندگی پرسیده یا درمورد تعداد دوست‌دخترهای کِبکی‌ام. سووال اول هرچند که خیلی کلی است و به متر و معیار بستگی دارد ولی برایم قابل تحمل است، ولی برای کسی که ورودش به مونترال همزمان شده با زمستان وحشتناک آنجا ودراین پنج ماه سه تا خانه عوض کرده و بعد از یک فاصله چهار ساله از زمان لیسانسش دوباره شروع به درس خواندن کرده و اسم واحدهای پاس کرده‌اش را بسختی بخاطردارد و پول بی‌زبانی که از پروژه‌های پیمانکاری‌ چندساله‌اش درآورده را خرج تحصیلش کرده، این سووال دوم خیلی زور دارد. بعد سعی می‌کنم خیلی ملایم و به تفصیل این مصائب را تعریف کنم و تلویحن به طرف حالی کنم که آقا جان برای پیک‌نیک که نرفتم آنجا. اکثرن هم بعد از چند دقیقه سخنرانی و یاسین خواندن در گوششان دوباره عینن سووالشان را تکرار می‌کنند و یک‌جورهایی به من می‌فهمانند "منظور این که برای ایرانی جماعت چقدر آنجا شانس هست برای این برنامه‌ها" این‌ شده که جدیدن وقتی که سووال کذا را می‌شنوم قبل از تمام شدن جمله -بحای داستان تعریف کردن- می‌گویم یه دو‌-سه تا و خیال خودم وخودش را راحت می‌کنم.

2- اینجا روند و روال همان است. هنوز هم موجودات دارای شیشه‌خورده در جنس، به اضافه کردن مقادیر شیشه خورده مشغولند و دست و پا زدن در باتلاق. خوب‌ها هم خوبتر‌شده‌اند و باعزت نفس تر و همچنان بی‌خبر از میزان دوست‌داشتنی‌تر شدنشان. سنت تعطیلی کارخانه‌ها و بی‌کاری‌ها ادامه دارد. هرجا می‌روی آه و ناله و خبر از کسادی‌است. تعداد پرسنل دفتر مهندسی شرکت نکبتی هم که می‌روم نصف شده‌. یا قرادادهایشان تمدید نشده یا آنها که زرنگتر بوده‌اند سر خودشان را با یک کار واسطه‌ای گرم کرده‌اند.
اما هوا. بنظرم تنها راه حل این حجم گردوغبارو دود چند روز بارندگی شدید است. چند روز پیش یک رگبار چند دقیقه‌ای و پراکنده‌ای شد و احتمالن خبری از بارندگی دراین چند روز باقیمانده این هفته نخواهد بود. این‌است که هنوز هوا هوای کوه نیست. شش ماه کوه نرفتم یک مدت دیگر هم باید منتظر بمانم. یک رانندگی چندساعته به دانشگاه کمی جبران دلتنگی رانندگی را کم کرد. کمی هم رفتن به باغی و بالا رفتن از درخت و گیلاس چیدن خستگی‌ام را درکرد. اما همه اینها مُسکن‌اند ومنتظرم کارم کمتر شود و چندروز بروم ماسوله.

3- چند سالی‌است که متوجه شده‌ام که می‌توانم سمت وسوی حرکت‌های فرد یا سیستم را ببینم و حال و هوای مثلن چندین سال بعد اشخاص را در ذهنم پیش‌بینی کنم. معمولن هرچقدر سن طرف بالاتر و حوالی سی باشد پیش‌بینی راحت‌تراست و دقیق‌تر. درمورد شرکتی که کار می‌کنم یا این مملکت هم یک ذهنیت اینچنینی دارم. این است که دیگر دربرابراکثر اتفاق‌ها، خبرها واکنش خاصی ندارم.

4- این دنیای کهنه بدون تغییر است. "...و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست". گاهی فکر می‌کنم باید چند صد سال می‌گذشت، معنا در چندین نسل ته‌نشین می‌شد تا بعدش اضافه کند:"ای نفس مطمئن، خشنود وخداپسند بازگرد به سوی پروردگارت". یک "والفجر" هم آن اول آورده و اطمینان نفس مطمئنه را تضمین کرده.

5- آنتونیونی آخر فیلم "قله زابریسکی" برای آن صحنه اسلوموشن انفجار نهایی، قطعه Come in Number 51 از پینک فلوید را انتخاب کرده که حاوی یکی از گوشخراش‌ترین جیغهای تاریخ موسیقی‌ راک است. زحمت جیغش را هم واترز کشیده. بعد یک پل عابر پیاده بلا استفاده و زنگ زده و زهوار دررفته هست نزدیکیهای اسلامشهر که من صبحها حوالی ساعت هفت از رویش رد می‌شوم. یکی از همین روزها درحالی که فقط یکی از نرده‌های وسط پل را گرفتم و آویزان هستم برسر این فضای خاکستری یک جیغی با این کیفیت می‌کشم و لبخندی عمیق برچهره مِسترهاید وجودم می‌سازم.


۱۰ خرداد، ۱۳۹۰

آرژانتین، ترمینال بیهقی
اولین اتوبوس بهرجا
بالهای آرزو،
رابرت دنیرو، روزی روزگاری، تهران

۳۰ اردیبهشت، ۱۳۹۰

Ottawa Tulip Festival May 6-23, 2011

آورده‌اند که در یکی دو سال آخر جنگ دوم جهانی، آلمانها خطوط ریلی اکثر شهرهای هلند را مسدود کردند. بخاطر نرسیدن مواد غذایی وسوختی -بخصوص درزمستان- هلندی‌ها در قحطی روزگار می‌گذراندند و گاهن تا پنجاه کیلومتر پیاده‌روی می کردند برای مبادله یا خرید ابتدائی‌ترین مواد غذایی.

با شروع اشغال هلند، خانواده سلطنتی به انگلیس فرار کردند و ازآنجا پرنسس جولیانا به کانادا رفت و تا آخر جنگ هم آنجا ماند، تا اینکه نیروهای کانادایی بهمراه باقی متفقین کشور را آزاد می‌کنند. این‌است که به محض اتمام جنگ، دولت هلند صدهزار پیاز گلِ لاله به پاس کمکهای کانادا به آتوا فرستاد و ازآن زمان هرساله با ارسال بیست‌ هزارتای دیگر، این رسم شکرگزاری را زنده نگه‌ می‌دارد. از آن‌طرف، بزرگترین فستیوال گل لاله دردنیا هم هرسال درآتوا برگزار می‌شود.

اما این داستان، زندگی یکی از هنرپیشه‌های مورد علاقه‌ام را بیادم می‌آورد. کسی که چهره‌اش قابلیت به نمایش گذاشتن نهایت معصومیت در "داستان راهبه‌ها" ی فردزینه‌مان را داشت و در عین حال با اضافه کردن چاشنی شیطنت در "عشق دربعد ازظهر" و "صبحانه درتیفانی" مرا یک‌دل نه صددل شیفته خود ساخت.
چند روزی از دیدن نمایشگاه گذشته‌است و گاهی غرق در تخیل می‌شوم که شاید این کیفیت و جذابیت، محصول زندگی درهمان دوران سخت درهلند باشد. دورانی که سرکار خانم هپبرن ازشدت کمبود و گرسنگی مجبور به خوردن پیاز گل لاله شده‌ بود.

۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۰


انتظار تمام شدن امتحان، تمام شدن دوره، شرایط. رفتن. رهایی. انتظار رسیدن آن روز لعنتی، همین دنیای کوچک و کهنه. همان بازی‌های قدیمی.
انتظار، عادت شده‌ است و تو معتادِ منتظر. می‌بینی آن انتظارِ مدامِ رهایی، اسیرِ مدامت کرده. می‌بینی رسیدی و هنوز منتظر رسیدنی. می‌بینی مراد در دستی و ماندی که عادت انتظار را چه کنی. اینطور می‌شود که هنوز قله اول را نزده، خودکار، چشمت دنبال تپه و قله دیگری است. می‌گردی پیِ جای سالم در بدن ملتهبت. سوزن را فرو می‌کنی، به‌ آرامی پیستون را پایین می‌بری و آهی از رضایت می‌کشی.

وتو، آنکه از دور لبخند دائمی‌مان را نظاره کردی، اشتیاقِ مدام مارا در بیهوده‌ها دیدی و همه را نشانِ جنون یافتی، بگذار گاهی برایت بگویم که در دیوانگی‌ها روشی هست. برای سلوک درمسیر، باید درجه حماقت را بالا برد، باید خود را رسیده انگاشت.
وبگذار برای تو که این سطرها را یاوه پنداشتی بگویم که تحفه چرخِ گردنده روزگار، حس پیری است. بیا وگاهی با ما همراه شو به شنیدن صدای پره‌های چرخان این آسیابِ قدیمی، آنوقت شاید بازهم از ترانه‌هایی که سرودم بگویم. باشد که در عهد نبودمان، پژواکی در دور دستها*.




* برداشتی آزاد از ترانه .Soldier of Fortune

۰۹ اردیبهشت، ۱۳۹۰

ابر و باد و مه و...

استادی که بعد از چند جلسه اول ترم با اسم کوچک صدایت می‌کند، کارمند بانکی که روی کاغذ، فروشگاهی را نقاشی می‌کند تا برای بار سوم فرق حساب دِبیت با کردیت را توضیح دهد، چرخهای هواپیما که با چنان زاویه و سرعتی با باند مماس می‌شوند که آب در دلت تکان نمی‌خورد، آرایشگری که برای بار دوم و بعد از پنج-شش هفته پیشش می‌روی و می‌پرسد مثل دفعه قبل کوتاه کنم؟...و صدای تک‌زنگِ زنگوله‌ پشت در ذهنت، پنداری این حوالی کسی هست که کارش را دوست دارد.

۲۷ فروردین، ۱۳۹۰

نگارِمن به لهاورد و من به نیشابور


ماسوله - فروردین 89


رسید عید و من از روی حور ودلبر دور
چگونه باشم بی روی آن بهشتی حور
مرا که گوید کای دوست عید فرخ باد
نگار من به لهاورد و من به نیشابور
هزار شاخ ز سنبل نهاده برلاله
هزارحلقه زعنبر فکنده برکافور
تنی چو سیم برآراسته بجامه عید
نهاده بر دوکف خویشتن گلاب و بخور
ببردی از دل من تاب زان دوزلف بتاب
خمار عشق فزودی بچشمک مخمور

مسعود سعد سلمان
+

۰۲ فروردین، ۱۳۹۰

Marita
Please find me
I am almost 30

Leonard Cohen
Selected Poems

۲۸ اسفند، ۱۳۸۹

The Scent of Green Capsicum

قدیمها که مادرم دلمه و فلفل‌دلمه درست می‌کرد، عادت داشتم با قاشق چای‌خوری به جانشان بیفتم. محتویات چند تاشان را در بشقابم خالی می‌کردم و فقط مخلوط برنج و گوشت را می‌خوردم. بدغذا بودم و هنوزهم کم وبیش هستم. جنگی بود بین من و مادر. می‌گفتم برایم برنج را جدا بگذار که دیگر مجبور به عملیات تخلیه محتویات نشوم، میگفت برای همه اینجور درست کردم و تو هم باید بخوری. اما سر سفره کوتاه می‌آمد و مثلن اگر هرکس با خوردن یکی دوتا دلمه سیر می‌شد من لاشه سه‌چهارتایی را روی هم تل‌انبار می‌کردم تا سیر شوم. آخر سر حریف یکدندگی‌م نشد و اگر دلمه درست می‌کرد برایم بشقاب جدایی می‌گذاشت و زحمتم را کم می‌کرد و دیگر دلمه‌ای حیف نمی‌شد.

چندوقتی‌است که معمولن روی سبد خریدم یک فلفل دلمه هم هست. گاهی صبح‌ها کنار نیمرو و گاهی موقع ماکارونی درست کردن مصرفش می‌کنم. برای همین‌ هم دریخچال را که باز می‌کنم اکثرن یک نصفه‌اش هست و طبق عادت جلوی صورتم می‌گیرم و بویش می‌بردم به خانه‌ قدیممان، دروازه شمیران، کوچه افراسیابی. بعد خودم را می‌بینم با یک چشم بسته و یکی باز و قاشقی بدست و فلفل دلمه‌ای معلق درهوا و سماجتی که از یک دانه برنج هم نمی‌گذرد.

"آخرسال‌است. این‌روزها دسته‌جمعی بسراغ‌ت می‌آییم. اما دیگر خودت بهتر می‌دانی که آن دست تقدیری که تورا زیرخاک برد این روزها من را هم به جایی دور کشانده. قصد و غرض بیاد بودنت هست که می‌دانی هستم و قدردانت. چه با بوی خوش فلفل دلمه سبز چه بی‌آن."
‌

۲۲ اسفند، ۱۳۸۹

Winged Migration



1- بعنوان کسی که دریک دوره سه‌ ساله نزدیک به هزارواندی فیلم دیده و آرشیو نسبتن پروپیمانی ساخته، کار بجایی رسیده که تنها فیلمی که درمدت یکماه می‌بینم شده مستند حیات وحش.
شاید یک دلیلش این است که دیگر نمی‌شود توقع زیادی از فیلمهای سینمایی جدید داشت.

2- فیلم مستند-داستانی Winged Migration براساس این سووال ساخته شده که آیا می‌شود بمدت نود دقیقه بال زدن پرنده‌ها را نمایش داد و تماشاچی را روی صندلی نگه‌داشت؟
فیلم با مهاجرت پرنده‌ها ازبرکه‌ای شروع می‌شود و با بازگشتشان به همانجا تمام. نزدیک به چهارسال پنج تیم فیلمسازی با پاراگلایدر، بالن، هواپیمای ریموت کنترل، هلیکوپترو وسایل پروازی دیگر پرنده‌ها را تعقیب کرده‌اند و شاهکاری ساخته‌اند از مهاجرت پرنده‌ها، خطراتی که درمسیر تهدیدشان می‌کند، تکنیکهای جهت‌یابی و پیداکردن غذا درطول مسیر. کیفیت تصویر فوق‌العاده است و همراه با صدای بال زدن و نفس‌نفس زدن پرنده‌ها فضایی درست می‌کند میخکوب کننده.
یک سکانس شاهکاری دارد آنجا که دسته‌ای از مرغان گرسنه در دشتی سرسبز، کنار کلبه‌ای فرود می‌آیند. بعد دوربین از تاریکی داخل خانه شروع می‌کند به تعقیب پیرزنی که سمت پرنده‌ها می‌رود. پرنده‌ها هم با کمی تردید بسمتش می‌روند. پیرزن ازکیسه‌ای که همراه دارد مشتش راپر می‌کند و دستش را سمتشان می‌گیرد. شروع به نوک زدن می‌کنند و بعد از مدتی می‌پرند و پیرزن همینطور نگاهشان می‌کند تا دورمی‌شوند.


3- ساندترک درنهایت است. صدای بال پرندگان بعنوان مترونوم درپیش زمینه اکثر قطعات وجود دارد. جناب "نیک کیو" هم در ترک To Be By Your Side سنگ تمام گذاشته:

بر فراز اقیانوسها، جنگلها، کوه‌ها، دره‌ها و بیابانها
از میان شعله‌های آتش، زوزه‌های باد و بارش باران
یک مایل، یک سال، فاصله و زمان چه اهمیت دارد
وقتی همراه وهمسفر بالهای توام

و بعد از اتمام هرپارت این قطعه، صدای جیغ دسته جمعی پرنده‌ها حال و هوای شنوده را عوض می‌کند.

4- چند وقتی‌است که مجذوب این کیفیت زندگی شدم. دائم درسفربودن و پایین نیامدن مگر برای استراحت و غذا. چقدر این حالت زندگی نظربلندی می‌خواهد و موجود را نظربلند می‌سازد.
قبل ازینکه اینجا بیایم، چند ماهی بعنوان مشاور فنی برای شرکتی درایران کار می‌کردم. وقتی هم که آمدم قراردادی بستیم و بنا شد همکاری ادامه داشته باشد. مدتی است که خواسته‌اند که برای چند ماه دیگر برای یک دوره آموزشی بروم اسپانیا و اگر به توافق برسیم چند ماه تابستان را بیایم ایران و روی پروژه‌ای کار کنم.
این روزها با خودم فکر می‌کنم زندگی‌ام شده مثل این موجودات. منتها مهاجرت من برعکس است، تابستان به سرزمینهای گرم و زمستان به سمت نواحی همجوار قطب.

5- هر سال حدود 50 میلیارد قطعه پرنده، به قصد مهاجرت به آسمان می‌پرند.

6- پرنده‌‌جات و موسیقی:
فلامینگو
پنگوئن
عقاب


۱۰ بهمن، ۱۳۸۹

The Crimson Wing

برایم ردیابی یک قطعه شرشده درگودر به فیلم The Crimson Wing: Mystery of the Flamingos ختم شد. فیلم گفتار متن کمی دارد و تمامن تصویر و موسیقی‌است. از تولید مثل و تولد فلامینگوها شروع می‌کند و یک تصویر بکری از زندگی‌شان نشان می‌دهد.

بعد ازینکه فلامینگوها به دریاجه‌ی "نِیترون" درشمال تانزانیا می‌رسند جفت‌گیری می‌کنند و وقتی دریاچه بخاطر شدت گرما خشک می‌شود بر بستر دریاچه آشیانه‌ می‌سازند و منتظر تولد جوجه‌‌ها می‌مانند. بدلیل بی‌آب و علف بودن منطقه، بعد ازتولد جوجه‌ها را با یک مایع مقوی که شامل خون هم ‌می‌شود تغذیه می‌کنند. (مثل پنگوئن‌ها)
یک‌مقدار که جوجه‌ها توانایی حرکت و راه‌رفتن پیدا می‌کنند جمعیت فلامینگوها شروع به راهپیمایی طولانی می‌کنند به سمت یک دریاچه دیگر. فیلم جوجه‌ فلامینگویی را نشان ‌میدهد که بخاطر راه‌رفتن زیاد بربستر نمکی دریاچه دور پاهای لاغرش را بلورهای نمک مثل سنگ گرفته‌ و مثل وزنه‌ای سنگین جلوی حرکتش را می‌گیرد و از گروه عقب می‌افتد. گوینده می‌گوید:" گروه نمی‌تواند برای همه صبرکند". به جایی می‌رسد که درمیان بیابان تک وتنها راه ‌می‌رود و دائمن زمین می‌خورد. دوربین جوجه را تعقیب می‌کند و درنهایت به دریاچه می‌رسد. مدتی کنجکاو آب را نگاه می‌کند و بعد شروع به دویدن می‌کند وبه بقیه ملحق می‌شود.

اما یک شروع شاهکاری دارد این فیلم. اول از دریاچه نیترون می‌گوید که آب سمی دارد و عملن امکان حیات به هیچ موجود زنده‌ای نمی‌دهد. فقط در مدت چند هفته در سال که بارندگی‌های شدید اتفاق ‌می‌افتد جلبکها که غذای فلامینگوها هستند شروع برشد می‌کنند و حیات بدریاچه برمی‌گردد. بعد درشب، دقیقن وقتی هوا ابری ‌است و صدای رعدوبرق می‌آید برای اولین بار فلامینگوها رانشان می‌دهد و گوینده ادامه می‌دهد: فلامینگوها که از هزاران مایل دورتر پرواز کرده‌اند جوری سفرشان را برنامه‌ریزی می‌کنند که دقیقن دراین زمان به دریاچه برسند. همزمان قطعه "Arrival of the Birds" اوج می‌گیرد و با برخورد پاهای پرنده‌ها روی آب، آرام می‌گیرد. شاهکار.

چند وقتی‌است حس می‌کنم دیدن این تیپ فیلمها شاید کمکی باشد برای کم کردن حجم حجیم باگهای خلقت درذهن بهم ریخته‌ام.