06 July، 2009

The Sound of Music

There's No Way Out Of Here
David Gilmour


تابستان 15 سال پيش بود لذت کار کردن و درآمد داشتن رو تازه داشتم حس می کردم. شبها تا نزديکهای صبح به چسباندن پوستر تبليغاتی به دروديوار می گذرانديم. تا ظهر می خوابيديم و بعد چند ساعتی سروکله زدن با 486 و Ms-Dos V6، وقت تماشای دسته جمعی بازيهای جام جهانی 94 آمريکا با تلويزين 14 اينچ می شد.
آن دوران همه چيز برای امتحان کردن و لذت بردن محيا بود، واين روزها داشتن دل خوش و حفظ آرامش به سخت ترين کار تبديل شده. تازگی ها تنها دلخوشی ام تمرين با سازست، وقتی شروع بتمرين می کنم به دقيقه ای نمی کشد که فکرم آزاد می شود و به هيچ چيز فکر نمی کنم الا سيمهای گيتار و حرکت انگشتان.
و صدای آشنای سيمها دوباره ودوباره يادآوری می کند که هنوز مفهومی بنام "روال منطقی پديده ها" کاملا از بين نرفته.
همه اينها بهانه ايست تا بگويم چند وقتی است دل و دماغ نوشتن ندارم و احتمالن چند هفته ای پست جديدی نمی نويسم.

01 July، 2009

Run Lola, Run


"لولا" با چشمانی باز برزمين افتاده، گلوله ای بر سينه اش نشسته، برای لحظاتی تصاويری از خاطراتش را بياد می آورد و بعدازآن بسرعت داستان بعقب برمی گردد جايي که لولا تلفن را قطع و شروع بدويدن می کند وهمچنان که دوباره مارپيچ پله ها را پايين می آيد حس سرگيجه ای را منتقل می کند که پيشاپيش نويد پايان متفاوت داستان را می دهد.
...
ومن با ديدن هر بدن غرق در خون، همچنان چشم براه شب 22 خرداد می مانم.

26 June، 2009


21 June، 2009



ديوانگانيمان،
درآرزوی پرواز،
پروازازين آشيانه فاخته.

This is the end, My only friend, the end


می خواستم تا جايي که ميشه از حوادث اين روزها ننويسم، ازين دولت و انتخاباتش ننويسم.
ولی همين الان اين لينک مربوط به فيلم کشته شدن يک دختر که ظاهرن روبروی متروی نواب تير خورده رو ديدم، باور کردنی نيست، در حالی که دونفر دستاشون رو روی جای گلوله روی گلویش فشار میدن چشمان دخترک سفيد ميشه و خون صورتشو می گيره. فيلم که تموم ميشه در نهايت بهت و ناباوری زير پست رو می بينم که نوشته "ضعيف، بد نبود، خوب، توپ می باشد."
طاقتم تموم ميشه، چشمامو با کف دستم خشک می کنم تا بتونم چند کلمه ای بنويسم. می دونم احتمالن همين دسترسی ضعيف به اينترنت رو هم تا چند روز ديگه ندارم.
ديگه توان تجزيه و تحليل ندارم، هيچ چيزی هيچ معنايي نداره.
باور کردنی نيست حکومتی که 30 سال پيش با خون دانشجوها و جوانان بوجود اومده امروز در مرکز پايتختش بروی مردمش، جوانهايش، دانشجويانش شليک کنه.
گاهی فکر می کنم کلمه ها چه پتانسيل عجيبی برای به لجن کشيده شدن معنيشون پيدا کردن. نه شرقی نه غربی، استقلال.
اين شعار رو برای جلوگيری از دزدی منابع اين سرزمين توسط استکبار بر دروديوار شهرهايمان نوشته اند، حالا دولتی روی کار آمده که ميلياردها دلار ثروت را بتاراج برده و مجلسی داريم که همچون يک شريک با دولت همراهست.
باور کردنی نيست که بعد 30 سال شعار استقلال از ترس بازداشت دربيمارستانهای خودی بايد زخمی هايمان رو بسفارتخانه ها ببريم، و بياد بياوريم مجروحين فلسطينی رو که برای درمان با هواپيما از دمشق به تهران حمل می شدند.
باور کردنی نيست که همين چند ماه پيش در حمله اسراييل به فلسطينيها، دولت اسراييل هرنوع پوشش خبری از مناطق فلسطينی رو ممنوع کرد و اين روزها ضبط وارسال خبر از تهران جرم است.
باور کردنی نيست وقتی آرشيو سالانه کيهان سال 58 پدرم رو ورق می زنم و تيترهای درشت آزادی بيان برای تمام گروه ها و عدم وجود سانسور درجمهوری اسلامی رو می بينم.
2-3 ساله که پا در هر کارخانه و کارگاهی گذاشتم اخبار بی کاریهای گسترده و خرابی کسب و کار رو شنيدم. شرکتی که چند سال پيش با سرمايه محدودمان زديم هيچ آينده روشنی ندارد.
اين نسل افسرده ای که درحال تلف کردن دهه سوم عمر خود درين فضای کثيف هستند و فلسفه بوجود آمدنشان فتح کربلا و قدس بوده تنها چيزی که بعد از اين همه سال می خواهند حداقل امکانات زندگی است، کورسوي اميد به آينده است.
سالهای پيش درکلاس هندسه تحليلی مشغول جزوه نوشتن بوديم که دبير پيرمان دست از درس دادن برداشت و گفت: "می دونين بچه ها عشق مياد و ميره ولی عشق به مادروعشق بوطنه که هميشه هست ومقدسه."
ديدن صحنه های جان دادن و شهادت رزمنده ها درجنگ با عراق برايم سخت بود ولی پرپرزدن يک دختر جوان در کف خيابانهای اين شهر با شليک خودی متلاشيم کرد.
ديگه به چی ميشه اعتقاد داشت.
هيچ چيزی هيچ معنايي نداره.


"The End"
(The Doors)

This is the end
Beautiful friend
This is the end
My only friend, the end
Of our elaborate plans, the end
Of everything that stands, the end
No safety or surprise, the end
Ill never look into your eyes...again
Can you picture what will be
So limitless and free
Desperately in need...of some...strangers hand
In a...desperate land
Lost in a roman...wilderness of pain
And all the children are insane
All the children are insane
Waiting for the summer rain, yeah
...

03 June، 2009

Lord I'm five hundred miles from my home

ماسوله - بهار88

30 May، 2009

تمام ساندترکهای رئيس جمهور

فيلم تبليغاتی احمدی نژاد را امروز در يوتيوب ديدم. شمقدری مثل چهارسال قبل که سعی کرده بود حس پويايي را با استفاده از نماهايي از ماشين حامل احمدی نژاد که درحال حرکت دائمست منتقل کند، ايندفعه هم در سکانس شروع فيلم، احمدی نژاد رو داخل وَن نشان میدهد که حوالی پلهای فجر و درحال حرکت بسمت محل ثبت نام کانديداهای انتخاباتست.
فيلم با تم Young Alexander ساخته ونجليس شروع ميشود. جلوتر همزمان با تصاوير سفر به روستای اوزا- ايلام تم Titans پخش می شود. وبرای دوردوم سفرهای استانی، Across The Mountains انتخاب شده که در اصل هر سه تم، ساندترک فيلم "الکساندر" اليوراستون است.
اگر از صحنه کميک دستگيری نظاميان بريتانيايي درآبهای ايران و ساندترک همزمان Elk Hunt (تيتراژ فيلم آخرين موهاک که دنيل دی لوئيس را درحال شکارگوزن(!) نشان می دهد) بگذريم، اين سووال برايم پيش آمده که اين علاقه آقای شمقدری به فيلم اسکندر ازکجا می آيد؟
آيا اين علاقه به خاطر اليوراستون وابراز تمايلش به ساخت فيلمی درباره احمدی نژادست يا صرف يادآوری دستاوردهای اسکندر در حمله به اين مرزوبوم و خدمات ارزنده او برای ايرانيان و شباهت اين امر به تصاوير مستند تبليغاتی، مراد فيلمساز بوده است؟

12 May، 2009

If you're going to San Francisco

Where Forrest Gump Stopped Running

09 May، 2009

Bahar, je t`aime 2

مثکه اين خيابون بهار تاثير کاملن يکسانی روی تمام عابرانش داره. چند ماه پيش بود که درين پست ازين خيابون نوشتم و آخر سرهم لينک ساندترک فيلم My Blueberry Nights رو بهمين بهانه راپسودی گذاشتم.
امروز ديدم کيوانفسکی برام نوت گذاشته رو پست آخر وبلاگ سه روزپيش که ظاهرن خانوم مرضيه رسولی درباره "همه چی تموم" بودن اين خيابون نوشته.
چيزی که برام جالبه اينه که ايشون نهايت سعی خودشو کرده که از تمام المانهای پست وبلاگم درباره خيابون بهار استفاده کنه: پياده روی درغروب، ارامنه، سوپر مارکتها...
جذاب ترين جای قضيه اينجاس که من اول پست نوشتم: پياده روهايش نه خيلی شلوغست نه خلوت
بعد ايشون نوشتن: "خيابون بهار خيابون شلوغيه ولی شلوغيش اذيتتون نمی کنه، مثل اين خيابونای شلوغ نيست که توش مردم بی خود سرکوچه ها وايستاده باشن و هی متلک بارتون کنن"
اين جمله آخرش واقعن روزمو ساخت، يعنی من از صبح هروقت اين جملش يادم مياد ياد خاطرات قديمم می افتم که چقدر با دوستام تو اين خيابون عمليات تعقيب و شماره دادن و اينا داشتيم و بهمين خاطر اسمشو گذاشته بوديم خيابون بهار تابلو.
خوب همه اينا رو نوشتم که تشکری کرده باشم از وبلاگ سه روزپيش که منو ياد قديما انداخت و همينجا لازم می دونم ترکيب کليدهای Ctrl+C و Ctrl+V رو توصيه کنم برای تسهيل در امر نوشتن پست برای اوندسته از وبلاگرهايي که در قبال خواننده هاشون زيادی احساس وظيفه می کنند.

04 May، 2009

God's lonely man





"All my life needed was a sense of someplace to go"