18 March، 2012

اتمهایی در شرف شکافتن
راکتهای نشانه رفته به فضا
مرزهایی در آستانه جابجائی
جوانهایی بی‌رحم به جوانی‌
تولید انبوه مقاله
کنفرانس‌های بی‌مغز
سال‌‌هایی تلف شده
خلاقیت سرکوب شده
دنیاهای کوچک شده
بی‌خاصیتی روزمره شده*


استاد کلاس انرژی‌های نو اهل آفریقای جنوبی است وعادت به تدریس به شیوه عهد حجر دارد. برگه‌های جزوه‌اش را دستش می‌گیرد و از چپ به راست تخته را پر و خالی می‌کند. هر نیم‌ساعت هم برمی‌گردد و با چرخاندن تخته‌پاک کن دردستش، اصول کار توربین بادی را آموزش می‌دهد. کلاس بزرگ و شلوغ است و فرم آمفی‌تئاتر دارد. از آن کلاس‌هاست که در "سریزمن" لری را درحال تدریس نشان می‌داد. آنجا که داشت اصل عدم قطعیت را توضیح می‌داد و آخرسر برمی‌گشت و می‌گفت "این ثابت می‌کنه که اساسن ما نمی‌تونیم هیچوقت بفهمیم که چه اتفاقاتی‌ داره میفته".
فلاسک قهوه باخودم می‌برم تا شاید دوام بیاورم این ساعات کسل کننده را. کلاس که تمام شد جنازه را کشاندم تا مترو و خانه و بالش وپتو. خواب عمیقی رفتم که یادم می‌آید یکی دوباری که با صدایی چشمانم باز شد شب و روزم را نمی‌فهمیدم. اولین خواب‌ زبان اصلی‌م را دیدم. استاد داشت همین‌جور درس می‌داد که یک‌دفعه برگشت سمت دانشجو‌ها و گفت" بجای نوشتن این مزخرفات پاشید برید فیلم دیوانه‌ای از قفس پرید ببینید".
نه علاقه‌ای به گفتن اتفاقاتی که قابل باور نیستند دارم نه به تعریف کردن خواب‌های عجیب وغریبم، آن‌هم دراینجا. ولی خواستم این خواب راجایی ثبت کرده‌باشم. حسی که این‌روزها به درس و دانشگاه دارم را نشان می‌دهد.

*مترونوشت‌هایم

15 March، 2012

...و سوزانترین نقاط جهنم را برای کسانی قراردادیم که اولین نفر برگه امتحانی‌شان را می‌دهند.

12 March، 2012

در مهمانخانه افکارت روزگار می‌گذرانی، ایده‌ای برای پیش‌بردن داستانت نداری. به بن‌بست که می‌رسی انتظار را انتخاب می‌کنی و ورآمدن کاغذ دیواری‌ها را به نظاره می‌نشینی یا تبر بدست می‌گیری و کمر به ریزش بنیاد روزمرگی می‌بندی؟

انفعال بارتون فینک‌ی یا جنون جک تورنس‌ی؟

10 March، 2012


داستانهای نیویورکی - فستیوال رنگ و موسیقی

اسکورسزی فبلمساز دلخواهم است. هرچند هنوز نمی‌فهمم چطور راضی شده اعتبارش را حرام این جوانک مزلف دی‌کاپریو کند. معمولن دی‌وی‌دی فیلمهای مارتین پر است از پشت صحنه و مصاحبه‌های طولانی و جذاب. خیلی نازنین و دوست داشتنی است این آدم. چه آنجا که در انیمیشن Shark Tale جای یکی از ماهی‌ها حرف زده است چه در نقش ون‌گوگ در فیلم کوروساوا. یادم می‌آید اواخر گشت و گذاری در سینمای آمریکا، به دوران خودش که نزدیک می‌شود به شرافت و سادگیش ایمان آوردم آنجا که می‌گوید "دیگر قضاوت درباره این‌دوره کار من نیست و کسی می‌خواهد خارج ازاین جریان".

با این مقدمه باید بگویم وقتی یکی-دو هفته پیش درمراسم اسکار دیدمش که چطور شروع به درو کردن اولین جایزه‌ها کرد کلی خوشحال شدم. چندباری هم دوربین نیک نولتی را نشان داد، سالخورده و با ریش انبوه. قیافه‌ش شبیه شده بود به کار مشترکشان در داستانهای نیویورکی. اپیزود Life Lessons. به نظرم این فیلم جزء تاپ‌های اسکورسزی است که کمتر دیده شده. لاینل دوبی -نیک نولتی- نقاشی است در نیویورک که سه هفته تا نمایشگاه کارهایش فرصت دارد و مشغول تابلوی نهایی‌ش است. دراستودیوی محل کارش دخترکی هست بعنوان شاگرد یا دستیار. دختر می‌خواهد رابطه‌شان در حد استاد وشاگرد باشد. نقاش درظاهر قبول می‌کند ولی درعمل درپی بازگشت به دورانی‌است که حدوحدودی برای رابطه‌شان نبود. دختر وقتی نیست نقاش هم توان و انگیزه کار ندارد. از آن‌طرف رفتار نقاش دائمن باعث تهدید دختر به رفتن می‌شود. اما فیلم، فیلم موسیقی است. کلمه به کلمه لیریکس قطعه Whiter shade of pail در تیتراژ فیلم بدل به تصویر شده. در انتهای فیلم هم که لوپ داستان بسته می‌شود دوباره همین قطعه پخش می‌شود. انگار که کسی نظر اسکورسزی را درمورد این ترانه پرسیده باشد و درجواب این فیلم را ساخته باشد.

اما یک دستگاه پخشی هست کنار بوم عریض و طویل، که همیشه در حال کاراست و پر از لکه‌های رنگ. نوارهای کاست دائمن درحال پخش‌اند. هر بار که نقاش به نحوی رانده می‌شود از سوی دستیارش، پناه می‌آورد به ضبط صوت و نواری و ادامه کار. جایی در فیلم لاینل به پنجره اتاق شاگردش خیره می‌شود، می‌داند که دراتاقش تنها نیست، اوج نیازش با قطعه Nessun Dorma نشان داده می‌شود. صبح که دوباره مشغول کار می‌شود دکمه پلی را می‌زند وقتی برمی‌گردد لبخند بزرگی روی صورتش نشسته.
این صحنه را خیلی دوست دارم. اگر بدنبال نمایش عبارت "استمداد ازموسیقی برای ادامه دادن" می‌گردیم همین صحنه کافی است.

08 March، 2012

آدمی بودم و کم و بیش هستم متمایل به شریک کردن اطرافیانم در خوشبختی‌ها تا بدبختی‌هایم. هرچند گفته‌ می‌شود منشا آتش‌فشان‌ها ازهمین رویه است. فلذا درحال زل‌زدن به صفحه مونیتور عزم نوشتن از برزخ یک‌سال اخیر کرده‌بودم. که همخانه‌جان از دانشگاه‌ آمد و کشاندم به بالا به بهانه‌ای. آمدم و درتاریکی نور شمع دیدم و بیست وپنج سنتی‌م افتاد که بله ازاین مهمانی‌های تعجب‌آور است گویا. آخر شب آمدم پایین و اضافه‌های پستم را پاک کردم. کلن باید قدر کسانی که زحمت زیادی برای سورپریز کردن می‌کشند دانست، گاه وبی‌گاه، حس خوبی نسبت به زندگانی تزریق می‌کنند. ادامه تتمه و ماتَرَک پست است تا بماند اصل ترک برای بعد.

صحنه‌ای است درفیلم بی‌رمق آرتیست که هنرپیشه زن فیلم می‌آید دراتاق جرج‌ ولنتین و دستش را در آستین لباس آویخته جرج می‌کند و سرش رامی‌چسباند به سینه لباس و همزمان دستِ در آستین، دختر را بسمت خود می‌کشد. بعد از دیدن این سکانس یاد عادت خوابیدن جدیدم افتادم، چسباندن ساعد، بازو یا کف دست روی صورتم وقتی به پهلو خوابیدم و گرم شدنم و گرم شدن تدریجی چشمها بی‌حواس به صدای زوزه باد دراین شبهای برف و کولاک مدام.

21 February، 2012

برایم از مهاجرت می‌گفت، برایش از بازگشت محتوم گفتم به زادگاه. از سرت و تکریت، از قذافی و صدام گفتم. از عطر مرزه و ترخون گفتم که این شبها می‌روم به‌اندازه یک گردو کف دستم می‌ریزم، به‌روش آتش درست کردن رابینسون کروزوئه دوکف دستم را روی یک کاسه به هم می‌مالم. چند قاشق ماست می‌ریزم روی ریزه‌های سبزی و هم‌می‌زنم. هنوز مدتی از خالی شدن کاسه نگذشته که نفسم بوی علف می‌گیرد، پلکهایم سنگین می‌شوند و برمی‌گردم. برمی‌گردم به همانجا و بعد آی هو بیکام کامفتوبلی نامب

هر بار که خبری درباره تاسیسات "فردو" می‌خوانم، صحنه آن بعداز ظهر غم‌انگیز زمستانی جلوی چشم می‌آید: فِرِدو کورلئونه‌ دعا برلب، قلاب ماهی‌گیری‌ بدست، وسط آن دریاچه...

12 February، 2012

چند سال پیش که برای اسباب کشی رفته بودم دیدمش. جریان بستری شدن و شیمی‌درمانی‌‌ش را که درخبرها خواندم یادم آمد آنجا که داشتیم آخرین وسیله‌ها را می‌بردیم از قلعه تنهاییش بیرون آمد با چند گلدان شمعدانی در دست برای خانه جدید مادربزرگ.

09 February، 2012


Hey Little Sister
Why You So Innocent
And Winsom

لباسهایم را پوشیدم و دم در گفتم " پارک میای؟" میدانستم حتمن می‌آید. رفتیم و نشستیم کنار خانه هنرمندان جای همیشگی که بدمینتون بازی میکردیم. چند وقتی بود که میدیدم سرحال نیست و چشمهایش آن برق سابق را ندارد. به این راحتی‌ها هم نمیشد دلیلش را فهمید. در آن‌شب نیمه تابستان بدجور ساکت بود و من حرافی می‌کردم به این امید که این یخ بشکند و شروع کند به گفتن آنچه که من می‌خواستم. میدانستم که راه ساده و مستقیم پرسیدن نتیجه‌ای ندارد و باید بگذارم خودش بگوید. از وراجی بیزارم اما در موقعیتهایی روی دورش می‌افتم. جایی که طرفم عزیز است و بدجور می‌خواهم صدایش را بشنوم و روی دورش نیست و باید روی دور بیندازم. یا آن شبی که درجایی سرم بد جور گرم شده بود و فردایش دوستم زنگ زد که دیشب هربار ساقی می‌آمد حرفی بزند از هنرپیشه مورد علاقه‌اش شان پن، تو یک داستانی از کارهای مشترکش با نیکلسون می‌گفتی و نطقش را پاره می‌کردی.
القصه، دیدم کم‌حرف شده و ظاهرن مشکل پیچیده‌تر از آن است که فکر می‌کردم. شروع کردم به تعریف گرفتاری‌هایم، شریک کردن در مشکلاتم بلکه شباهتی ببیند و خودش را تنها نبیند درتجربه آنچه برایش پیش آمده. شروع کردم به گفتن وگاهی می‌آمدم روی آب برای نفس گرفتن و دوباره می‌گفتم. کم‌کم موضوعات برایش جذاب شد و ریتمم را کم کردم و میکروفون را دادم دستش. گفت آنچه حدس می‌زنم مشتاق شنیدنش بودم. برایش از انتخابهایش گفتم و راه‌حل‌ها را با هم بالا پایین کردیم. سعی کردم نور شمعی بندازم روی تک‌تک راه‌ها و انتخاب را بخودش بسپارم و مطمئنش کنم هر کدام را انتخاب کند برای برداشتن قلوه‌سنگها، رویم حساب باز کند.
پیش چند نفر سفارشش را کردم و چند هفته بعد چمدانهایم را برداشتم و آمدم این سر دنیا. این روزها که میلهایش می‌رسد خوشحالم. می‌بینم که بعد از چند ماه زحمتهایش، جواب داده و دینامیک گذشته‌اش را بدست آورده.
گاهی به پوستر آلبوم ویش یو وِر هیر که چسبانده‌ام به دیوار اتاقم خیره‌می‌شوم. سی وخرده‌ای سال پیش آن‌ زمان که فوتوشاپی درکار نبوده بدلکاری را آتش زدند و کاور آلبومشان را ساخته‌اند. در پس زمینه مجموعه استودیوهای وارنر بروس است و مردی دستش را دراز کرده به سمت دیگری که زبانه‌های آتش وجودش را برداشته. یک برداشت می‌تواند این باشد که مرد سمت چپی حال دگرگون طرفش را می‌بیند اما بروی خودش نمی‌آورد و خیلی عادی و همیشگی رفتار می‌کند یا فیلم بازی می‌کند. یا می‌شود این‌طور فکر کرد که مرد سمت‌راست مثل هنرپیشه‌ای سعی در مخفی کردن حس خرابش دارد.
فکر می‌کنم دقت نکردن در تغییر حالات و عادت به روزمرگی در قبال همین چند نفر آدم نزدیک زندگی، توجیه‌بردار نیست.

31 January، 2012

بعضی روزها هم حجم بیزاری وبلاگ‌نویس از مقوله کپی‌کاری به حدی ‌می‌رسد که وقتی درحال صفر کردن گودرش، به قطعه‌ای می‌رسد که قبلن دروبلاگ دیگری معرفی شده، کلن پست راپسودی‌ش را پاک می‌کند.